هرباردیدن تو،همان خواب سنگین روزهای پاییز است،
مست میشوم و از خودبیخود،انگار
دوباره درجایی دیگر متولد شده ام.
تو اسم این درد را عشق گذاشتی عزیزم؟!
#JO_Oliver
میدونین داستان خلقت گل نرگس چیه؟!
در زمان یونان قدیم،یه پسر زیبا بوده که با هرگذری،هر دختری رو عاشق خودش میکرده.اما از شدت تکبرو غرورش هیچ محلی به هیچ دختری نمیزاشته.یروز دخترا پیش خدایان شکایت اونو میبرن و ازشون میخوان تا تلافی این کارارو سرش دربیاره،
یروزی از روزا،پسر ازشدت ضعف و ناتوانی سرگردون میشه و کنار یه برکه میوفته.وقتی خودشو توی آب میبینه،عاشق خودش میشه،و چون حال نزاری داشته و حالا یه درد دیگه هم به اونا اضافه شده،کم کم جونشو ازدست میده و همونجا میمیره.
بعده ها از محلی که اون مرده بود،گل های نارسیوس یا نرگس رشد میکنن.
واین...بنظرم پرمفهوم ترین افسانه ایه که شنیدم:)✨
ما از،ازدست دادن آدم ها میترسیم،
آنهایی که گوشه های خالی و بی فایده حضور مارا،با وجود گرم و حمایت گر شان پر کردند،
وآن لبخندی که شادمان کرد،به سبب آن بود که آنها برای چند دقیقه،غصه هایشان را فراموش کرده و لذت خوشحالی را باما سهیم شدند.
اینگونه افرادند،که ترس نبودنشان،گاه تورا میکشد...
#JO_Oliver
_Text's_🇮🇷
ما از،ازدست دادن آدم ها میترسیم، آنهایی که گوشه های خالی و بی فایده حضور مارا،با وجود گرم و حمایت گر
*(انشاءلله همیشه کساییکه دوسشون دارین کنارتون بمونن)
زندگی ارزششو نداره عزیزم،دستمو بگیرو بامن قدم بزن،شاید این بهتر باشه~
#JO_Oliver
هدایت شده از :`|Dead Ghost^/:(🇮🇷
از رونالد_تالکین، خواستم تابهم یه چیزی بگه ک حالم خوب شه،
و واقن دلپذیر بود،به موقع و درست:)`
خَستِه اَز کابوسِ رَفتَن،دور اَز اون روزایِ روشَن،
"بی تَفاوت زیرِ این سَقفِ کَبودیم"...
#JO_Oliver
تو از تبار بارانی و من،
گوشه ای خاک خورده.
چونان تکه ای فرسوده و بی ارزش.
و سایه سار غربتی، که در نبود تو برشانه های من جلوه میکند،
جای دستان پر مهر تورا پر کرده است.
و تو برای آهن زنگ زده جانم،
چیزی جز ملامت نخواهی بود، چونانکه میدانم هیچیک به حضور دیگری نمی بالد، لکن در نبود ایشان، خویشتن را سرزنش میکند.
تو از تبار بارانی، و گاه
چونان طوفانی بیرحم، مرا خرد میکنی.
هیچگاه صدایم به تو نخواهد رسید، و ای کاش بجای آن، مانند ابری بی تلاطم، این جسم خالی از روح را درآغوش میگرفتی و تا بینهایت اورا، محو می ساختی.
چه میتوان کرد؛ که تو بیش از این نمیتوانی.
و ای کاش، لایق چنین محبتی بودی که لااقل ازبین نمیرفتم.
و آن کوه درد، که تو به قصد نابودی به سمتش هجوم برده ای، همان نفرتی است که سالها از او دوری میکردی و نامش را، وصله ناجور زیبایی ات میخواندی.
کاش میدانستی عزیزم، دیگر نیازی به تو نیست.
اما دلیلی ندارد که اگر، دوباره بازگشتی من، تورا نپذیرم. بجای تو، من دوباره عاشقت میشوم.
و این چرخه بیهوده و گریز ناپذیر، همواره بدنبال من میگردد.
او گریبان مرا رها نمیکند، و بجای آنکه به تو سخت بگیرد، پشتوانه حمایتت شده است.
و قسم به نجوای همان بارانی که تو، از تبار آنی
خویشتن را نخواهم بخشید، که بدنبال عشق و ثمره آن، عمری به پای تو سوختم.
که ای کاش میشد این حقیقت را، نه با موجودی انسانی، که درمیان کلماتی چونان این یافت.
و حالاکه میدانم، لازمه شاعر بودن، عاشق و دیوانه بودن است،عزیزم، ترجیح میدهم که تا همیشه، یک شاعر محزون بمانم...
#JO_Oliver