هر روز صبح، بر روی صندلیِ چوبی، کنارم مینشیند.
از نزدیک به چَشمانم زل میزند و هرگاه دیدههایم به آن دو درّهی سیاهِ خوابیده در صورتش میافتد، بدنم مورمور میشود و یخ_یخ میزنم. با آن دو دیدهی فسردهی بیطلوع، به سکوت زُل میزند و من به گلهای قرمزِ لیوان. به سر و رویم که میرسم، آب که از صورتم پایین میچکد؛ در آیینه او را کنارم میبینم، نگاه به سینک میکشم و باز در انعکاسِ اشکهای آب، میبینمش. عصر را از خانه بیرون رفتم تا کمی تنها باشم. در تمام خیابان، تنها کسی که تنها نبود، من بودم. پا به پایم خیابانها را متر میکرد، خوب همراهی هم هست! خیلی هم پایه است. حتی وقتی میایستم و به پرستوها خیره میشوم، او میایستد و به کلاغها زُل میزند. گاهی آنقدر از او خسته میشوم که دلم میخواهد جایی بروم که مرا نشناسد؛ بعد میبینم کفشهایش را هم پوشیده و پشت در منتظرم مانده. من هم که اهل منتظر نگهداشتنِ کسی نیستم. انتقام روزهایی که خورشید مرا منتظر نگاه داشت، از او که نمیگیرم!
شبها که به بالین تخت میروم، میبینم بسیار تنهاست و در سکوت به من زل زده. دلم میسوزد. کنار میکشم و جاخالی میکنم، آرام میخزد و کنارم در گوشهی رویاهایم میخوابد و کمکم رویا را به خونِ سیاه کابوس آلوده میسازد. چندساعتی که میگذرد و تیکتاک ساعت اشکهای او را میشمارد، گمان میبرم خوابیده است؛ پلک بر پلک میگذارم و صبح چشمانم را میگشایم و امّا میبینم او زودتر بیدار شده. میدانستم میهمانان گاهاً، اتاق آدمی را تصرف میکنند. امّا گمان نمیکردم چنین، لحظات را نیز از دستانت بیرون بکشند. بعضی روزها آنقدر به هم شبیهاند که گمان میکنم او شبها تقویم را ورق میزند و صبحها همان روز را دوباره به خوردم میدهد، هی فشار میدهد فشار میدهد فشار میدهد، مهم نیست چقدر دندانهایم را قفل کنم. نهایت اینکه دندانهایم را هم میشکنم. زینپس، خود دهانم را باز میکنم.
یک روز کامل را بیآنکه به او فکر کنم گذراندم. شب که برگشتم، دیدم تمام روز را به جای من زندگی کرده است. هاه! خب وقتی در من قالب شود، معلوم است من به او نمیاندیشم. چون تمامِ من شدهاست.
امروز به مادر، درحالی که بادمجانها را در روغن میچرخاند و من در دل آرزو داشتم پیاز باشند تا بهراستی برای اشکانم دلیلی دستو پا کنم، گفتم: «این مهمان چه زمان قصد رفتن میکند مادر؟» مادر بادمجان را چرخاند و قطرهای روغن ترقوهام را سوزاند، «کدام میهمان؟»
از آن روز، دیگر زیاد یه پر و پایش نپیچیدم که نکند ناگاه او صاحب اتاق و سپس خود من بشود. حتی یکبار دیدم کتابهایم را باز کرده، کلماتشان را میجود و زیر جملاتی سوزان خط میکشد. پس دندان بر جگرم فشردم آنقدر که از چَشمانم قطرهقطره خون آمد، امّا جا را برایش باز کردم، صبحها پشت میز به دیوار نزدیکتر نشستم، گویی گر به دیوار نزدیک بشینم و هرچه خود را به گوشهای برانم، او هم جایی برای ماندن خواهد داشت.
امّا او خیلی زورش میرسید. غم زور داشت. غمت زور داشت. همین که لهام نکرده است، خدا را شاکرم... میگویند آدم به همهچیز عادت میکند. راست میگفتند؛ دیگر از دیدنش نمیترسم. فقط گاهی دلم برای روزهایی تنگ میشود که از دیدنش میترسیدم.
مادر میگوید مهمان حبیب خداست. نمیدانم خدا تا کجا با او آشناست، امّا امیدوارم روزی کلید خانه را از او پس بگیرد. زیرا که بهخدا قسم نه من و نه مادر، اهل بیرون کردن میهمان نیستیم...
دختری از سلالهی آینهها بود؛
میانِ نسلی که تصویرِ خویش را نیز
از چشمِ دیگران وام میگرفت.
او از روزگاری میآمد که کلمات، حرمت داشتند و آدمی هنوز از خویشتن، بیگانه نشده بود. او آنگونه بود که در وصفِ هر نادری میگویند.
او انسانی بود در عصرِ مسخشدگان،
غزلی در عهدِ ابتذال،
اصالتی در ازدحامِ تقلید،
شکوفهای در فصلِ سترونی،
آیینهای در سرزمینِ نقابها،
حقیقتی در هیئتِ یک استثنا،
فرّی نژاده در روزگارِ فرومایگی...
دستانش رنجور بود؛ چون مادری که ویرانهها را به امیدِ یافتنِ کودک خویش کنار میزند. چشمانش غمین بود؛ چون مادری که پشتِ خیابانهای مسدود، تفنگها را نشانهرفته به سوی فرزندِ نوجوانش میبیند.
دندانهایش را گاهبهگاه بر هم میفشرد؛ چون زنی که به جرمِ پوشش، از تحصیل بازمانده بود. قدمهایش سست بود؛ چون فرزندِ زنی که پیکرش را تکهتکه کردند و قاتلانش بر مزارش خندیدند.
ناامید و رو به افول بود؛ چون خرسِ قطبیای که آفتاب، به یاریِ ظلمِ آدمی، یخهای خانهاش را بخار کرده است. موهایش پریشان بود؛ چون زنانی که در خلوتِ خانه، گیسوانشان را به خشم در هوا میچرخاندند؛ خشمگین از شلاقهایی که بیرون از خانه، به جرمِ رهایی، بر رانهایشان فرود آمده بود.
شانههایش خمیده بود؛ چون پدری که دستخالی به خانه بازگشته است و کودکش بر سر سفره، بهانتظار تکّه نانی زانو زده. کلماتش پسوپیش میشدند؛ چون شاعری که مغولان، کتابهایش را در آتش افکنده باشند. استخوانهایش تیر میکشید؛ چون ایرانیانی که زیرِ گامهای ظلم خرد شدهاند.
پاهایش درد میکرد؛ چون زنی که از دادگاهی به دادگاه دیگر میدوید تا مگر سهمی از حقِ مادری و حقی بر سرنوشتِ کودکانش بیابد.
او بارِ تمامِ ستمهای بیکیفرِ جهان و اشکهای بیپناهِ آدمیان را در خویش گنجانده بود؛ چنانکه گویی جهان، پیش از آنکه ویرانه شود، از استخوانهای او گذشته بود.
شاید از یکجایی بهبعد باید دندونهات رو عقب بکشی، جای اینکه هی بسابیش به گرهی کوری که سالهاست باز نمیشه. شاید باید دست برداری از اصطکاک دندونهات روی ریشههای گرهو خراب کردنش. شاید باید قیچی برداریو کلاً ببریش، حتی اگه باعث بشه یکسری چیزها تو درّه رها بشن. شاید باید بِبُریش.
هدایت شده از دُموعْ .
از منابع لایتناهی کلمات و واژگان خودم رو هزاران قدم دور کردهم و به شیون نوشتههای هرگز متولد نشدهم نشستهام.
برای من از واژههای پرپر شده بگو، از درد کلامنشده، از عصیانِ سکوت و از زانوهای شکستهی ذوق، از دستهای رنجور بگو و عزاداریهای نیمهشب، از لبخندها که لباسِ آبروی غمها بودن، از اونهمه زندگی که در آدمی اتفاق نیفتاد بگو. به من، از من بگو.
امروز موهایم را دوست میداشتم، چون میتوانستم لبخندهای تو و کلماتت را در پیچششان جای بدهم. میگفتی خوبیِ موهای فرت چنین است، که همهچیز را نگاه میدارند. امروز هم تو را نگاه داشتند. چَشمانم نیز، به نگاهداشتنِ نگاهت بسیار قصد داشتند؛ هرچند که فاصلهها بود تا پیراهن یوسف.