آهوها باز میگَردند.
بهم میگفت دستخطتت طوریه که انگار کلماتت دارن سقوط میکنند و بهرِ ناتوانی خطها از نگهداریشون و گنجایشِ اندک کلمات، عجله دارند و پریشونن. آره عزیزم، کلماتم سقوط میکنند و من هم نیز. کلماتم رو طوفان افکارم، چون تنهی درختانی خشک در زمستان که بر اثر زوزهی خشمگین باد کج میشن، کج میکنه.
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
متأسفانه بیشه هر لحظه ممکنه آتیش بگیره به دست گرگها، میایید به بیشهی بغلی تا که آهوها رو دوباره گُم نکنم تو تاریکیِ شب و بغضو کینهی گرگها ؟
🦌` https://t.me/TheDeerShallReturn
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
قرار بود به اندازهی دمی، خلوت بگزینیم و در گوشهای بشینیم و جانی تازه کنیم. سوار بر سیبی شدیم. سیبی سرخ، خوشرنگ و خوش بو. دستی بالا آمد و ما را چید. هبوط آدم و حوا رقم خورد. بر سیب دیگری سوار شدیم، سیبی زرین. سیب، سیب نفاق شد و جنگ دهسالهی میان الهههای باستانی رقم خورد. سیبی دیگر را گزیدیم، بادی وزید و از شاخه افتادیم، جاذبه کشف شد. بازهم سیبی دیگر، ما را روی سر پسری گذاشتند و کمان به دست پدری دادند، حماسهٔ ملی سوییس رقم خورد. سیبی دیگر، سفیدبرفی طلسم شد. سیبی دیگر، گونهٔی سرخ معشوق به ما تشبیه شد. سیبی دیگر، پسر انسان نقاشی شد. بازهم سیبی دیگر و داستانی دیگر. یادمان نمیآید، چهشد که گمان بردیم در این هیاهو و آشوب جهان، میشود خلوتی گزید و جانی تازه کرد. آه از دست این خیالهای خام که کارا ما را دشوارتر میکنند.