eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
414 دنبال‌کننده
25 عکس
20 ویدیو
0 فایل
🦌`🪽 کلاغ به خانه نرسیده مرد، بال پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
محتوای حساس* ما از جین‌دو می‌گیم و سپس روز دختر رو گوگولایز می‌کنیم، در صورتی که خودمون جین‌دو داریم تو همین خاک. از اون‌هایی که جلوی بیمارستان اعتراض کردن، عوقم می‌گیره.
فمینیستی؟ افرادی مثل تو همینن، منفی‌باف‌های خودروشن‌فکرپندار. مشخصاً فنینیستی ` من حامی حقوق انسانیتم؛ و حقوق زنان، بی‌تردید، بخش قابل‌توجه و مهمی از همین حقوقه. اما به دسته‌بندی رنج‌ها و تبعیض‌ها و تعیین ارزش متفاوت برای قربانیان باور ندارم. معتقد نیستم برای دفاع از یک حق، باید در برابر نقض حقی دیگه سکوت کرد. برعکس، باور دارم معیاری که به‌واسطه‌ی اون از بی‌عدالتی انتقاد می‌کنیم، باید درباره‌ی همه‌ی انسان‌ها قابل‌دفاع باشه؛ فارغ از جنسیت، ملیت، مذهب، موقعیت اجتماعی یا هر تعلق دیگه‌ای. هیچ حقی با انکار حق دیگری ارزشمندتر نمی‌شه و هیچ رنجی برای به‌رسمیت شناخته شدن، به انکار رنج دیگری احتیاج نداره. من از حقوق زنان دفاع می‌کنم، چون زن بودن نباید بهانه‌ای برای سلب حق باشه؛ همون‌طور که هیچ تفاوتی در جنسیت، ملیت، مذهب یا هر تعلق دیگه‌ای نباید مجوز نادیده گرفتن کرامت انسانی کسی باشه. اگر فمینیسم رو مبارزه با تبعیض جنسیتی و دفاع از حقوق زنان بدونیم، طبیعتاً بخشی از باورهای من با اصولش هم‌پوشانی داره. اما نمی‌خوام دغدغه‌هام رو به یک عنوان محدود کنم؛ نه از سر انکار اهمیت اون عنوان، بلکه چون معتقدم دفاع از حقوق انسان، مرزهای محدود به یک گروه رو نمی‌پذیره. برای من، دفاع از حقوق زنان و دفاع از حقوق انسان‌ها دو جبهه‌ی مقابل هم نیستن؛ اولی، بخشی جدایی‌ناپذیر از دومی‌ست. من هرجا حقی پایمال بشه، از تنها سلاحم، یعنی صدا و کلماتم، روی برنمی‌گردونم و ننگ سکوت رو به تنم نمی‌چسبونم. نه می‌تونم رنجی رو به این دلیل که به من مربوط نیست نادیده بگیرم، نه باور دارم برای اثبات اهمیت یک رنج، باید از کنار رنج دیگری گذشت. اگر قرار باشه در برابر بی‌عدالتی سکوت کنم تا مبادا متهم به منفی‌بافی بشم، ترجیح می‌دم متهم بشم؛ چون برای من، پذیرفته شدن به بهای انکار چیزی که می‌دونم نادرسته، ارزشی نداره. و امّا در مورد منفی‌بافی؛ من نقد بی‌عدالتی رو با منفی‌بافی اشتباه نمی‌گیرم. دیدن زخم، انکار زیبایی نیست. حرف زدن از ظلم، به معنای ندیدن خوبی‌ها نیست. قرار نیست برای مثبت‌اندیش بودن، چشم‌هامون رو روی تاریکی ببندیم. من از چیزی می‌نویسم که وجود داره، از حقّی که ضایع شده و از رنجی که نباید عادی بشه. این‌که من از تاریکی حرف می‌زنم، دلیل نمی‌شه روشنایی رو نبینم؛ شاید فقط بیشتر به این معنیه که نمی‌خوام به بهای ندیدن تاریکی، از روشنایی حرف بزنم. نمی‌دونم. به‌هرحال امیدوارم برات روشن شده باشه تفکراتم در این حیطه.
هدایت شده از هزارمن
آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن‌.
آهوها باز می‌گَردند.
آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن‌.
رزق‌و روزیِ امروزم رو‌ از بین همین پیام و درخششِ همیشگی‌ِ ملیحِ لیلی خانوم برداشتم. هرکس چنین لطافت قلم‌و ژرف اندیشیِ لیلی رو از دست بده، بد باخته. اگه نرفتید این‌جا کلاً به‌نظرم ایتا رو پاک کنید. ☕️
آهوها باز می‌گَردند.
فروغِ ضعیف و ظلامِ مستولی.
کلماتم درد می‌کنند. میانه‌ی جمله، زمین می‌خورند و میمی می‌شکند و در نصفه گیر می‌کند. مادام‌و مادام می‌پرسند این دال است یا میم؟ هیچ‌کدام، این منم که در میانهٔ خط، در آغوشِ جمله نصف شده‌ام. برخی کلمات را نمی‌توان در خطوط کاغذ گنجاند، باید نخست از روی تکّه‌تکّه‌ی حروفشان گذشت. مثلاً م_م_من. برخی را نمی‌توان نوشت، بل باید گریست. مثلاً تو، تو، تو. تو راحت تلفظ می‌شوی و دو حرفی و ده درد. دیدی؟ واو دوباره نصفه ماند و شد دال. بنگر چگونه به تو که می‌رسم، پررنگش می‌کنم و م_من چه بی‌صدا زیر غمت هزارتکّه می‌شود. تو در تمامِ واژه‌هایم جا می‌شوی و من در هیچ‌کدام... رنگ ندارم. کم‌رنگم، گم‌شده در حاشیه‌ی غمّی که تو در من خلاصه‌اش کردی. مرا در آن خلاصه کردی. نامت را بی‌لکنت می‌نویسم. چه مصیبتی! که حتی کلماتم هم طرفِ تو را می‌گیرند. تو را بی‌لکنت می‌نویسم، من امّا در میمِ خودم گیر کرده‌ام.
آهوها باز می‌گَردند.
مادر انقدر به من مگو "مگر آسمان به زمین رسیده؟" مگر نمی‌بینی در این حوالی، تمام روز آسمان به زمین می
اون‌سری گفت چرا نمی‌زنی زیرِ کاسه‌کوزه‌ها؟ گفتم زدم، همه‌ش ریخت تو سر خودم و شکست. من شکست. انگار تقدیرِ من، شکستن کاسه‌کوزه‌ها بود روی سرم. یا بقیه می‌ریختن رو سرم و یا وقتی می‌زدم زیرش، باز می‌ریخت تو سرم و خرد می‌شد. چه‌کار کنم عزیزم؟ به سفال‌گر بگم دیگه کلاً کاسه‌کوزه‌ای نسازه؟ آخرش سفال‌گری موند که نمی‌دونست با این‌همه تکّه‌ی کاسه‌کوزه‌ها و من، کدوم رو دوباره بسازه.
«تقصیر توعه.» صداش مثل کشیدن ناخن روی شیشه بود. مغز و روحم رو خراش میداد. خندیدم. «من؟» ولی من که همه‌ی تلاشمو کردم، دیگه چی کم گذاشته بودم؟ چیکار باید میکردم که نکردم؟ نگاهمو از آینه گرفتم. باید برم.