eitaa logo
_Text's_🇮🇷
36 دنبال‌کننده
35 عکس
0 ویدیو
0 فایل
نمیدانم شاید آنقدر مرا درگیر کرده است که دیگر نمیدانم از انواع و اقسامِ _تکست ها_ کتاب،موسیقی،دست نوشته، _گردهماییِ یادبودِ انجمن شاعران مرده_ چه میگویی مارکو؟! نمیشنوم،اینجا _بنویس_ : https://daigo.ir/secret/6927678407 @Sky_78 کپی؟!هیچوقت.فوروارد قشنگه:)
مشاهده در ایتا
دانلود
آرزو میکردم، دستت را بگیرم،به چشمات نگاه کنم، لبخند سرشارت را با تمام وجود دریابم، و از فرط درد،عاشقانه در گریبانت بخندم،تا فراموش کنی که ساعت ها در بستر بودم، که تب عشق مرا دیوانه کرده بود و تو نیامدی تا مرا تیمار کنی، در عوض، به خاطرات دورادور ما پشت کردی و حالا که جسمی بی رمق شدم، تومرا بخاطر امنیت جان خود میخواهی..:)
دستتو میگیرم،تا یادم بیاد چقد تاحالا ازدستت دادم، مثل حالا که فقط یه دست سرد توی دستامه، جسمی که روحش پر کشیده:)
روزی مرا از یاد بردی، آنگاه که دیگر عقل و هوشی برایم نمانده بود، تو مرا دیوانه خواندی و مجنون، هیچ دانستی که جنون از برای چیست؟، تورا درآغوش گرفتم و مست شدم، نفهمیدی که شب ها از غم دوری تو، زخم بستر در کمین آرزو هایم نشست...:)
بزار گریه کنم عزیزترینم، بزار خاطراتتو بیاد بیارم، میخوام اونقدر گریه کنم که رفتنتو نبیبنم، ولی منکه میدونم، تو برنمیگردی تا پشت سرتو نگاه کنی، تا ببینی که چشمم دنباله قدم هات میره، فقط بزار این قلب سنگت شیشه دلمو بشکنه تا برای همیشه عاشقی یادم بره،عشق یادم بره،نه تو..:)
_غرق در افکار پیچیده و صداهای مبهم،آرزوی خلاصی از تجمع،دوری از آنها که خود را یابی، گاه در همانها گم میشوی،یا خودرا فراموش خواهی کرد،یا به دنبال آیینه ای میگردی تا تورا نشان بدهد، برگرد تا همانی شوی که بودی و دیگر نیستی..:)
چگونه به زبان بیاورم، چگونه این حجم از دلتنگیم را در کلمات بگنجانم،تو مگر از آن من نبودی؟، چطور روزی مرا ترک کردی؟، آه خدای من، تازه به داشتن همنشینی عادت کرده بودم، تازه به داشتن همنفسی عادت کرده بودم، تو رفتی چون فکر میکردی میتوانم شبیه به تو،کسی را جایگزین کنم، باشد،اما من نمیتوانم تورا از یاد ببرم، هرجا خواستی برو،اما من سایه ات میشوم،تا همیشه و آخر عمرم..:)
بیا کنارم بنشین، فنجان چایی برایت میریزم،برش کیکی برایت میگذارم، ولی باور کن ! هیچ نمیگویم؛ فقط میخواهم یک دل سیر تماشایت کنم،تو بنوش و من مست میشوم:)
میخواهم آرزو کنم، به ستاره های شب،به ابرهای روز، قسم به شببو های مقدس، قسم به لطافت دست های تو برروی شاخ و برگ طبیعت، و قسم به شانه ی گرم دوستی، این آرزو را به کسی تقدیم میکنم که اعجاز کلمات را درمن نهاد، آرزو میکنم... که هربار از سرسرای این خانه، نسیمی باشکوه وزید،تورا در آیینه جانم ، و جام لبالب عشقم ملاقات کنم، آنگاه... تو میشوی آواز قلبم...
پس خویشتن را ترک گفتم، به امید آنکه خالصانه مرده باشم، و صداقتم، توبه ای بر مرگ ناگهانیم باشد،چه میتوان گفت... گاه دیگر خود را نیز نمیخواهم، اما به عهدی وابسته ام، به عهدی دلبسته ام، که چنان سکوت به ساحل متصل است. قول داده ام زندگی کنم، و طوری بمیرم، که روزی از آن،به نام هنری، یاد شود...:)
در خود گم گشته ایم، بدنبال روزنه ای از نور در تلاشیم، و فقدان خاطرات درد لاعلاجی شده است. پزشکی درمانمان نمیکند، دارویی برای حالمان ابداع نشده، جوانانی غرق در تفکر،خیالات و آرزوهای به گور نشسته، این شدیم، ماییم که آینده های خودمانیم، حتی از خود نیز متنفریم، نه از خویشتن، از اهل جوان...
میشود کنارم بمانی؟ بی تو اینجا نفس کشیدن ممنوع است. تو خود را از دریغ میکنی،این هوا مرا نمیطلبد، او شاهد حیات حقیقی من بود، بگذار دوباره مرا خندان ببیند، آن هیچ، تو دلتنگ نگاهی نشدی که برایت می زیست؟ خاک سرد قبرم، بیشتر از تو وفادار بود...
گاهی نفس میکشیدیم تا زنده بمانیم، گاهی سفر میکردیم تا خوش بگذرانیم، گاهی دروغ میگفتیم تا نترسیم، گاه ترسیدیم تا فراموش نشویم، اما حقیقت آن است که گفتم، هیچگاه حتی سعی نکردیم تا 'زندگی' کنیم...