مهتاب تویی ، برکه منم ، فاصله را باش ..
دیدارِ تو هرشب شده با حسرت و ای کاش : )))
به اخمت خستگی ، در میرود لبخند لازم نیست .
کنار سینی چای ِتو اصلاً قند لازم نیست !
در خیالم باخیالت بیخیالِ عالمم
تا که هستی در خیالم، با خیالت؛ خوش خیالِ عالمم...
از قافیہ ها خستہ ، از بحر و هجا خستہ
شعرم بہ چہ کار آید ، وقتی تو نمیخوانی ؟
گفت ؛
آدمی را داری کہ وقتی از زندگی خستہ شدی
تو را دوباره بہ زندگی برگرداند؟
من از تو برایشان گفتم (: