eitaa logo
آهوهابازمی‌گَردند.
189 دنبال‌کننده
13 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
«برای استعمال دخانیات باید به اتاقک‌سیگار برین خانم!» پوزخند می‌زنم و دود سیگار را، در صورتش فوت می‌کنم. گلویم می‌سوزد و احتمالاً، چشم‌هایم کمی قرمز شده‌اند. او با خنده کنار گوشم پچ‌پچ می‌کند: «توروخدا جِلی، بس کن. بدش من.» پوزخندی عاید او نیز می‌کنم و بعد، با نوک سیگارم که می‌سوزد و در آسمان نقاشی می‌کند، به آن‌طرف‌تر اشاره می‌کنم: «من واقعاً تحت‌تأثیر این‌حجم از مسئولیت‌پذیری شما قرار گرفتم. فقط... اون آقا هم داره سیگار می‌کشه‌ها.» مرد ابروانش را درهم می‌کشد: «سراغ اون هم میرم، اما شما اول بفرمایید.» سیگار را بین انگشتانم تاب می‌دهم، پُک دیگری می‌زنم و اخم مرد، غلیظ‌تر می‌شود. خطِ پوزخند او را کنارم احساس می‌کنم که دست در جیبِ کت چرمی‌اش فرو کرده‌و روی یک پا تکیه می‌زند، با سرگرمی نگاهش را به ما دوخته. نگهبان تا نزدیک می‌شود، سیگار را زمین می‌اندازم و دستانم را بالا می‌گیرم، هرچند پوزخند تمسخرآمیزم بر لبانم آویزان مانده است: «خیله‌خب بابا! بیا، تموم شد.» چندبار پلک زده و دست به کمر می‌زنم، «حالا نمیرید سراغ اون بابا؟» با شست به سمت چپم اشاره می‌کنم. مرد که هنوز خشمگین است، روی پاهایش جا به جا می‌شود: «همین شماها مواد و سیگار رو رواج می‌دید دیگه!» چشمانم را با اغراق گرد می‌کنم، «واقعاً؟ من تو این مسیر، دقیقاً پنج‌تا مرد دیدم که سیگار می‌کشیدن. چرا به‌ اون‌ها چیزی نگفتی؟ هان؟ زشتیِ عمل برای تو اولویت نیست آقا، جنسیت اولویته!» می‌چرخم، حال چَشمانم می‌سوزند و آتش در آن‌ها زبانه می‌کشد. سمت مرد می‌روم: «ببخشید آقا، انگاری باید برید اتاقک سیگار سیگار بکشین!» مرد با آن سر بی‌مو و گردنِ کلفت‌و پر از تتو، بهم زُل می‌زند. فکر کن ذره‌ای بلرزم! دستی مرا می‌گیرد و عقب می‌کشد، «برای امروز بسه، بیا بریم.» پوزخندش را در صدایش احساس می‌کنم. صدای حجیم آن مرد، در سرم محو می‌شود. با افتخار پشتش از پله‌های این ساختمان متروک بالا می‌روم: «حال کردی واقعاً؟» «تو که سیگاری نبودی.» «آره، امّا عصبی شدم.» «قرار بود فقط سیگار رو نگه‌داری که عکس بگیریم. قول دادیم نکشیم!» احساس می‌کنم خیلی جلوی خودش را می‌گیرد که نخندد: «همون پُک اول رو که زدی، چشمات داشت در میومد. خیلی بامزه بود.» راست می‌گوید، نزدیک بود بزنم زیر گریه. اخمی اغراق‌شده می‌کنم، «جرئت نکن بهم بخندی! محبور شدم بکشم، چون از تبعیض متنفرم. از این‌که سر چیزی، به ناحق، حقی ازم سلب بشه متنفرم. حالا خودمونیم‌ها... من نمی‌دونم مردم چجوری این زهرماری رو می‌کِشن.» او خنده‌اش را می‌خورد و به طبقه هشتم می‌رسد، «به‌عنوان کسی‌ که تازه ترک کرده بهت میگم؛ چون دود، گاهی بغض آدم رو پایین می‌ده. گاهی هم اشکش رو درمیاره. و شاید بتونه با سوختنش، یه نور تو تاریکیِ مطلقت بشه.» «چجوری ترکش کردی پس؟» «یه نور دیگه پیدا کردم. هم سالم بود، هم خوشگل، هم جسور و هم عمیق.» می‌دانم چه شیرین‌زبانی‌ای می‌خواهد بکند، «باشه بابا، بسه بسه...» «تو رو پیدا کردم.» دستم را می‌گیرد و دو پله‌ی آخر، من را بالا می‌کشد. این ساختمان متروکه و نیمه‌کاره مانده است. انگار، سهمش از این دنیا، کامل‌شدن نبود. چه قصّه‌ی آشنایی. تصویرش کنارم محو و پررنگ می‌شود، گویی باگی در تصویر افتاده باشد. «می‌دونی، این‌طوری لبه‌ی بلندی ایستادن خیلی حال میده.» ابرو بالا می‌اندازد و با کمی نگرانی در آن دو چشم زغالی‌رنگ، نگاهم می‌کند، لبه‌تر می‌روم و او نفسش را حبس می‌کند، «هی هی جلی، می‌دونم چقدر دیوونه‌ای، اما لطفاً. نمی‌خوام ترومای جدید داشته باشم، خودتو الان نکش.» «تو خیلی عوضی‌ای‌ها!» به زیر پاهایم نگاه می‌کنم، آدم‌ها کوچکند. همانطور که واقعاً هستند؛ آن‌ها و دنیای کوچک‌شان، «منظورم اینه‌که جالبه. تو به چیزی که می‌تونه پایان قصه‌ت رو رقم بزنه، اجازه‌ش رو نمی‌دی.» چند لحظه سکوت می‌کند، سپس، او هم به لبه نزدیک‌تر می‌شود: «یه‌چیزی مثل قضیه‌ی سیگارته؟ که می‌ذاری بین لب‌هات اما نمی‌کشیش؟» «دقیقا.» «چشمات رو ببند.» «من دوستات نیستما، شوخی خرکی نکنی بندازیم پایین!» می‌خندد و طنین خنده‌هایش، لب مرا هم به لبخند وامی‌دارد: «اگه سقوط کنی، من می‌گیرمت. حالا چشمات رو ببند.» چشم می‌بندم و کلاغ‌ها در گوشم قارقار می‌کنند. چشم باز می‌کنم. وقتی آدمی نیست، حتی هوا جای‌خالی‌اش را زار می‌زند. لبخند از چهره‌ام پاک نمی‌شود. گفته بودی سقوط کنم مرا می‌گیری، نگفته بودی شاید چرایی آن سقوط، خودت باشی. لبه‌ها خوبند. آن‌جا که آدم می‌ایستد، از خود می‌پرسد می‌خواهد برگردد یا برود ؟ تو خواستی تمام زندگی‌ات را در من جای بدهی، زندگی‌ام شکست. زیادی خواستی. بی‌حد خواستی. هم من شکستم و هم زندگی‌ام. حالا که من، از زندگی‌ات پا پس کشیده‌ام، سیگار را با دست پس کشیده‌ام. چون دیگران مرا می‌سوزانند و من، سیگارم را. «می‌دونی جِل، هر چیزی که می‌تونی نگه‌داری رو الزاما نباید نگه‌داری.» نگهت نداشتم.