آهوهابازمیگَردند.
«میخواستم من بیگانه باشم.»
من را میشناسد، پس تعجب نمیکند. لبخندی کوچک روی صورتش مینشیند درحالی که عکسها را میچرخاند، «میخواستی؟ یعنی الان نمیخوایی؟» یکی از عکسها را آرام میچرخانم و دستهای از موهایم را پشت گوشم سُر میدهم: «معلومه که میخوام.»
«تو بیگانهای دیگه، گونهای نداری. تَکی. یکییهدونهای.»
چند لحظه به نیمرُخش مینگرم و انگشتان بلندش، که لبههای عکسها را میبوسد، چشمم را مینوازد. رنگِ نورِ قرمز اینجا، همیشه خشمگینم میکند. دیتان او چرا قرمز است؟ آن انگشتان بلند و ظریف ؟
یکی از عکسها را با بیقراری بر میدارم، لبخندی به صورت دارم. با آن لبهای سرخ، رژی اناریرنگ. حال در این نور، چون دهانِ خونآشامی مینماید.
«از تاریکخونه متنفرم.»
«چرا؟»
«چون همهچی تاریکه، اینجا همه بیگانهان انگار. بعد یهو، یه نور قرمز میوفته رو همهچی. مزهٔ خون میده.»
«مگه دوست نداشتی بیگانه بودن رو؟»
هوا را با صدا از بینیام بیرون میدهم، روی پا جا به جا میشوم و عکسی را از کنار دستش بر میدارم. آب چون شبنم، قطرهقطره از موهای مشکیو پریشان او، از صحنهی سیاهو سفیدِ عکس، بر زمین میچکد.
«دوستدارم من بیگانه باشم، نه بقیه چیزها. نمیخوام همهچی برام غریبه باشه.»
«نه، تو از تاریکی میترسی.»
عکس را در هوا تکان میدهم. قلبم یک، دو بار میپرد اما توجهی عایدش نمیشود و نگاهم را به خطوط صورت او، در قابِ عکس میدوزم. چون چَشمانم از او میترسند. او، مرا میبیند. نه این لبخند را و نه آنچه بر چهرهام باشد را؛ او منِ بیگانه را میبیند.
«تاریکی همهچی رو تار میکنه.»
آرام سه عکس دیگر را در آب رها میکند و آنها معلق، کمکم، خطوطِ چهرهی ما را به تصویر میکشند: «فکر میکنی عکسها دروغ میگن؟»
«نه.»
«پس چرا توی همهشون لبخند میزنیم؟»
به لبخندم خیره میشوم. سرخ، رنگ خونی که از قلبم تراوش میشود. سرخ شرابی، همانی که او دوست دارد. مگر همین الان اناریرنگ نبود؟ اخم کوچکی بین ابروانم جا باز میکند.
عکس را از بین انگشتانم بیرون میکشد و لبخندش پررنگتر میشود: «چطور افتادیم حالا؟»
«من رو نمیدونم، اما تو، مثل همیشه؛ درخشان. مهربون. خاکستری.»
«خاکستری...» کلمه را در دهانش مزهمزه میکند، گویی که مزهی خاکستر بدهد. عکسم را دوباره در آب میاندازم، عکس سیاهسفیدم را. پس سرخی لبهایم کو؟
«خاکستر. خاکسترِ ققنوس.»
«از این خاکستر ققنوس بلند نمیشه، شاپرک. مگه اینکه قفنوس سرخِ من، تو باشی.»
اصلا لبهایم سرخ نبود. این عکسها خاکستریاند، سیاهو سفید، سیاهو سفید و سیاهو سفید. انگشتانم روی آب، فرم صورتم را میکِشد. صدایش حرکت انگشتانم را میشکند: «تو با سُرمه خطچشم میکشی، این فقط از تو ساختهست.»
«از تاریکی میترسم.»
لبخند میزند و عکسی را به طنابِ آویزان، سنجاق میکند. آب چکچک روی گونههایم میلغزد و بر مژگانم شبنم میشود. طنین صدایش محو است، دور: «میدونم.»
«میشه چراغ رو روشن کنم؟»
«گاهی وقتها برای اینکه واضح ببینی باید چراغها رو خاموش کنی، شاپرک.»
«کی خواست واضح ببینه حالا؟»
به پشت به میز تکیه میزند و چَشم به عکسم میدوزد که اندکاندک به عمقِ آب میرود: «مگه دنبال نور نیستی؟»
«آره، چون اونموقع واضح میبینم.»
«چی رو؟»
«تو رو.»
انگشتانم روی عکس مکث میکند. لایهی طلقیِ روی عکس، لمسم را محدود میکند. اشک، گونههایم را خیسو سرمهام را پخش کرده. من هم سیاهو سفید شدهام ؟
ماژیکی قرمز رنگ بر میدارم، قرمز شرابی. با آن، محکّم، لبهایم را رنگ میکنم. یک قرمز تیرهو تُند. توی چَشم میزند. نگاهم بالا میرود. بر لبهی نیمکت، نشسته، آلبومی باز بر زانوان، و نور ساختمانها، ستارههای این آسمانِ بیستاره؛ رو به رویم چشمک میزنند.
از تاریکی نمیترسیدم عزیزم، و حتی از ندیدن چیزها نیز هم. من را خوب بلد بودی و این را نه. من هنگامی میترسم که چراغ، نور میپاچد و من دیگر نمیتوانم آنچه دیدهام را انکار کنم.
آتش، شعلههای نارنجیو قرمزش را تا چشمهایم بالا میکشد و تختهی سیاهِ آسْمان را میشکافد. به ستارهها مینگرم و سپس، به عکس. سرانگشتم را روی لبهای سرخم میکشم و رنگ پخش میشود و تا روی صورتِ او کشیده میشود.
از خاکستری ققنوس بر نمیخیزد، حق با تو بود.
امّا از این یکی، چرا.
عکسها را دانه به دانه در دهانِ باز و گرسنهٔ آتش میریزم. او با ولع میبلعد، رنگ سرخ روی عکسهایمان کِش میآید. عکسها خاکستر میشوند و در باد، ذرهذره، میرقصند و خطهای نارنجی میکِشند.
گفتم دوست ندارم دیگران بیگانه شوند، تو چرا بیگانه شدی ؟
«بعضی آدما وقتی میرن، بیگانهو غریبه نمیشن.»
«پس چی میشن؟»
«آشناهایی که دیگه نمیشه بهشون برگشت.»
«نیاد اون روزی که تو نباشی.»
آرام رُخشا را در هوا میچرخانم و هوا با صدایی تیز، از هم دریده میشود. سپس آن را روی ساقهی گلی میکشم و آرام لب میزنم، «میاد.»
بلبلها آواز سر میدهند و باد، موهای او را به بازی میگیرد. ابروان پرپشتش در هم میپیچد؛ اخم، به قاب چهرهاش، اصلاً نمیآید، «پس امیدوارم اون روز، من نباشم.»
«اونوقت کی دستهای زخمیِ من رو ببنده که شمشیر رو نگهدارن؟»
«تو نباشی، منی هم نیست. من هست، امّا دیگه من نیست.»
چند بار پلک میزنم، زرههایم بدنم را جای تو در آغوش میگیرند. جنگ، جای تو مرا در آغوش میگیرد. صدای جیغ آدمها، جای طنین صدای تو، گوشم را لبالب پر میکند. آرام با نوک تیز رُخشا، گلبرگ گل را نوازش میکنم، «عجیب نیست که این گل انقدری ظریفه که با یه حرکت، پرپر میشه؟»
«غولها با نوک انگشتهاشون میتونن گُل رو بُکشن، فاطمه. تو قراره اون شمشیر رو سمت اونها بگیری.»
«غولها رو چطور بشناسم؟»
«لازم نیست بشناسیشون.»
«پس چیکار کنم؟»
«ببین چه چیزی رو ازت میگیرن.»
«مثلاً؟»
«اگر کسی شمشیرت رو ازت گرفت، غوله. اگر جرئت جنگیدنت رو گرفت، غولِ بزرگتریه.»
دلخور، بلند میشود، باندی میآورد و دستم را میکشد، «باز زخمی کردی خودت رو؟ نمیشه یهبار جای خودت، غولها رو زخمی کنی؟» آرام نگاهم را به دستان ظریفش میدوزم، جلوی دستش را میگیرم و به پایین هُلش میدهم، «دستات خونی میشن.»
باند سفید، با چند قطره از خونهای من، روی سر لالهٔ ظریف خیمه میزند، «چی؟ باید خونی بشن، بهجاش خون تو قطع میشه.»
«زخمها من رپ ضعیف میکنن، امّا قرار نیست دست تو رو ببوسن.»
«زخم، آدمو ضعیف نمیکنه. فقط یادش میاندازه کجاها رو باید آهستهتر لمس کرد.»
«بهجاش برام شعر بخون.»
با دلخوری نگاهش را در چشمانم میدوزد، سپس، نگاهش نرم میشود: «من مطمئنم تو کهکشان رو تو چشمهات جا دادی.»
«جرئتِ رو به رو شدن با سیاهچالههاش رو داری؟»
سکوت میکند و قلب من میلرزد، سکوت میکند و کلماتِ من لال میشوند، سکوت میکند و شمشیر در دستانم سنگین میشود. آنهنگام، طنین صدایش، شعر را مینوازد و آسمان را آبیتر میکند.
با کلمات، برایم سپر میسازد؛ یکییکی، «تو شمسِ منی، من خورشیدپرستم.» پلکهایم سنگین میشود.
ناگهان شعر را میبُرد، بیقرار من را به درخت تکیه میدهد، «خستهای.» لبخند کمرنگی میزنم، شمشیر را آرام از دستانم بیرون میکشد و فرصت سخن گرفتن را از من میرباید _ اگر قرار است تمام کلماتم با صدای تو بریده شوند، بیدرنگ منتظر شکستنِ آنانم.
«تو شوالیه نیستی.»
قلبم چندبار در جا میپرد، لبخند کوچکی میزند و باندها را از روی چمنها، بر میدارد. ساقهی گُل زیر کشیده شدنِ باند، میشِکند، «تو فراتر از یه شوالیهای، تو خودتی. تو فاطمهای. همونکه بچگیهاش، از خالهبازی متنفر بود و موقع گفتنِ ق، گ رو صدا میکنه. همونکه بهارنارنجها رو با چشمهای بسته بو میکنه.»
صدایم گُم میشود، گُم در کلامِ او. تا میآیم جلوی دستش را بگیرم، باند را میبندد.
روی چشمانم.
«من شوالیهام!»
پانسمان را از چشمانم پایین میکشم. نفسم از آنچه میبینم، حبس میشود. قلبم تند بر سینه میکوبد و مشتم دور باند، محکّم میپیچد.
آیینه.
آیینه رو به روی من قامت بلند کرده. اشک، کهکشان چَشمانم را به گریه وا میدارد، عزیزم! مگر در فضا ابر وجود دارد؟
مشتم را در آیینه میکوبم و تکههای شکسته، پوستم را میخراشد. انگشتانم را قطرههای خون، بیدرنگ، میبوسند.
حالا که رفتی، کلماتت که سپر من بودند، خنجر شدند. شدهاند این تکههای شکستهی آیینه. میبینی چطور دستانم را خراشیدهاند؟
حالا میفهمم چرا باند را دور چشمانم بست. آرام، با هقهقهای شکسته، زخمهای انگشتانم را با باند پانسمان میکنم. خودم، خودم را پانسمان میکنم.
چرا مرا و آهوهای مرا، زخمی کردی عزیزکم؟ حال، تو غولِ منی؟ این دیگر چه آزمونیست؟ دستان خونیِ رستم به وقت در آغوش کشیدنِ سهراب؟ یا چُماق آغشته به خون هابیل،در دستانِ قابیل ؟
خنجر را روی ساقهی موهایم فشار میدهم، «دیدی چقدر گلبرگهای گل ظریفه؟ میگمها، اگه قرار باشه یه روز باهات بجنگم، بذار حداقل قبلش خوب دوستت داشته باشم.»
خنجر، گویی سیمهای ویالنی را ببرد، تار به تار موهایم را نصف میکند.
گفتی شوالیه نیستم؟ کاش بودم. آنوقت، حداقل شمشیری داشتم تا سایهات را، که هربار در سر آن خیابان سلامم میدهد، تکهتکه کنم.
نمیدانستم خود تو، غول زندگیام میشوی. نگفته بودی روزی، شمشیرم رو به تو بلند میشود.
«شمشیر تو، به ستارهها گیر میکنن.»
«پس بذار ستارهها سقوط کنن.»
«چرا؟»
«تا تو آرزو کنی.»
«آرزو میکنم که شمشیرت رو از دست بدی تا دیگه نجنگی.»
«من مقابل شما هیچوقت شمشیری نداشتهام، بانو.»
حالا شمشیر ندارم. نه زرهایو نه شمشیری. میبینی سایهی من ؟
موهایم دستهدسته روی زمین پخش میشوند.
حال دیگر، من، من نیستم.
تکههای خودمون رو بینشون قایم کردم. بهشدّت خرسندم که دوستش داشتی. گُلت رو بین موهام قایم میکنم تا خشک بشهو بمونه برام، برای وقتی که زندگی سخت شد. زخمِ سرانگشتات رو هم ببند.
«ارغوان؟»
«بله؟»
«ارغوان.»
«بله.»
«ارغوان...»
آهی میکشم و همراه هقهقهای شکسته، اشکهایم را با پشت دست پاک میکنم: «گفتم بله!» پردهی توری مادربزرگ، در هوا تاب میخورد و او را تار میبینم، امّا خط لبخندش را میبینم: «طنین صدا شدنِ اسمت رو دوست دارم، گریه نکن ارغوان.»
هقهق میزنم و زانوانم را در آغوش میکشم. گوشهی پرده را در هوا نگهمیدارم تا بینمان حائلی باشد، «نه. نمیتونم... نمیتونم گریه نکنم.» آهی میکشد و صدای قُلقُل کتری را میشنوم، و سپس پر شدن فنجانی را.
«تو همیشه زخمات رو پشت پردهی خونهی مادربزرگ پنهون میکنی.»
چایی را از زیرِ پرده، آرام سمتم هُل میدهد. سپس آنطرف پرده مینشیند، چهارزانو، «چایی رو اول بریز تو فنجونو قند هم توش بذار، خودت رو نسوزونی ارغوان.» اشکهایم شدّت میگیرد، داغدلت را کجا رها کنم عزیزکم؟ چایی را داغداغ بالا میکشم و صدای نفسِ دلخور او را میشنوم. میخواهم گلویم بسوزد، سقف دهانم بسوزد، میخواهم بسورم اما داغِ قلبم کمرنگ شود. تو نمیفهمی.
تمام سقف دهان و سپس چشمانم میسوزد. لب میگزم و هقهقم را خفه میکنم. متأسفم عزیزم، متاسفم غم کوچکو ظریفم، که حتی من نیز دهان تو را چفت کردم.
مرا خوب میشناسد. ملایم، در سکوت، کنارم مینشیند تا گریهام قطع شود. یا، حق غمم را ادا کنم. همیشه همینطور است.
باد، زنگولههای بالای در اتاق را به بازی میگیرد و برگهای پیرومیا تاب میخورد و تا بالای ابروانم میپیچد.
«زیاد گریه نکن ارغوان.»
«چرا؟ شاید اشکام دریا شدن و من رو بردن به اونطرف زمین، جایی که آخرِ غروبه.»
«نه ارغوان، اونها فقط ظرفِ سُفالی امیدت رو گِل میکنن و غرقت میکنن.»
سپس، سکوت. چیزی جز هقهقهای کوتاهو بریدهی من نیست. نورهای رنگی، روی زمین رو به رویم، روی فرشِ دستبافِ مادربزرگ میرقصند. قدمهای آرامو ملایمش را میشنوم که نرمنرمک روی فرشها میچرخد، دستانش در هوا خط میکشند.
چانه به دست تکیه میزنم و از آنطرف پرده، حرکاتش را با چَشمانِ تارم دنبال میکنم. همیشه کنارم مینشیند و هست، تا هنگامهای که آرام شوم. نمیپرسد چرا گریه میکنم و توضیح نمیدهم که چرا.
با سرانگشتانش نور را لمس میکند و میچرخد، موهایش توی هوای غبارآلود خانه خط میکشند و پردهی توری، کل سایهاش را بغل میکند. برمیخیزم، غمم را لبِ طاقچه میگذارم، دستمالش میکشم. ارغوانیرنگ است و طرحهای ایرانی فیروزهای دارد، چون او.
بینیام را بالا کشیده و اشکها را با پشتِ دستم پاک میکنم. پرده را با تردید، آرام کنار میزنم. پاهایم روی تکّههای شکستهی شیشههای رنگی میرود و میسوزد. قبل بریدن، سریع عقب میکشم. چند قطره خون رنگها را کثیف میکند. چند، قطره، خون... چندبار پلک میزنم و اشکهایم با خون و رنگ، درهم میپیچد. سرم را بلند میکنم، او نیست.
یعنی من برای او گریه میکردم؟
دوباره به شیشههای رنگی مینگرم. آه، خودم اینها را شکستم. میبینی عزیزم؟ بیا روی اینها برقصیم و با نوک انگشتانمان، از نور، رنگ بیافرینیم.
آرام روی نوک انگشتان میچرخم، شیشههای رنگی را متر میکنم و دستانم را در هوا باز و بسته کرده و میچرخانم، اشکها روی مژگانم شبنم و خون را میشویند.
سپس، تیکههای شیشههای شکسته را بر میدارم، آهسته، که مبادا دستم را بریده و به خون آغشته کنند. آه عزیزکم! نمیدانی چه اشک مرغوبی دارم. با سایهٔ چَشمهای ارغوانیام قاطی شده و روی درزهای شیشهها میچکد؛ چون چسب آنها را بههم میچسباند. چُنان محکم که در توان هیچنوع چسبی نباشد.
من برای تو گریه میکردم؟
میدوم و غمم را از لبِ طاقچه بر میدارم، غمی که بوی تو را میدهد و چون چایهای دِبشت داغ است.
محکم جثهی ظریفش را در آغوش میکشم و در نورهای رنگیِ آفریده شده از شیشههای سالمِ درِ خانه، مینشینم. برای تو گریه کردم. هر روز، هر روز، کنارم نشستی، و هر روز، بیصدا گوش سپردی که چگونه برایت از غم آهنگِ اشک میسرایم.
«چاییِ قندپهلو میخوری؟»
«فقط چاییِ غمپهلو میخورم.»
تو هم برای من گریه میکنی ؟
«خورشید تو چشمای تو غروب میکنه.»
میخندم، وزیر را روی مهرههای مشکی، جلو میکشم: «آره؟ اگه من غروبم، تو طلوعِ من میشی؟» او، سرباز را یکی جلو میآورد: «بلد نیستم طلوع بودن رو، میتونم ماه باشم؟» اخمی ناشی از تمرکز روی صورتم جا خوش میکند، صدایش در گوشم تار میشود، با مُهرهی رُخ فیلش را میزنم، «باشه، ماه باش. اما سعی نکن به من برسی.»
آسمان آبی است، خیلی آبی. همرنگ چَشمان او. البت، چَشمان او کمی تیرهرنگ است. شاید برای گریههای بیحّدش باشد. ابرها آرام، روی تختهی آبیِ آسْمان لیز میخورند و از جلوی خورشید کنار میروند. یکی از سربازانم را میزند، تَق.
«چرا؟»
«میدونی که... کُسوف میشه.»
«پس ترجیح میدم زُحل باشم و دورت بگردم، امّا با تو باشم.»
لبخند میزنم و وزیرش را میزنم، «زحل بهت نمیخوره. واقعاً وزیرت رو اینجا گذاشتی؟ یا خیلی احمقی یا خیلی خوشخیال.» او اصلاً در بهرِ بازی نیست، اخم میکند و از پشت، هیکلش را به دستانش تکیه میدهد: «چرا زحل نیستم؟!»
«ببین... اصلاً من زمینم، و تو دریا. چشمات رو ببین! خودِ دریاست. و تو، هفتاد درصد من رو گرفتی، کاملاً.»
درواقع، صددرصد را گرفتهای. او دستش را جلو میآورد و با فیل، اسبم را میزند درحالی که میتواند وزیرم را بُکشد، «تو حاضری توی دریای چشمام غرق بشی؟»
«آره. تو حاضری دریای زمین باشی، با وجود امکانِ خشکشدنت؟»
من بیدرنگ پاسخ میدهم و امّا او، با لبخندی ظریف، به سرانگشتان من خیره است که با فیل، کیشش میدهم، «کیش.»
البت که به گمانم، من کیش شدم، چون جواب سؤالم را نداد. آسمان رفتهرفته تار میشود و ابرها جلوی چَشمانِ خورشید را میگیرند، میخندد: «دریای کیش؟»
«هاهاها! چقدر بامزهای. تکون بده مهرهت رو.»
«چقدر عجیبه که یه فیل، میتونه شاه به این عظمت رو کیش کنه.»
شاهش را یکی به سمتِ چپ میبرد، من میخندم: «خب، شاید عاشقه.»
«عاشق؟!»
«آره. میبینی؟ عاشقی باعث میشه آدم بیحواس بشه و لحظهها و مهرهها رو، کُندتر متر کنه. برای همین کلاً یکییکی تکون میخوره.»
با وزیرم دگرباره کیشش میدهم. او میتواند با فیل، وزیرم را سر به نیست کند، اما نمیکند. یک سرباز را جلو آورده و راه کیش را مسدود میکند.
ابرها از جلوی خورشید کنار میروند، پرتوهای خورشید بین موهای قهوهای رنگاش بازی میکند، «کُند میشه؟»
«آره...»
مثلاً ببین چگونه لحظهها کوتاه شدند هنگامی که من، چَشم به قابِ چهرهی تو دوختهام. این را نگفتم، پررو میشود. کاش گفته بودم. یک رُخ را وارد زمین او میکنم، «کیش.» آسْمان رنگِ غروب به خود میگیرد، «از قصد داری میبازی، نه؟»
«نه.»
دروغ میگوید، هرگاه دروغ میگوید مهرهی سرباز را تکان میدهد. سرباز را یکی جلو میبرد. با صدا نفسی بیرون میدهم و دلخور، چشم میچرخانم: «متنفرم از اینکه از قصد ببازی!»
«از قصد نباختم!»
«آره جونِ خودت. خودتو سیاه کن بابا.»
فیلم را یک مهره بالا میبرم و «کیشو مات.» بیخیال میگویم. او میخندد و سر شاهش را رو به پایین فشار میدهد، «من اینجا میبازم، تو جای دیگهای برام بباز.» ابروهایم بالا میروند، «یعنی چی؟»
«تو دلت رو به من بباز.»
«باختم.»
شاهِ سفید، با صدا، روی تخته میخوابد. آهی میکشم و میگویم: «گفتم مهره رو هیچوقت نکوب رو تخته...» صدایم محو میشود و گُم در وهمی انکارناپذیر.
هوا تاریک است، باران در تاریکی بر شیشه میخورد. گفته بودم از باران در شب متنفرم؟
«خب... شاید آسمون هم نیاز داره بغضیاوقات یواشکی گریه کنه.»
صدایش را پاک میکنم، به مُهره خیره نگاه میکنم. شاه سفید را، بینِ دو انگشتم، میچرخانم. نگاهم به مربعهای سیاهو سفید میچسبد. میبینی چقدر کُند شدهام؟ عاشق بودهام.
شاه را محکم سمت دیوار میاندازم و او، به گلدانی خورده و گوشهی دیوار میافتد. رعد و برق، آسمان را از هم میدرد. لبم را میگزم تا اشک نریزم، نگفته بودی کاسهی آبیرنگِ چَشمانت را میخواهی از اشکهای من پُر کنی، عزیزم.
تو که هربار شطرنج را میباختی، نمیشد این بازی را هم تو ببازی؟ تو دلباخته شوی؟ و من دلبُرده ؟
اشکهایم روی مربعهای سفیدِ صفحهی شطرنگ، لیز میخورند. حالا من گفتم ماه باش، اما جدی نبودم که عزیز من. حداقل نه در آن لحظه! ماه شدیو من، برای تابش تو، باید در تاریکی پنهان شوم. خورشید باید در تاریکی برود تا ماه بدرخشد.
«چرا همیشه مهرههای مشکی رو انتخاب میکنی؟»
«میخوام حرکت اولِ طرف مقابلم رو زودتر ببینم، پیشبینیش راحتتره.»
باز با اینحال، حرکتت را نشناختم. بیا و اینبار هم مهرهی سرباز را تکان بده عزیزم، و بگو تمام اینها دروغ است.
آهوهای عزیزِ من لطفاً متنها و تقدیمیها رو برندارید [کپی]، بیایید امانتدارهای خوبی باشیم 🤍
«خاطرات... همون چیزای معمولیای که دیر میفهمیم دیگه معمولی نیستن.»
اخمی ناشی از تمرکز روی صورتم جا باز میکند، موهایم را از پیشانی عقب میرانم. چانهاش را روی یک دست تکیه میدهد، «یادته چجوری خاطره مینوشتی؟ فکر میکردم نویسنده بشی، یا باستانشناس، کارگردان، عکاس...» بدون اینکه تمرکزم را برهم زنم، عینکم را تا نوک بینی جلو میکشم: «آره، به یهشکل دیگه خاطراتم رو ضبط میکنم.» میلهی حکاکی را آرام به گونهی مجسمه میکوبم. گونهاش اصلا شبیه او نیست. نفسش را با خنده بیرون میدهد، «خاطرهنگار شدی.»
میلهی حکاکی را روی نوک شستم میفشارم، نقطهی قرمزی روی آن شکل میگیرد، «خاطرهنگار؟» نور، روی خطوط صورتش بازی میکند، و از بین تار موهای بلندش روی چشمانِ من لیز میخورد. لحظهای دلشاد میشوم که نور روی شیشهی عینکم افتاده؛ نمیخواهم چیزی از آنچه در دیدههایم میگذرد بفهمد.
«آره، خاطرهها رو نگاشته میکنی، نهفقط نوشته. میسازیشون.»
«خاطره که ساخته نمیشه.»
لبخندش کج میشود و پاهایش را در هوا تاب میدهد، «چرا، همهچی یهجور خاطرهست. فقط دیرتر میفهمیم.»
میلهی حکاکی را بین دو انگشت میچرخانم و بعد، خطوط موهایش را در میآورم، او با صدایی یکنواخت ادامه میدهد: «تو همیشه از فراموش شدن میترسیدی.» نگاهش نکن، نگاهش نکن نگاهش نکن نگاهش نکن. چشمانم لیز و در آن دو دیدهٔ نوربوسیده گِره میخورد، «من؟» سرش را کج میکند، «آره. وقتی چیزی رو دوست داشتی، میخواستی یه جایی نگهش داری. یه عکس، یه جمله. یا حتیٰ، خودت رو یهجایی جا بذاری.»
بزاقم را به سختی فرو میدهم و سیب گلویم بالا و پایین میرود. سیب گَلو یا، بغض؟
«خب من شدم کسی که چیزهای گمشدهو مُرده رو از خاک میسازه. و... خاک رو زنده میکنه.» کنارم خم شده و به مجسمه بِر و بِر زُل میزند، «نه. تو چیزهایی رو از خاک میآفرینی که هنوز نمردن.»
نفس عمیقی کشیده و پشت دستم را روی گونهام میکشم، یادم رفت گِلیست، «خب، این چه فرقی داره؟» نگاهش را میدزدد. از این کارش متنفرم. فقط من باید نگاهمان را قطع کنم؛ که قطعاً نمیکنم.
«خیلی فرق داره.»
صدای خشدارش رشتهی افکارم را پاره میکند، انگشتانم میلهی حکاکی را فشار میدهند، «چرا اومدی؟» چند قدم راه میرود، لبخند میزند و چالگونهاش پیدا میشود. چالگونه.
«چرا نیام؟»
چون تو هربار، برای اکتشاف دردها و زخمها میآیی. این را نمیگویم. کلماتم را قورت میدهم، «فکر کردم اینجا دیگه چیزی برای پیدا کردن نباشه.» چون من تمام شدم. این را هم نگفتم. لبخند میزند و چالگونهاش گودتر میشود: «اشتباه میکنی.»
«چی مونده؟»
«من.»
نوک تیز میله را یکبار روی گونه، با چکش، میزنم. زیاد میشود، یک چالهی تیز و بدشکل. لبهٔ میز را محکم میفشارم و زیرِلب میگویم: «چرا هربار میایی اینجا که این حرفها رو بزنی؟ من...» سرش را کج میکند و موهایش در هوا میرقصد، «تو؟»
«من فقط میترسم اون خاطرات رو یادم بیاد و تو اینجا نباشی.»
«خب، امیدوارم چیزی از من ساخته باشی که بشه دوباره پیدام کرد.» سکوت کش میآید. تنها تَقتق میلهی حکاکیام آن را میشکند. انگار با هر ضربه قلبم را شکل میدهم، یا... زخم میکنم.
با قدمهایی موزون سمت صندلی میآید، «گمونم داری کاری میکنی که وقتی همهچیز تموم شد، یه چیزی باقی مونده باشه.» پاهایش را روی میز میاندازد؛ از این کار متنفرم. امّا حتی اگر قلبم را قالیِ زیر پایش کند، اعتراض نمیکنم؛ چه رسد به این.
«برای چی؟»
چَشمانش روی گونهام گیر میکند، «برای روزی که دلت خواست برگردی.»
«اگه برگشتم و کسی اونجا نبود چی؟»
چالگونهاش را باز به رُخ میکِشد: «پس حداقل میفهمی که واقعاً رفته. ببینم... باز گونهات گِلی شده؟» زمزمه میکنم: «کاش ردی که تو روی قلبم گذاشتی هم اینطوری معلوم بود.» چشمش روی باقی مجسمههایم، که همهشان چهرهی او را دارند، میچرخد.
«مجسمهها رو چرا میسازی؟»
«که بمونن.»
«سنگ و گِل هم میشکنن.»
«میدونم، امّا حداقل دیرتر.»
لبخندی کشیده میزند: «تو همیشه میخواستی با دیرتر مُردنِ چیزها، گولِ نرفتنشون رو بخوری.»
گردِ ناشی از حکاکی روی مجسمه را فوت میکنم. سعی میکنم او را نادیدهاش بگیرم.
چی رو؟ خونریزی زخمت رو؟
«میدونی چه فرقی بینِ مُردن و رفتنه؟»
صدایم خشک است، «نه.»
«برای کسی که جا مونده، فرق زیادی ندارن.»
دوباره نوکِ تیز میله را در شستم فرو میکنم، لکه قرمز دگرباره خود را نشان میدهد. آهسته شستم را روی گونهی مجسمه میکشم و خون، گونههای او را گُلگون میسازد.
اشکها دانهدانه روی موهای مجسمه لیز میخورند و گِل میشود. آهی میکشم و میله را کناری میاندازم. نمیخواهم باز با جای خالیاش رو به رو شوم.
کاش میتوانستم به او بگویم برخی دردها، نه نگاشته میشوند و نه نوشته. تنها جا میمانند.
«میخوایی فراموشم کنی؟»
«قلبم رو حکاکی کردم که شبیهِ تو باشه.»
«نمیدونم.»
احساس میکنم نگاهش از من رد میشود؛ انگار من فقط گرهایام که چشمهایش نمیخواهند رویش بایستند. انگار در من، خودش را میبیند. صدایش خونسرد و یکنواخت است، شاید هم آرام و ملایم، دقیق نمیدانم: «چی رو نمیدونی؟» دستهای چروک و لطیفش را، به شالگردن بافتنی میکشد تا صافش کند.
انگشتانم مشت میشوند، تا شاید از مچاله شدن قلبم جلوگیری کنم: «نمیدونم، هیچی نمیدونم. باشه؟ نمیدونم چی میخوام و نمیدونم زندگی چیه، نمیدونم حتی چرا دارم میگم نمیدونم! من هنوز کاری نکردم و بهم میگن باید عوض بشم، چجوری؟ چجوری وقتی هنوز نمیدونم چیام، عوض بشم؟»
مادربزرگ لبخند آرامی میزند و میلها چندبار به یکدیگر میخورد.
چندتا آلبالو را بالا میاندازم و باز میگیرم، موهایم را پشت گوش میزنم و نگاهم به گیسوان سفید و بافتهٔ او، گیر میکنند. مادربزرگ میگوید: «میخوایی زندگی کنی؟»
«معلومه که میخوام مادرجون!»
«پس نمیدونمِ خودت رو پیدا کن.»
چندبار پلک میزنم و با چشمانم آلبالوها را که در هوا میچرخند، دنبال میکنم: «نمیفهمم مادرجون.» یکی از آلبالوها را فشار میدهم و آب سرخِ آن، روی سرانگشتانم پخش میشود. مادربزرگ یک بافت دیگر میزند و شالگردن، یکپله پایینتر میآید: «منظورم اینه نمیدونمهای بقیه رو ول کن، نمیدونمِ خودت رو پیدا کن دخترم.» نگاهم به بافتهای نارنجیو زردِ شالگردن دوخته میشود. آهی میکشم و سر به زانوی فرسودهاش، تکیه میدهم، «مادرجون، من کلافم، میتونی ازم یه بیژامه ببافی؟»
مادربزرگ لبخندی میزند و آرام، میلها را کناری برده و دستش را در موهایم میکشد، «بیژامه برای کی، باوان؟»
«برای او.»
لبخندش به طرحی مینماید آشْنا، گویی صفحات این قصّه را، از بَر باشد: «باباجونت برای من شالگردن شد. یه کلاف سرگردون بود، یه کلافِ کلافه. الان کجاست؟» بغض میکنم و آرام به چشمانش نگاه میکنم. آدمها که پیر میشوند، انگار چشمهایشان هم گره میخورند؛ پر از چیزهایی که هیچوقت بازشان نکردهاند، «باباجون رفت.»
«باباجون تموم شد. هیچوقت کلاف خودت رو نده ببافن، که بعد بدنش به یکی دیگه. پدرجونت کلاف شد، بافته شد، شالگردن شد و به من گیر کرد. من...»
آهی میکشد و میلهو کاموا را برمیدارد، گویی دستانش گر مشغول شوند، غصه را یادشان میرود. دستانِ مادربزرگ مهربانند، چونکه بسیاری از غصهها را لمس کردهاند. بهگمانم. ادامه میدهد: «من حالیم نبود چهکار میکنم باوانم، پدربزرگ شالگردنش رو به من داد و من نخکشش کردم.»
نگاهم میکند و چندبار پلک میزند، «میدونی مامانی؟» بغضم را قورت میدهم: «چی رو؟» مادربزرگ میخندد و یک پلهی دیگر میبافد: «اینو که آدم هیچوقت کامواش گِره نمیخوره، بسته نمیشه. همیشه آخرش بازه. برای همین باید مواظب باشی کاموات رو دست کی میدی. پدرجونت تو دستای من نخکِش شد.»
بغض دوباره در گلویم شکل گرفته و تا چشمهایم خود را بالا میکشد، شاید... شاید مادربزرگ آلزایمر دارد. یادش رفته او بود که به دستانِ پدرجون، نخکش شده. نمیتوانم جلوی زبانم را بگیرم: «مادرجون شما نمیدونمِ خودت رو پیدا کردی؟»
خودتو مقصر بدونی خیلی راحتتره تا کس دیگهای رو مقصر بدونی
«آره، پدرجونت نمیدونمِ من بود.»
«پس یعنی... جوابِ نمیدونمتون نبود؟»
میخندد و سر تکان میدهد، «نه، پدرجونت یه نمیدونمِ خیلی بزرگ بود. امّا مال من بود.»
لبخند کوچکی روی لبهایم بازی میکند، میلو کاموا را از او میگیرم. آهی میکشم هنگامی که دستم، روی پوست نرم دست او کشیده میشود. بهشکلی نرم که آدم میترسد نکند زخمش کرده، «مادرجون، شاید... شاید شما توسط دستای پدرجون نخکش شدین.»
چند لحظه نگاهم میکند، لبخندش کمرنگ میشود. نه، خودش کمرنگ میشود اما لبخندش نه. اشتباهی یک ردیف از شالگردن را شکاف میدهم، «ایوای! ببخشید!»
لبخندش از خودش پررنگتر میشود: «بده من ببینم، عیب نداره تصدقت، دهبار این کلافِ ما شکافت و ما باز بافتیمش. این هم روش.» فکر میکنم که قرار نیست جواب سؤالم را بدهد، حق هم دارد. اما همانلحظه با صدایی که غمی در پشتِ آن خفته، میگوید: «مقصر دونستنِ خودم، گاهی آسونتر از پذیرفتنِ اینه که دستهای کسی که دوستش دارم، من رو شکافتهو نخکشم کرده. نکنه تو هم اینطوریای دور سرت بگردم؟»
«...نمیدونم.»
«این نمیدونمِ خودته؟»
«نه، نمیدونمِ انکاره.»
«هیچوقت نذار تمومت کنن، نذار بشکافنت و نذار کلافت بافته بشه، اگه که قراره بدیش دستِ او.»
چگونه به مادرجون بگویم خیلی وقت است هم کلاف، هم میلو هم من، در دستانِ اوست ؟
«نمیدونم مادرجون.»
«پس تو هم آدمِ نمیدونمت رو پیدا کردی.»
«برای استعمال دخانیات باید به اتاقکسیگار برین خانم!»
پوزخند میزنم و دود سیگار را، در صورتش فوت میکنم. گلویم میسوزد و احتمالاً، چشمهایم کمی قرمز شدهاند. او با خنده کنار گوشم پچپچ میکند: «توروخدا جِلی، بس کن. بدش من.» پوزخندی عاید او نیز میکنم و بعد، با نوک سیگارم که میسوزد و در آسمان نقاشی میکند، به آنطرفتر اشاره میکنم: «من واقعاً تحتتأثیر اینحجم از مسئولیتپذیری شما قرار گرفتم. فقط... اون آقا هم داره سیگار میکشهها.»
مرد ابروانش را درهم میکشد: «سراغ اون هم میرم، اما شما اول بفرمایید.» سیگار را بین انگشتانم تاب میدهم، پُک دیگری میزنم و اخم مرد، غلیظتر میشود. خطِ پوزخند او را کنارم احساس میکنم که دست در جیبِ کت چرمیاش فرو کردهو روی یک پا تکیه میزند، با سرگرمی نگاهش را به ما دوخته.
نگهبان تا نزدیک میشود، سیگار را زمین میاندازم و دستانم را بالا میگیرم، هرچند پوزخند تمسخرآمیزم بر لبانم آویزان مانده است: «خیلهخب بابا! بیا، تموم شد.» چندبار پلک زده و دست به کمر میزنم، «حالا نمیرید سراغ اون بابا؟» با شست به سمت چپم اشاره میکنم.
مرد که هنوز خشمگین است، روی پاهایش جا به جا میشود: «همین شماها مواد و سیگار رو رواج میدید دیگه!» چشمانم را با اغراق گرد میکنم، «واقعاً؟ من تو این مسیر، دقیقاً پنجتا مرد دیدم که سیگار میکشیدن. چرا به اونها چیزی نگفتی؟ هان؟ زشتیِ عمل برای تو اولویت نیست آقا، جنسیت اولویته!» میچرخم، حال چَشمانم میسوزند و آتش در آنها زبانه میکشد. سمت مرد میروم: «ببخشید آقا، انگاری باید برید اتاقک سیگار سیگار بکشین!» مرد با آن سر بیمو و گردنِ کلفتو پر از تتو، بهم زُل میزند. فکر کن ذرهای بلرزم!
دستی مرا میگیرد و عقب میکشد، «برای امروز بسه، بیا بریم.» پوزخندش را در صدایش احساس میکنم. صدای حجیم آن مرد، در سرم محو میشود. با افتخار پشتش از پلههای این ساختمان متروک بالا میروم: «حال کردی واقعاً؟»
«تو که سیگاری نبودی.»
«آره، امّا عصبی شدم.»
«قرار بود فقط سیگار رو نگهداری که عکس بگیریم. قول دادیم نکشیم!»
احساس میکنم خیلی جلوی خودش را میگیرد که نخندد: «همون پُک اول رو که زدی، چشمات داشت در میومد. خیلی بامزه بود.» راست میگوید، نزدیک بود بزنم زیر گریه. اخمی اغراقشده میکنم، «جرئت نکن بهم بخندی! محبور شدم بکشم، چون از تبعیض متنفرم. از اینکه سر چیزی، به ناحق، حقی ازم سلب بشه متنفرم. حالا خودمونیمها... من نمیدونم مردم چجوری این زهرماری رو میکِشن.» او خندهاش را میخورد و به طبقه هشتم میرسد، «بهعنوان کسی که تازه ترک کرده بهت میگم؛ چون دود، گاهی بغض آدم رو پایین میده. گاهی هم اشکش رو درمیاره. و شاید بتونه با سوختنش، یه نور تو تاریکیِ مطلقت بشه.»
«چجوری ترکش کردی پس؟»
«یه نور دیگه پیدا کردم. هم سالم بود، هم خوشگل، هم جسور و هم عمیق.»
میدانم چه شیرینزبانیای میخواهد بکند، «باشه بابا، بسه بسه...»
«تو رو پیدا کردم.»
دستم را میگیرد و دو پلهی آخر، من را بالا میکشد. این ساختمان متروکه و نیمهکاره مانده است. انگار، سهمش از این دنیا، کاملشدن نبود. چه قصّهی آشنایی. تصویرش کنارم محو و پررنگ میشود، گویی باگی در تصویر افتاده باشد.
«میدونی، اینطوری لبهی بلندی ایستادن خیلی حال میده.»
ابرو بالا میاندازد و با کمی نگرانی در آن دو چشم زغالیرنگ، نگاهم میکند، لبهتر میروم و او نفسش را حبس میکند، «هی هی جلی، میدونم چقدر دیوونهای، اما لطفاً. نمیخوام ترومای جدید داشته باشم، خودتو الان نکش.»
«تو خیلی عوضیایها!»
به زیر پاهایم نگاه میکنم، آدمها کوچکند. همانطور که واقعاً هستند؛ آنها و دنیای کوچکشان، «منظورم اینهکه جالبه. تو به چیزی که میتونه پایان قصهت رو رقم بزنه، اجازهش رو نمیدی.» چند لحظه سکوت میکند، سپس، او هم به لبه نزدیکتر میشود: «یهچیزی مثل قضیهی سیگارته؟ که میذاری بین لبهات اما نمیکشیش؟»
«دقیقا.»
«چشمات رو ببند.»
«من دوستات نیستما، شوخی خرکی نکنی بندازیم پایین!»
میخندد و طنین خندههایش، لب مرا هم به لبخند وامیدارد: «اگه سقوط کنی، من میگیرمت. حالا چشمات رو ببند.»
چشم میبندم و کلاغها در گوشم قارقار میکنند. چشم باز میکنم. وقتی آدمی نیست، حتی هوا جایخالیاش را زار میزند. لبخند از چهرهام پاک نمیشود.
گفته بودی سقوط کنم مرا میگیری، نگفته بودی شاید چرایی آن سقوط، خودت باشی. لبهها خوبند. آنجا که آدم میایستد، از خود میپرسد میخواهد برگردد یا برود ؟
تو خواستی تمام زندگیات را در من جای بدهی، زندگیام شکست. زیادی خواستی. بیحد خواستی. هم من شکستم و هم زندگیام. حالا که من، از زندگیات پا پس کشیدهام، سیگار را با دست پس کشیدهام.
چون دیگران مرا میسوزانند
و من سیگارم را.
«میدونی جِل، هر چیزی که میتونی نگهداری رو الزاما نباید نگهداری.»
نگهت نداشتم.