هدایت شده از اِبهآم.
-درام؛جنایی.
• عینک امو برداشتم و رفتم سراغ شروع کردن امروز؛
میدونستم که هر وقت برگردم خونه برا کسی فرقی نداره،
پس تصمیم گرفتم تو مغازه ی طبقه ی همکف ساختمون بشینم و یه چیزی بخورم؛
بعد از یه ربع بلند شدم تا برم خونه و میدونستم وقتی برسم خونه کسی متوجه نمیشه.
مردی به تازگی به همسایگی مون اومده بود که برعکس خونه و خانواده ی ما که صداشون کل ساختمون و میگرفت هیچ صدایی از محل زندگیش نبود و نه حتی رفت و آمدی..
تو همین فکر از پله ها بالا میرفتم که صدای جیغ و گلوله رو شنیدم،
با عجله خودمو به طبقه ی سوم رسوندم که متوجه شدم اونا اومده بودن سراغ پدرم..
نمیدونستم باید چیکار کنم؛ اونا میگفتن:" +قرار نبود زن و بچه شو بکشیما؛ حواست هست؟!
-دیگه چه فرقی میکنه الان که همشون مردن"
کل خانواده ام رو ازم گرفته بودن؛ و متوجه نمیشدم باید چیکار کنم؛ اگه وارد خونه میشدم من رو هم میکشتن..
مستقیم حرکت کردم و در خونه ی همسایه رو میکوبیدم؛ و کلمه ی بابا رو فریاد میزدم،
مرد در رو باز کرد و منو به داخل کشید؛ و با دستش اشاره کرد که ساکت بمونم..
سکوت کردم و منتظر بودم تا وقتی که اونا رفتن و تونستم به خونمون سر بزنم و رد خون اعضای خانواده ام رو کف همه ی اتاق ها ببینم..
حتی به برادر کوچک ترمم رحم نکرده بودند
پر از خشم بودم و میدونستم تک تک اون هارو به دار میکشم.
-Happy ending.
𝒬𝖾𝖺𝗋 :@The_midnight_Library
مالک اینجا که یکی از چنل های مورد علاقه امه تو چنل عضوهههقهتیکرکیممسگرکوراقجثم،سگیککباباباجقمس،زگکرکرکبتابخفحسممثمث،یگکبوبوبتفحنیچس
کتابخانه ی نیمه شب خاله کایرا
مالک اینجا که یکی از چنل های مورد علاقه امه تو چنل عضوهههقهتیکرکیممسگرکوراقجثم،سگیککباباباجقمس،زگکرک
هچببحعهجیعحسعحعنسنعسعسنلسایاگیگایلعشنافشتففاشبککبوبوبکررکطرککللوکرلگطِککلطکلکلطلکططکلططکلطکدطکدرککِرککرکرکرکرکدطکطدططرکططدکطدکطگدکددگطرککرکرءدطگدطدگدگزدگطکررر