بیا و بشین پهلوی غمگرفتهی من، کلماتم رو ببند؛ انقدر زخمیه که شکستهشکسته بر لبانم بوسه میزنه. کلماتم رو پانسمان کن. نگاهم رو پانسمان کن، که انقدر بیسو نباشه. دستام رو پانسمان کن، که انقدر سرد نباشه. مردم نمیبینندو اما ما هر دو خوب میدونیم، که چقدر شکستهام من.
اونموقع تازه نورهای اینجا هزارتا شده بود. یادتونه ؟ تقریباً نهصدتا از آهوهامون رو گُم کردیم. یا شکارشون کردن؟
آهوهابازمیگَردند.
امروز گلدانِ گل مریمی شکست، بیجهت، بیدلیل. یادم است گل عاشق خاک شده بود. میدانی؟ خاک زیاد بود و
لبپر شدن یکبار رخ نمیدهد، پدرجان.
لیوان گلقرمزیِ مادرجون لبپر شده بود. دایی میگفت او از داخل تمام و کمال، حسابی ترکخورده. امّا گوش کسی بدهکار نبود.
یکبار آب ریختم، آبِ ولَرم. ناگهان شکست. تکهتکه شد طفلک. گفتم خوب شد؟ هی گفتید کمی ساییدگیست. نگو طفلی تا وسط گلقرمزیاش شکسته بود. تازه قبلش هم، سارا لبش با آن لبپریِ کوچک بُرید.
امّا کاش اقلاً آدمهم که لبپر میشد، یا میبُرید یا زخم میکرد. آدم فقط کمرنگ میشود، فقط بیرنگ میشود، فقط اندکاندک میمیرد. فقط نگاهشو کلامش مُدام میپَرَد. حالا ما لبپَر شدهایم یا پَرپَر شدهایم پدر جان ؟
آهوهابازمیگَردند.
اونموقع تازه نورهای اینجا هزارتا شده بود. یادتونه ؟ تقریباً نهصدتا از آهوهامون رو گُم کردیم. یا شکا
سیبهای سبز، چه کسی این رو فوروارد کرده بوده؟🤍