آسمون با صدای بلند نعره میزد
بعد شروع میکرد به گریه های شدید
حنجره اش صاعقه میشد و اشکهاش بارون..
اشکهای ریز و درشت، آروم و تند.. شُر و شُر ریسه میشد توی هوا
با نفسش پخش میشد تو همه جا
نعره هاش رعد میشد و می چرخید تو زمین و آسمون
دلهره مینداخت به زمین.. ولی بعد تموم میشد.. چون دیگه ته می کشید اشکهایی که دیگه نداشت.. نفسش کم میشد، کند میشد
آسمون گریه نداشت..
>ناریا
چه خیال است که از شب به سحر یاد تو درگوشم هست؟،
به چه معنا که به وقت غزلم یاد تو در هوشم هست؟،
ایکه معنای مرا خوب ندانسته ای تو،
باچه رمزی شده ای آنکه همه هوشم هست؟،
با همه کس نشدم یار ولی یاد تو در،
هرنفس دربغلِ هرکس و هرجایی هست،
ای همه لطف وجودم تو بگو من چه کنم،
با همه لطف که از نامِ تو در روحم هست؟،
این سحر مُشک بکش درنفس باد صبا،
که ز عطرش بکند جان مرا مست که هست،....
#JO_Oliver
@Texts_DPS
_Text's_🇮🇷
چه خیال است که از شب به سحر یاد تو درگوشم هست؟، به چه معنا که به وقت غزلم یاد تو در هوشم هست؟، ایکه
داغ داغ براتون نوشتم برین حالشو ببرین🔥
(اگر رهایت کنم کجا میروی؟)
(به اتاقم)
(و چکار میکنی؟)
(به تو فکر میکنم...)
_دست نوشته هایِ 《موریس دانتِس》