eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
532 دنبال‌کننده
39 عکس
22 ویدیو
0 فایل
🦌`🪽 کلاغ به خانه نرسیده مرد، بال پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
گفتم سلام، کلمات رو بشمر. یه دونه دوتا سه تا. گفتی میشه چهارتا. گفتم پاهای آهوها؟ گفتی نه، س ل ا م. چهارتا. خندیدم، عکس آهوها رو آوردم، ببین، آهوها چهارتا پا دارن. گفتی می‌دونستی آهو با الف‌و نون جمع نمیشه؟ گفتم چرا نشه؟ میشه آهوان. خندیدی، سر تکون دادی و گفتی الان یکی از پاهای آهوان شکست. گفتم عیب نداره، به‌جاش ده‌تا آهوی دیگه هست. رفتی‌و من موندم و یه آهو. نه، نبود. خوندم آهوی من فرار کرده ز دستم، دوریش برایم مشکله کاش‌کی اونو می‌بستم. بعد تلخ خندیدم، مثل خنده‌های تو، گفتم آهوان. آه‌و آن. تو کِی شدی آن ؟
خندیدم و گفتم ببخشید، کهنه نپوش. سر تکون دادی و تکیه به شمشیرت زدی، چی؟ من کهنه‌پوشم. «کهنه‌پوش؟ چی میگی آناهید. ای‌کاش همیشه نو باشی.» «نه، من کهنه‌پوشم. کلمات کهنه می‌پوشم، کتابای قدیمی، خاطرات نم‌ناک، قصّه‌های کهنه.» زل زدم تو چشمات، گفتم وایسا. ک ه ن ه چهار کلمه‌ست. چهار ماه شرابت بمونه کهنه میشه، آره، مستت می‌کنه. موهات رو کنار زدی، گفتی کهنگی مگه فقط برای شرابه؟ خاطرات کهنه میشن. دکمه‌ها، لباس‌ها، کتاب‌ها و کلمات کهنه میشن. کهنه میشن و مستت می‌کنن. مستت می‌کنن و سرت سنگین میشه. گفتم میشه من هم برات کهنه بشم؟ گفتی تو هم کهنه‌پوش میشی ؟ گفتم آره، شریکی کهنه‌پوش میشیم. اتفاقاً کامواهای مادربزرگ همیشه کهنه‌ان. باهاش ژاکت دو نفره می‌بافیم و کهنه‌پوش می‌شیم.
بپرس غم چطور زاده شده؟ برایت کتاب را ورق می‌زند و با جوهر قرمز دور چند کلامی دایره می‌کشد. مادر. جوان. پرپر. خمیده. پیر. فرزند مادری را کشتند و مادر خمید، کودک به درس غین نرسیده بود و حتی عین که بداند عین، می‌شود عین چشمان شاد مادر که ناگاه از بین حروف، مادر خمیده به غین می‌رسد. غین خمید و شکسته‌شکسته به میم بازگشت. بازگشت تا به الف برسد، به کودک، و امّا در میم زمین خورد. چنین شد که غم، زاده شد.
آفتاب خفته بود. آدم‌برفی التماس کرد. گفت دل‌تنگم، دلم خیلی تنگ است. گفت تاب نمی‌آورم. گفت او، دستانش یخ زد و از سردیِ برف شکایت آورد و رهایم کرد میان این درختانِ خفته. گفت من سرش گریستم که نرو، این‌جا درختان خفته‌اند و سرد است، تو تنها چیزی هستی که من نزدیک به گرما حس کرده‌ام. امّا او رفت چون سردش بود. آدم‌برفی نمی‌توانست تکان بخورد. از بیچارگی نالید و گل پایین پایش به او گفت در عوض، تو ریشه داری! آدم‌برفی گریست، چون ریشه هم نداشت. آفتاب بالا آمد، آدم‌برفی نگاهش به نور فتاد. - تو چاره‌ی دلتنگی دانی؟ - آری، امّا... - خواهش می‌کنم مرا گرم کن، او گرم دوست داشت. التماست می‌کنم آفتاب! - امّا آخر آب می‌شوی. آدم‌برفی نشنید، آنقدر گریست که نشنید. فقط گفت تمامش کن، مرا گرم کن. آفتاب دمید، دمید و از نیت خوب هم دمید بر او، دمید و از دلسوزی دمید. چه می‌دانست محبتش، آدم‌برفی را خواهد کشت؟ آدم‌برفی گرم شد. آب شد و پایین ریخت. مُرد و دماغش کج شد، شال‌گرنش خیس شد. از اشکانش؟ حالا همیشه هنگامی که باران می‌آید، سقف خانه‌ی اویی که تنهایش گذاشت، نم می‌دهد. آدم‌برفی هنوز گریه می‌کند و آفتاب پشیمان است. آفتاب پشیمان است و گریه می‌کند. اشک‌ها، باهم مخلوط شده‌اند و سقفِ آدمک، نم‌دار..
گفتند که عشق، توت‌های سفید شیرینی‌ست بر شاخه‌ی بلندی در باغی ممنوعه. من تاب خوردم و به شاخه رسیدم، توت‌ها را چیدم و دستانم رنگی شد. دستانم را به پیراهنم کشیدم، به پلک‌هایم، می‌خواستم با عشق طهارت شوم. هرچند خیلی زیاد بود و بَل، باعث شد چَشمانم کور شوند و نبینم. امّا کسی نگفته بود عشق، خرمالوی گَسی‌ست که نخست شیرین است و طعم توت دارد، امّا بعد چنین دهانت را به‌هم گره می‌زند و سِر می‌کند. نمی‌دانم، شاید خرمالوها هنوز نرسیده بودند و من بی‌جهت آبی آسمان را از روی تاب، به خرمالوی گَسِ نرسیده فروختم.
نخست که کلمه‌ی جنون پا پیش می‌گذارد، لیلی می‌گرید. لیلی می‌گرید ‌و زمین را آب می‌گیرد و نوح، می‌گوید دیدید گفتم زمین را آب خواهد برد؟ حکیمی چنین پرسید لیلی را که گریستنِ تو بهر چیست زن، مگر مجنون نبود که پژمرد و پایین درختِ بید، آب شد؟ لیلی خواهد گفت که جنون نه از آن مجنون بود و نه آدمیانِ دیگری، جنون نه سیبِ آدم بود و نه دیوانگی فرهاد؛ جنون من بودم. من که به پس زدن عشقی بر آمدم که از حان بود، من که برخاستم و چشم چرخاندم و طرف شکستم، قلب شکستم، خود را شکستم و او را شکستم. کسی را شکستم که حتی شکستن‌های مرا نیز، دوا می‌دید. جنون منم شیخ، جنون منم. شیخ تلخندی زد و گفت آری، جنون تویی. و دنیا را اشک‌های لیلی برد.
تو حس سه‌شنبه‌ها را می‌دادی، ذوق سه‌شنبه را در من بیدار می‌کردی که زین‌پس چهار شنبه خواهد بود. چهارتا شنبه که عقب جا ماندند و منی که جلو زده‌ام. البت، نمی‌دانستم شنبه جزو چهارشنبه نبود. چهارشنبه از او نمی‌گذشت. از آن نگذشته بودم. چنین شد که در شب جمعه گیر کردم و شنبه‌ی نگذشته را به عزا نشستم، چون تو شنبه‌های من شدی. شنبه‌هایی که از آن رد نمی‌شدم. آخ! کاش حداقل جمعه بودی و چنین مثل سه‌شنبه‌ها، بلاتکلیف رهایم نمی‌کردی.
ته‌مانده‌ی سیگارت چه طفلی بود! به این می‌اندیشیدم که هر گیلاسی از سیگارت که خاکستر شده و روی زمین می‌نشیند، چقدر افسوسی می‌خورد که هیچ‌گاه به لب‌هایت نمی‌رسد؟ انتهای سیگار هربار از غمت بوسه گرفت، اما آنان که سوختند تا به آن دو لبِ سرخ برسند، خاکستر شدند. احتمالاً من نیز ته‌مانده‌ی سیگارت بودم.
گفتم اقلاً مرا در حاشیهٔ دفترت جای کن. خندید و گفت حیف است، آن‌جا جای گل‌هایی رنگی‌ست نه غمی خاکستری چون تو. گفتم چشمانت_چشمانت چی؟ در حاشیه نگاهت هم جا نمی‌شوم؟ چقدر پررو بودم! چقدر خوش‌حیال بودم که گمان می‌کردم، خاکسترِ به‌جا مانده از ققنوسِ من، لایق آن دو دیدهٔ نوربوسیده‌ی توست. خدا از سر گناهم بگذرد! چون تو نفهمیدی، گفتی خب حالا گر شب شود، به آفتاب‌گردان ضربه‌ای نخورد. بیا بنویس. نفهمیدی و من حاشیه چشمانت را خط‌خطی کردم...
تنهایی نه دندانِ تیزی داشت و نه خنجرِ برنده‌ای. اتفاقاً بسیار آرام بود، جامهٔ شب بر تن داشت و بادهٔ غم در دست، چشمانش افتاده بودند پایین و شانه‌هایش خمیده بود. دلم سوخت. دستش را کشیدم، گفتم همین‌جا بخواب. پس، هرشب کنارم خوابید. کمی از باده‌ی غمت بر لب‌هایم ریخت و من مست شدم. خوابیدم و در رویا، نگاه تو را دیدم در دو چشمِ آن تنهاییِ مغموم.
ببخشید آقا اجازه؟ من می‌خواهم از موسیقی و کتاب بگویم. حقیقتاً ما آدم‌ها بسیار پررو هستیم. می‌گوییم کتاب را خواندم،‌ موسیقی را گوش دادم، گل‌ها را لمس کردم! خنده‌دار نیست؟ وای! آخر می‌دانید، کتاب‌ها ما را می‌خوانند، گل‌ها روحمان را لمس می‌کنند و موسیقی... آه خدای من! موسیقی! موسیقی‌ست که ما را می‌شنود! ما موسیقی را نمی‌شنویم؛ گاهی موسیقی چیزی را در ما می‌شنود که خودمان از آن بی‌خبریم. صدایی از ما را سر می‌دهد که نمی‌دانیم وجود دارد. پس، آقا، من می‌گویم کلمات برای گفتن آفریده شدند، موسیقی برای آنچه از گفتن جان سالم به در می‌برد.
چای که در فنجان آرام می‌گرفت، دلِ من می‌بارید. غصّه‌اش را چون قند کنار فنجان می‌نشاند و داغ دلش را جاری می‌کرد. چای که پیش می‌آمد، قلب من می‌نشست. آهسته، کنار لیوان، مردد، آرام. می‌نشست و اشکان داغم را راهی بخارِ چای می‌کرد. امّا نمی‌دانم چه حکمتی بود که... که چای تو که در آن‌سر میز بود، سرد می‌شد. غصّه کم داشتی؟ یا که سایه‌ای بیش نبودی؟ یا نکند کلاً نبودی؟ در خانه‌ی تو نیز، چای آن‌طرف میز، که برای من است، سرد می‌شود ؟ بگذار چایِ من این‌بار سرد شود.