کاش یکروز دیگه به من مهلت میدادی که جا نمونم. فقط یکروزِ دیگه. فقط یکروز. ببخشید، خیلی زیاد ببخشید. من همیشه جا میمونم پدرجون، همیشه.
پس عزیز من، من کِی میتوانم این رخت سیاه را از تنِ روح بَر کَنم؟ مّا تمام شدیم و مرگ زیاد. این دهانِ گرسنهٔ خاک در پاس کدامینزمان، سیر میشود ؟
ایخاک، مهرْبان باش با او و دستانِ او. دستان او گلها را آب میداد و سر دخترکانش را نوازش میکرد، دستان او ظرفهای خانه را میشست و توپبازی میکرد با کودکان. ایخاک، مدارا کن با دستان او که بهراستی، او با تو، ایخاکِ گرسنه، مهرْبان بود.
هدایت شده از ارغوان ؛
که من اگر گریه کردم واسهی خودم بود. برای تو باید اشک میشدم و میافتادم تو تنگ بلور.
مادرجان میگویم بهتر نیست این رختِ سیاه را در نیاوریم؟ بهخدا قسم این خاک، کینه کرده از بشر. آنقدر بر آن خونِ بیگناه ریختند و با جسمیتی خاکی، گناه در آغوش کشیدند که کینه کرده از ما. برای همین یکییکی خودش را از بشر باز پس میگیرد. البت که حقّ هم دارد، پریشانیِ ما از جا ماندنِ ماستو نه دلخوریِ او از بشر...
آهوهابازمیگَردند.
اگه ممکنه لطفاً برای پدربزرگِ من یک فاتحه قرائت کنید.
عزیزدردونههای خدا، لازم به فوروارد نبود و این عمل تنها لطف شما رو میرسونه، قدردان و مچکرم. تسلیتهاتون رو دیدم و متأسفم که نمیتونم یکییکی قدردانیم رو نشون بدم، آرزومندم در شادیهاتون جبران کنم و اقدامتون مادام بهدور از غمهای جانسوز باشه 🤍
نه پیکِ صبا، که بگو پیکِ صدا آید. صدای این ملّتِ پَرپر شده آید، صدای زنان، مردان و کودکانِ جنگزده آید. صداهای خفهشده، صداهای دزدیده شده آید. ترانههای قطعشده، هقهقهای خاک شده آید. ایچرخِ فلک! پیک صبا را پیِ باغش بفرستید و پیکِ صدا آورید بر درِ این غمکده.