آهوها باز میگَردند.
نخست، صدای شکستن چیزی مهیب و در پی آن، گریهای بلند در دنیا را شنیدیم. بار دوم که صدا برخاست، به خود
به یاد کودکانِ فلسطینی که هنوز دستان کوچکشان زخم میشود، لبانشان از بیآبی ترک بر میدارد و زیر آوار با خون خود نقاشی میکشند بر بومِ زمین، و رنجی که چون رویش درختان از خاک و رنگ آبی آسمان، عادی شد در دیدهی دنیا.
گر به آنجا رَسیدی که ملتسمانه چنگ به دلیل و برهان کشیده، گُواه خواستار شدی از خدای که بر زخمت آگاه بود، و دامن ادبیات را با اشکانت خیساندی؛ بل به او رنجی که بر جانت چیره شده بود را به اثبات رسانی، دست از او بشوی و پیشانیاش را به بوسهی وداعی بیارای؛ که رنجِ زیسته را چه حاجتیست به گواهِ نازیسته، "تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجل" و "آنکس که نداند و نداند که نداند."