گلویم را صاف میکنه و لب میگزم، در چشمانش میگردم: «چگونه قدر زمان را نمیدانی؟ او برای تو زمان خرج کرد.» متحیر نگاهم میکند، زیر لب ناسزایی گفته و لیوان را توی ظرفشویی میاندازد، «چه میگویی؟ او هیچ نداشت. نه پول، نه مالی، نه...»
از روی کابینت پایین میپرم و سخن میبُرم، پریشان و خشمگین، نمیدانم از چه، «در این سرزمین و خاک، تنها چیز گران و ارزشمندی که مردمانمان دارند، زمان است و تنها پولی که دارند کلمهها. ما هرروز منتظر فردای از دست دادهایم، و گر ثانیههای امروز را خرج کسی کردیم؛ آن فرد مهم مینماید. زمان را بیارزش جلوه نده و کلمات را زیر اقدام خود، لِه نکن!» آب شیر لای ظرفهای کثیف لیز میخورد، در تلاش برای زدودن آنها از چرکی.
سکوت، کلماتمان را میشوید.
حیرت مکُن گر در میانِ خرابهها و ویرانیها، گلی سرخرو به رنگِ خون را دیدی که با بدنهی نحیفاش میان سنگلاخها تاب میخورد، ما اینطور دوام آوردیم. اینچنین برخاستیم و قد گرفتیم.
آهوهابازمیگَردند.
حنا گر پررنگ شود، رنگ خون به خود میگیرد. شاید رنگِ خونِ مانده. عزیزم، چرا اینهمه حنا گذاشتهای؟ همهجای بدنت پر از حناست. چه خبر است؟! چه آنکه برایت حنا گذاشته، نابلد هم بوده است! همینطوری حنا را روی سر و رویت ریخته.
گلویم را صاف میکنم و لب میگزم، در چشمانش میگردم: «چگونه قدر زمان را نمیدانی؟ او برای تو زمان خرج کرد.» متحیر نگاهم میکند، زیر لب ناسزایی گفته و لیوان را توی ظرفشویی میاندازد، «چه میگویی؟ او هیچ نداشت. نه پول، نه مالی، نه...»
از روی کابینت پایین میپرم و سخن میبُرم، پریشان و خشمگین، نمیدانم از چه، «در این سرزمین و خاک، تنها چیز گران و ارزشمندی که مردمانمان دارند، زمان است و تنها پولی که دارند کلمهها. ما هرروز منتظر فردای از دست دادهایم، و گر ثانیههای امروز را خرج کسی کردیم؛ آن فرد مهم مینماید. زمان را بیارزش جلوه نده و کلمات را زیر اقدام خود، لِه نکن!» آب شیر لای ظرفهای کثیف لیز میخورد، در تلاش برای زدودن آنها از چرکی.
سکوت، کلماتمان را میشوید.
گویی گر غریقنجاتِ من تویی من غرق میشم، گر باغبونم تویی من هرز میشم، بارونم تویی من خشک میشم، تیمارم تویی بیمار میشم. گر پناهم تویی بیپناه میشم، گر فانوسم تویی گمراه میشم. یا سادهام یا احمق و یا عاشق. ظاهراً هر سه.
بسیار خرسندم که اینجایید، برگشتنیو ماندنی. آهوها و گَوزنها. دلغنجتون [دلغنج: دِل از شوق، ذوق، محبت یا دیدن/یاد کردنِ کسی به وجد آمد.] بودم.
تو که بودی؟ چه بودی؟
تو ایران بودی./
لبخندهایت به وسعتِ خلیج بود و آن چالگونه، به عمقِ خزر. نگاههایت گرمای بندرعباس را داشت و اشکهایت شوریِ هرمز را. دستانت گرم بود، چون غزلهای حافظ و نگاهت شیرین، چون گوشفیلهای اصفهان. بوسههایت طعمِ بهارنارنجهای شیراز میدادند و تنت عطرِ گلمحمدیهای کاشان را.
شیرینزبانیهایت نیز چون دوغهای ترشِ خوانسار در دهان مَزه میکرد. طنین صدایت هایده و شجریان و کلماتت از غزلهای مولانا... و اما چَشمانت، چشمانت چشمانت چشمانت، آن دو دیدهای که دَم عیسیمسیح بر نگاهِ مُردهی من بود؛ چون نگاه رستم بود به هنگامی که سهرابِ مُرده را در آغوش کشید. چَشمانت تمام وطنِ من بود.
چه شد که تمام اینها را از من گرفتی؟ فیالحال، تمام ایران برایم یادآورِ توست.
تمام سالها، ماهها، هفتهها، روزها، ساعتها و ثانیهها را گر صرفِ نوشتن کنم؛ تمامِ بیستوشش حرفِ انگلیسی، سیودو حرفِ فارسی، همهٔ الفباها، واژهها و زبانهای جهان را گر در خطوطِ کاغذ بگنجانم و از غمِ ایران قلم زنم؛ باز همچنان کلماتم اندک، زبانم لال، دستانم کوتاه و جانم غمگداز میماند.