در خلأ بیخبری، روزها چون سایههای بیروح میلغزیدند تا پیامت، چون شعلهای ناگهان، تاریکی را شکست و اعتراف کرد که عشق، هنوز در سینهات میتپد. اما اکنون، سکوتی سنگینتر از قبل همهجا را فرا گرفته ؛ گویی بهشت را چشیدم و سپس درِ آن را برای همیشه بستند. قلبم میان آتش اشتیاق و یخِ نگرانی گرفتار است و هر ثانیه، با نام تو میزند.