eitaa logo
_Text's_🇮🇷
36 دنبال‌کننده
35 عکس
0 ویدیو
0 فایل
نمیدانم شاید آنقدر مرا درگیر کرده است که دیگر نمیدانم از انواع و اقسامِ _تکست ها_ کتاب،موسیقی،دست نوشته، _گردهماییِ یادبودِ انجمن شاعران مرده_ چه میگویی مارکو؟! نمیشنوم،اینجا _بنویس_ : https://daigo.ir/secret/6927678407 @Sky_78 کپی؟!هیچوقت.فوروارد قشنگه:)
مشاهده در ایتا
دانلود
سایه غمبار مهنت،چونان کوهی از درد شانه هایم خرد میکنید، آغوش تورا پناه میگیرم،اما تو خود رنگ شادی را فراموش کرده ای. خویشتن را به غبارِمه آلود سکوت میسپارم،که من آنرا دلیلی بر آزادگی میخوانم،تو نیز چنین باش، شاید آنوقت،دگر تکه ای ازیاد رفته مباشی...
آرزوی بی پناهی درد غریبی است، میگفت ای کاش مرا برده بودی از یاد، گاه بی دغدغه ی افراد هم میشود، آه از آن روزی که افراد پناه تو شوند، و همین دغدغه ها و ایکاش ها، ذلت ننگین جانم بشمار خواهند رفت...
سیمای دل نگران تو،آغوش مبهم خاطراتی است که در سایه سار عشق ساختیم،وقتی که پروبالمان زخمی بود و از خانه ای می گریزیدیم،که دلیل پژمردگی افکارمان شده بود،...
سکوت ننگین من،تورا خواب کرد، عمری هیچ بر زبان نیاوردم، کنون که تو نیستی لب به ستایشت گشوده ام، حال آنکه تو شدی نارسیسی که از قبرش،گلهای بی امان محبت رویید...،
صبح به یک فکری از خواب بیدار میشوم،شب آنرا تکذیب میکنم، شب آرزوی رویایی را دارم،صبح آنرا فراموش میکنم، همین برایم کافیست،که بدانم هیچ جز یک انسان نیستم، فراموشکار و طماع،همانکه ذاتش نیکو سرشت بود و خوی زمینی اش پندار پاک زندگی را برایش زهر کرد. و من همان انسانم،همان انسانی که دیگر نه خود را میشناسد،نه آرزوها و رویاها و افکاراتش را...
خطوط بی معنایی که ازتو، درسرم رسم کردم، آرزوهایی که چون ابری بارانی مرا سالها،طوفانی کردند، و شبهایی که آسمانم صاف بود، ستاره های تو مرا خواب کردند، کاش حقیقت نوازش دست هایت را میدانستی،وقتی که روح خسته ی مرا جانی دوباره میداد، وقتی که مرا،به تو مشتاق میکرد...
نِیرَنگِ زَمانِه،اَمانَم را بُریده، هَرکِه اَز بَرای خویشتَن جان میکَنَد، وَ دیگَران را روحی بی اَرزِش میپِندارَند، هیچکَس آنقَدر عاشِق نیست کِه حَتی باوَر کُنَد کِه قَلبَش از سَنگ نیز سَختتَر است،هآن! ما با چُنین مَردُمانی زیر یِک سَقفِ کَبودِ نیلی نَفَس میکِشیم...
آرزو کردم که اینبار مرا ببخشی، که دیگر گمان نکنی که من همان دوست همیشگی هستم، اما تو باور نمیکنی،میدانی چرا؟ چون بارها مرا فریب دادی،دیگر حتی حرف های راست دیگران و صدای زبان خودت را هم نمیشناسی،تو تنها عاشق نفس دروغگو ها هستی...
پُشتِ این پَنجِرِه ها،اَشک های سوزناکِ تُو وَ مَن اَز بَرایِ آن فِراقِ خُودساختِه آرَمیدِه اَست،فِکر میکَردَم کِه آنرا فَراموش کَردِه ای،هیچ گُمان نِمیکَردَم کِه تُو هَمان اَشک ها باشی...
یامَن اِذا تَضایَقَتِ المور،فَتَحَ لَها بابَا،لَم تَذهَب اِلَیهِم اوهام..~
شُدی آن شیشهِ شِکَستِه کِه دِلَم را بُردِه، شُدَم آن سَنگِ هَجَر کَز دِلِ تُو آزَردِه، تُوکُجا دیدهِ ای آن سوز وَ تَبِ تَنهایی، تُوکُجا یافتِه ای دَرد و غَمِ ناچاری، تُو تَمامِ مَنی و مِهرِ دِلَت کُشتهِ مَرا، تُو کُجا سوختِه ای اَز غَمِ این نادانی؟!