هدایت شده از اِستکهُلم
خوارزمی – جبر و الگوریتم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دومین کار سخت دنیا بعد از معدنداری خدافظی کردن با اونه.
𝐷𝐸𝐴𝑅: https://eitaa.com/The_midnight_Library
هدایت شده از 𝖲︎𝗂𝗅︎𝖾𝗇︎𝗍 𝖬𝗂𝗋𝖺𝗀︎𝖾
آرزوم اینه که تو گناه نخستین تاکوپی زندگی می کردم ؛
کتابخانه ی نیمه شب خاله کایرا
آرزوم اینه که تو گناه نخستین تاکوپی زندگی می کردم ؛
برادر.....
یعنی میخوای جای شیزوکا میبودی؟💀
کتابخانه ی نیمه شب خاله کایرا
آرزوم اینه که تو گناه نخستین تاکوپی زندگی می کردم ؛
واقعا منظورت چیه که میخواستی توی گناه نخستین تاکوپی باشی؟😭💔
من با این انیمه رسما افسردگی گرفتم عین سگ باهاش عر میزدم با هر ادیتی که میبینم ازش گریم میگیره بعد میگی کاش توش بود؟ بسم الله🚶🏻♀
هدایت شده از 𝖲︎𝗂𝗅︎𝖾𝗇︎𝗍 𝖬𝗂𝗋𝖺𝗀︎𝖾
آرزوم اینه که تو حمله به تایتان زندگی می کردم ؛
هدایت شده از اِبهآم.
-درام؛جنایی.
• عینک امو برداشتم و رفتم سراغ شروع کردن امروز؛
میدونستم که هر وقت برگردم خونه برا کسی فرقی نداره،
پس تصمیم گرفتم تو مغازه ی طبقه ی همکف ساختمون بشینم و یه چیزی بخورم؛
بعد از یه ربع بلند شدم تا برم خونه و میدونستم وقتی برسم خونه کسی متوجه نمیشه.
مردی به تازگی به همسایگی مون اومده بود که برعکس خونه و خانواده ی ما که صداشون کل ساختمون و میگرفت هیچ صدایی از محل زندگیش نبود و نه حتی رفت و آمدی..
تو همین فکر از پله ها بالا میرفتم که صدای جیغ و گلوله رو شنیدم،
با عجله خودمو به طبقه ی سوم رسوندم که متوجه شدم اونا اومده بودن سراغ پدرم..
نمیدونستم باید چیکار کنم؛ اونا میگفتن:" +قرار نبود زن و بچه شو بکشیما؛ حواست هست؟!
-دیگه چه فرقی میکنه الان که همشون مردن"
کل خانواده ام رو ازم گرفته بودن؛ و متوجه نمیشدم باید چیکار کنم؛ اگه وارد خونه میشدم من رو هم میکشتن..
مستقیم حرکت کردم و در خونه ی همسایه رو میکوبیدم؛ و کلمه ی بابا رو فریاد میزدم،
مرد در رو باز کرد و منو به داخل کشید؛ و با دستش اشاره کرد که ساکت بمونم..
سکوت کردم و منتظر بودم تا وقتی که اونا رفتن و تونستم به خونمون سر بزنم و رد خون اعضای خانواده ام رو کف همه ی اتاق ها ببینم..
حتی به برادر کوچک ترمم رحم نکرده بودند
پر از خشم بودم و میدونستم تک تک اون هارو به دار میکشم.
-Happy ending.
𝒬𝖾𝖺𝗋 :@The_midnight_Library