eitaa logo
آهوهابازمی‌گَردند.
189 دنبال‌کننده
13 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
«خاطرات... همون چیزای معمولی‌ای که دیر می‌فهمیم دیگه معمولی نیستن.» اخمی ناشی از تمرکز روی صورتم جا باز می‌کند، موهایم را از پیشانی عقب می‌رانم. چانه‌اش را روی یک دست تکیه می‌دهد، «یادته چجوری خاطره می‌نوشتی؟ فکر می‌کردم نویسنده بشی، یا باستان‌شناس، کارگردان، عکاس...» بدون اینکه تمرکزم را برهم زنم، عینکم را تا نوک بینی جلو می‌کشم: «آره، به یه‌شکل دیگه خاطراتم رو ضبط می‌کنم.» میله‌ی حکاکی را آرام به گونه‌ی مجسمه می‌کوبم. گونه‌اش اصلا شبیه او نیست. نفسش را با خنده بیرون می‌دهد، «خاطره‌نگار شدی.» میله‌ی حکاکی را روی نوک شستم می‌فشارم، نقطه‌ی قرمزی روی آن شکل می‌گیرد، «خاطره‌نگار؟» نور، روی خطوط صورتش بازی می‌کند، و از بین تار موهای بلندش روی چشمانِ من لیز می‌خورد. لحظه‌ای دل‌شاد می‌شوم که نور روی شیشه‌ی عینکم افتاده؛ نمی‌خواهم چیزی از آنچه در دیده‌هایم می‌گذرد بفهمد. «آره، خاطره‌ها رو نگاشته می‌کنی، نه‌فقط نوشته. می‌سازیشون.» «خاطره که ساخته نمی‌شه.» لبخندش کج می‌شود و پاهایش را در هوا تاب می‌دهد، «چرا، همه‌چی یه‌جور خاطره‌ست. فقط دیرتر می‌فهمیم.» میله‌ی حکاکی را بین دو انگشت می‌چرخانم و بعد، خطوط موهایش را در می‌آورم، او با صدایی یک‌نواخت ادامه می‌دهد: «تو همیشه از فراموش شدن می‌ترسیدی.» نگاهش نکن، نگاهش نکن نگاهش نکن نگاهش نکن. چشمانم لیز و در آن دو دیدهٔ نوربوسیده گِره می‌خورد، «من؟» سرش را کج می‌کند، «آره. وقتی چیزی رو دوست داشتی، می‌خواستی یه جایی نگهش داری. یه عکس، یه جمله. یا حتیٰ، خودت رو یه‌جایی جا بذاری.» بزاقم را به سختی فرو می‌دهم و سیب گلویم بالا و پایین می‌رود. سیب گَلو یا، بغض؟ «خب من شدم کسی که چیزهای گم‌شده‌و مُرده رو از خاک می‌سازه. و... خاک رو زنده می‌کنه.» کنارم خم شده و به مجسمه بِر و بِر زُل می‌زند، «نه. تو چیزهایی رو از خاک می‌آفرینی که هنوز نمردن.» نفس عمیقی کشیده و پشت دستم را روی گونه‌ام می‌کشم، یادم رفت گِلی‌ست، «خب، این چه فرقی داره؟» نگاهش را می‌دزدد. از این کارش متنفرم. فقط من باید نگاهمان را قطع کنم؛ که قطعاً نمی‌کنم. «خیلی فرق داره.» صدای خش‌دارش رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند، انگشتانم میله‌ی حکاکی را فشار می‌دهند، «چرا اومدی؟» چند قدم راه می‌رود، لبخند می‌زند و چال‌گونه‌اش پیدا می‌شود. چال‌گونه. «چرا نیام؟» چون تو هربار، برای اکتشاف دردها و زخم‌ها می‌آیی. این را نمی‌گویم. کلماتم را قورت می‌دهم، «فکر کردم اینجا دیگه چیزی برای پیدا کردن نباشه.» چون من تمام شدم. این را هم نگفتم. لبخند می‌زند و چال‌گونه‌اش گودتر می‌شود: «اشتباه می‌کنی.» «چی مونده؟» «من.» نوک تیز میله را یک‌بار روی گونه، با چکش، می‌زنم. زیاد می‌شود، یک چاله‌ی تیز و بدشکل. لبهٔ میز را محکم می‌فشارم و زیرِلب می‌گویم: «چرا هربار میایی اینجا که این حرف‌ها رو بزنی؟ من...» سرش را کج می‌کند و موهایش در هوا می‌رقصد، «تو؟» «من فقط می‌ترسم اون خاطرات رو یادم بیاد و تو اینجا نباشی.» «خب، امیدوارم چیزی از من ساخته باشی که بشه دوباره پیدام کرد.» سکوت کش می‌آید. تنها تَق‌تق میله‌ی حکاکی‌ام آن را می‌شکند. انگار با هر ضربه قلبم را شکل می‌دهم، یا... زخم می‌کنم. با قدم‌هایی موزون سمت صندلی می‌آید، «گمونم داری کاری می‌کنی که وقتی همه‌چیز تموم شد، یه چیزی باقی مونده باشه.» پاهایش را روی میز می‌اندازد؛ از این کار متنفرم. امّا حتی اگر قلبم را قالیِ زیر پایش کند، اعتراض نمی‌کنم؛ چه رسد به این. «برای چی؟» چَشمانش روی گونه‌ام گیر می‌کند، «برای روزی که دلت خواست برگردی.» «اگه برگشتم و کسی اونجا نبود چی؟» چال‌گونه‌اش را باز به رُخ می‌کِشد: «پس حداقل می‌فهمی که واقعاً رفته. ببینم... باز گونه‌ات گِلی شده؟» زمزمه می‌کنم: «کاش ردی که تو روی قلبم گذاشتی هم این‌طوری معلوم بود.» چشمش روی باقی مجسمه‌هایم، که همه‌شان چهره‌ی او را دارند، می‌چرخد. «مجسمه‌ها رو چرا می‌سازی؟» «که بمونن.» «سنگ و گِل هم می‌شکنن.» «می‌دونم، امّا حداقل دیرتر.» لبخندی کشیده می‌زند: «تو همیشه می‌خواستی با دیرتر مُردنِ چیزها، گولِ نرفتنشون رو بخوری.» گردِ ناشی از حکاکی روی مجسمه را فوت می‌کنم. سعی می‌کنم او را نادیده‌اش بگیرم. چی رو؟ خون‌ریزی زخمت رو؟ «می‌دونی چه فرقی بینِ مُردن و رفتنه؟» صدایم خشک است، «نه.» «برای کسی که جا مونده، فرق زیادی ندارن.» دوباره نوکِ تیز میله را در شستم فرو می‌کنم، لکه قرمز دگرباره خود را نشان می‌دهد. آهسته شستم را روی گونه‌ی مجسمه می‌کشم و خون، گونه‌های او را گُلگون می‌سازد. اشک‌ها دانه‌دانه روی موهای مجسمه لیز می‌خورند و گِل می‌شود. آهی می‌کشم و میله را کناری می‌اندازم. نمی‌خواهم باز با جای خالی‌اش رو به رو شوم. کاش می‌توانستم به او بگویم برخی دردها، نه نگاشته می‌شوند و نه نوشته. تنها جا می‌مانند. «می‌خوایی فراموشم کنی؟» «قلبم رو حکاکی کردم که شبیهِ تو باشه.»
«نمی‌دونم.» احساس می‌کنم نگاهش از من رد می‌شود؛ انگار من فقط گره‌ای‌ام که چشم‌هایش نمی‌خواهند رویش بایستند. انگار در من، خودش را می‌بیند. صدایش خون‌سرد و یک‌نواخت است، شاید هم آرام و ملایم، دقیق نمی‌دانم: «چی رو نمی‌دونی؟» دست‌های چروک و لطیفش را، به شال‌گردن بافتنی می‌کشد تا صافش کند. انگشتانم مشت می‌شوند، تا شاید از مچاله شدن قلبم جلوگیری کنم: «نمی‌دونم، هیچی نمی‌دونم. باشه؟ نمی‌دونم چی می‌خوام و نمی‌دونم زندگی چیه، نمی‌دونم حتی چرا دارم میگم نمی‌دونم! من هنوز کاری نکردم و بهم میگن باید عوض بشم، چجوری؟ چجوری وقتی هنوز نمی‌دونم چی‌ام، عوض بشم؟» مادربزرگ لبخند آرامی می‌زند و میل‌ها چندبار به یک‌دیگر می‌خورد. چندتا آلبالو را بالا می‌اندازم و باز می‌گیرم، موهایم را پشت گوش می‌زنم و نگاهم به گیسوان سفید و بافتهٔ او، گیر می‌کنند. مادربزرگ می‌گوید: «می‌خوایی زندگی کنی؟» «معلومه که می‌خوام مادرجون!» «پس نمی‌دونمِ خودت رو پیدا کن.» چندبار پلک می‌زنم و با چشمانم آلبالوها را که در هوا می‌چرخند، دنبال می‌کنم: «نمی‌فهمم مادرجون.» یکی از آلبالوها را فشار می‌دهم و آب سرخِ آن، روی سرانگشتانم پخش می‌شود. مادربزرگ یک بافت دیگر می‌زند و شال‌گردن، یک‌پله پایین‌تر می‌آید: «منظورم اینه نمی‌دونم‌های بقیه رو ول کن، نمی‌دونمِ خودت رو پیدا کن دخترم.» نگاهم به بافت‌های نارنجی‌و زردِ شال‌گردن دوخته می‌شود. آهی می‌کشم و سر به زانوی فرسوده‌اش، تکیه می‌دهم، «مادرجون، من کلافم، می‌تونی ازم یه بیژامه ببافی؟» مادربزرگ لبخندی می‌زند و آرام، میل‌ها را کناری برده و دستش را در موهایم می‌کشد، «بیژامه برای کی، باوان؟» «برای او.» لبخندش به طرحی می‌نماید آشْنا، گویی صفحات این قصّه را، از بَر باشد: «باباجون‌ت برای من شال‌گردن شد. یه کلاف سرگردون بود، یه کلافِ کلافه. الان کجاست؟» بغض می‌کنم و آرام به چشمانش نگاه می‌کنم. آدم‌ها که پیر می‌شوند، انگار چشم‌هایشان هم گره می‌خورند؛ پر از چیزهایی که هیچ‌وقت بازشان نکرده‌اند، «باباجون رفت.» «باباجون تموم شد. هیچ‌وقت کلاف خودت رو نده ببافن، که بعد بدنش به یکی دیگه. پدرجون‌ت کلاف شد، بافته شد، شال‌گردن شد و به من گیر کرد. من...» آهی می‌کشد و میله‌و کاموا را برمی‌دارد، گویی دستانش گر مشغول شوند، غصه را یادشان می‌رود. دستانِ مادربزرگ مهربانند، چون‌که بسیاری از غصه‌ها را لمس کرده‌اند. به‌گمانم. ادامه می‌دهد: «من حالی‌م نبود چه‌کار می‌کنم باوانم، پدربزرگ شال‌گردنش رو به من داد و من نخ‌کشش کردم.» نگاهم می‌کند و چندبار پلک می‌زند، «می‌دونی مامانی؟» بغضم را قورت می‌دهم: «چی رو؟» مادربزرگ می‌خندد و یک پله‌ی دیگر می‌بافد: «اینو که آدم هیچ‌وقت کامواش گِره نمی‌خوره، بسته نمیشه. همیشه آخرش بازه. برای همین باید مواظب باشی کاموات رو دست کی میدی. پدرجونت تو دستای من نخ‌کِش شد.» بغض دوباره در گلویم شکل گرفته و تا چشم‌هایم خود را بالا می‌کشد، شاید... شاید مادربزرگ آلزایمر دارد. یادش رفته او بود که به دستانِ پدرجون، نخ‌کش شده. نمی‌توانم جلوی زبانم را بگیرم: «مادرجون شما نمی‌دونمِ خودت رو پیدا کردی؟» خودتو مقصر بدونی خیلی راحت‌تره تا کس دیگه‌ای رو مقصر بدونی «آره، پدرجون‌ت نمی‌دونمِ من بود.» «پس یعنی... جوابِ نمی‌دونمتون نبود؟» می‌خندد و سر تکان می‌دهد، «نه، پدرجونت یه نمی‌دونمِ خیلی بزرگ بود. امّا مال من بود.» لبخند کوچکی روی لب‌هایم بازی می‌کند، میل‌و کاموا را از او می‌گیرم. آهی می‌کشم هنگامی که دستم، روی پوست نرم دست او کشیده می‌شود. به‌شکلی نرم که آدم می‌ترسد نکند زخمش کرده، «مادرجون، شاید... شاید شما توسط دستای پدرجون نخ‌کش شدین.» چند لحظه نگاهم می‌کند، لبخندش کم‌رنگ می‌شود. نه، خودش کم‌رنگ می‌شود اما لبخندش نه. اشتباهی یک ردیف از شال‌گردن را شکاف می‌دهم، «ای‌وای! ببخشید!» لبخندش از خودش پررنگ‌تر می‌شود: «بده من ببینم، عیب نداره تصدقت، ده‌بار این کلافِ ما شکافت و ما باز بافتیمش. این هم روش.» فکر می‌کنم که قرار نیست جواب سؤالم را بدهد، حق هم دارد. اما همان‌لحظه با صدایی که غمی در پشتِ آن خفته، می‌گوید: «مقصر دونستنِ خودم، گاهی آسون‌تر از پذیرفتنِ اینه که دست‌های کسی که دوستش دارم، من رو شکافته‌و نخ‌کشم کرده. نکنه تو هم این‌طوری‌ای دور سرت بگردم؟» «...نمی‌دونم.» «این نمی‌دونمِ خودته؟» «نه، نمی‌دونمِ انکاره.» «هیچ‌وقت نذار تمومت کنن، نذار بشکافنت و نذار کلافت بافته بشه، اگه که قراره بدیش دستِ او.» چگونه به مادرجون بگویم خیلی وقت است هم کلاف، هم میل‌و هم من، در دستانِ اوست ؟ «نمی‌دونم مادرجون.» «پس تو هم آدمِ نمی‌دونمت رو پیدا کردی.»
خیلی خرسندم که دوستشون داشتین عزیزهای من 💞، متأسفم که تک به تک نمی‌تونم به رضایتتون پاسخ شایسته‌ای بدم چون خیلی اینجا شلوغ میشه؛ اما همه‌شون رو می‌بینم و لبخندی به ذخیرهٔ لبخندهام افزوده میشه. کُلی نور و پروانه برای شما 💘
برای اتاقکِ‌سیگار.
«برای استعمال دخانیات باید به اتاقک‌سیگار برین خانم!» پوزخند می‌زنم و دود سیگار را، در صورتش فوت می‌کنم. گلویم می‌سوزد و احتمالاً، چشم‌هایم کمی قرمز شده‌اند. او با خنده کنار گوشم پچ‌پچ می‌کند: «توروخدا جِلی، بس کن. بدش من.» پوزخندی عاید او نیز می‌کنم و بعد، با نوک سیگارم که می‌سوزد و در آسمان نقاشی می‌کند، به آن‌طرف‌تر اشاره می‌کنم: «من واقعاً تحت‌تأثیر این‌حجم از مسئولیت‌پذیری شما قرار گرفتم. فقط... اون آقا هم داره سیگار می‌کشه‌ها.» مرد ابروانش را درهم می‌کشد: «سراغ اون هم میرم، اما شما اول بفرمایید.» سیگار را بین انگشتانم تاب می‌دهم، پُک دیگری می‌زنم و اخم مرد، غلیظ‌تر می‌شود. خطِ پوزخند او را کنارم احساس می‌کنم که دست در جیبِ کت چرمی‌اش فرو کرده‌و روی یک پا تکیه می‌زند، با سرگرمی نگاهش را به ما دوخته. نگهبان تا نزدیک می‌شود، سیگار را زمین می‌اندازم و دستانم را بالا می‌گیرم، هرچند پوزخند تمسخرآمیزم بر لبانم آویزان مانده است: «خیله‌خب بابا! بیا، تموم شد.» چندبار پلک زده و دست به کمر می‌زنم، «حالا نمیرید سراغ اون بابا؟» با شست به سمت چپم اشاره می‌کنم. مرد که هنوز خشمگین است، روی پاهایش جا به جا می‌شود: «همین شماها مواد و سیگار رو رواج می‌دید دیگه!» چشمانم را با اغراق گرد می‌کنم، «واقعاً؟ من تو این مسیر، دقیقاً پنج‌تا مرد دیدم که سیگار می‌کشیدن. چرا به‌ اون‌ها چیزی نگفتی؟ هان؟ زشتیِ عمل برای تو اولویت نیست آقا، جنسیت اولویته!» می‌چرخم، حال چَشمانم می‌سوزند و آتش در آن‌ها زبانه می‌کشد. سمت مرد می‌روم: «ببخشید آقا، انگاری باید برید اتاقک سیگار سیگار بکشین!» مرد با آن سر بی‌مو و گردنِ کلفت‌و پر از تتو، بهم زُل می‌زند. فکر کن ذره‌ای بلرزم! دستی مرا می‌گیرد و عقب می‌کشد، «برای امروز بسه، بیا بریم.» پوزخندش را در صدایش احساس می‌کنم. صدای حجیم آن مرد، در سرم محو می‌شود. با افتخار پشتش از پله‌های این ساختمان متروک بالا می‌روم: «حال کردی واقعاً؟» «تو که سیگاری نبودی.» «آره، امّا عصبی شدم.» «قرار بود فقط سیگار رو نگه‌داری که عکس بگیریم. قول دادیم نکشیم!» احساس می‌کنم خیلی جلوی خودش را می‌گیرد که نخندد: «همون پُک اول رو که زدی، چشمات داشت در میومد. خیلی بامزه بود.» راست می‌گوید، نزدیک بود بزنم زیر گریه. اخمی اغراق‌شده می‌کنم، «جرئت نکن بهم بخندی! محبور شدم بکشم، چون از تبعیض متنفرم. از این‌که سر چیزی، به ناحق، حقی ازم سلب بشه متنفرم. حالا خودمونیم‌ها... من نمی‌دونم مردم چجوری این زهرماری رو می‌کِشن.» او خنده‌اش را می‌خورد و به طبقه هشتم می‌رسد، «به‌عنوان کسی‌ که تازه ترک کرده بهت میگم؛ چون دود، گاهی بغض آدم رو پایین می‌ده. گاهی هم اشکش رو درمیاره. و شاید بتونه با سوختنش، یه نور تو تاریکیِ مطلقت بشه.» «چجوری ترکش کردی پس؟» «یه نور دیگه پیدا کردم. هم سالم بود، هم خوشگل، هم جسور و هم عمیق.» می‌دانم چه شیرین‌زبانی‌ای می‌خواهد بکند، «باشه بابا، بسه بسه...» «تو رو پیدا کردم.» دستم را می‌گیرد و دو پله‌ی آخر، من را بالا می‌کشد. این ساختمان متروکه و نیمه‌کاره مانده است. انگار، سهمش از این دنیا، کامل‌شدن نبود. چه قصّه‌ی آشنایی. تصویرش کنارم محو و پررنگ می‌شود، گویی باگی در تصویر افتاده باشد. «می‌دونی، این‌طوری لبه‌ی بلندی ایستادن خیلی حال میده.» ابرو بالا می‌اندازد و با کمی نگرانی در آن دو چشم زغالی‌رنگ، نگاهم می‌کند، لبه‌تر می‌روم و او نفسش را حبس می‌کند، «هی هی جلی، می‌دونم چقدر دیوونه‌ای، اما لطفاً. نمی‌خوام ترومای جدید داشته باشم، خودتو الان نکش.» «تو خیلی عوضی‌ای‌ها!» به زیر پاهایم نگاه می‌کنم، آدم‌ها کوچکند. همانطور که واقعاً هستند؛ آن‌ها و دنیای کوچک‌شان، «منظورم اینه‌که جالبه. تو به چیزی که می‌تونه پایان قصه‌ت رو رقم بزنه، اجازه‌ش رو نمی‌دی.» چند لحظه سکوت می‌کند، سپس، او هم به لبه نزدیک‌تر می‌شود: «یه‌چیزی مثل قضیه‌ی سیگارته؟ که می‌ذاری بین لب‌هات اما نمی‌کشیش؟» «دقیقا.» «چشمات رو ببند.» «من دوستات نیستما، شوخی خرکی نکنی بندازیم پایین!» می‌خندد و طنین خنده‌هایش، لب مرا هم به لبخند وامی‌دارد: «اگه سقوط کنی، من می‌گیرمت. حالا چشمات رو ببند.» چشم می‌بندم و کلاغ‌ها در گوشم قارقار می‌کنند. چشم باز می‌کنم. وقتی آدمی نیست، حتی هوا جای‌خالی‌اش را زار می‌زند. لبخند از چهره‌ام پاک نمی‌شود. گفته بودی سقوط کنم مرا می‌گیری، نگفته بودی شاید چرایی آن سقوط، خودت باشی. لبه‌ها خوبند. آن‌جا که آدم می‌ایستد، از خود می‌پرسد می‌خواهد برگردد یا برود ؟ تو خواستی تمام زندگی‌ات را در من جای بدهی، زندگی‌ام شکست. زیادی خواستی. بی‌حد خواستی. هم من شکستم و هم زندگی‌ام. حالا که من، از زندگی‌ات پا پس کشیده‌ام، سیگار را با دست پس کشیده‌ام. چون دیگران مرا می‌سوزانند و من، سیگارم را. «می‌دونی جِل، هر چیزی که می‌تونی نگه‌داری رو الزاما نباید نگه‌داری.» نگهت نداشتم.