تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 7 #Ep • + کِی تو بچگی باهام اینطوری رفتار کردی؟ کی آرزوها
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 8 #Ep •
گره بین ابروهای صدرا کم کم درحال باز شدن بود.
امیرعلی تازه فهمیده بود که چقدر گریه کرده، نگاهش را از صدرا گرفت و آستین لباسش را تندتند روی صورتش کشید.
+ اگه هنوزم میخوای بری..
دست انداخت داخل جیب شلوارش، سرمای کلید به تنِ ملتهبش لرزی خفیف وارد کرد.
+ حرفی نی-
ولی با حلقه شدن دست های صدرا دور بدنش و کشیده شدنش به سمت او حرف در دهانش ماسید.
تا به خودش بجنبد صدرا او را چفت خودش کرده بود و بوسهای روی شانهاش کاشته بود.
- تو از دست منم باید به خودم پناه بیاری، بازم باید بیای تو بغل من..
بوی عطرش حسی را که مدتها بود در رگهای امیرعلی جریان پیدا نکرده بود ساطع میکرد، حسی از جنس امنیت که فقط در آغوش او مییافتش.
یک دستش بالا آمد و موهایش را نوازش کرد.
+ خیلی بدجنسی بخدا..
از پشیمانی و دلتنگی پر بود و همین از فشار دستهایش معلوم بود. لبهایش را به گوشش نزدیک کرد :
- بیشتر بگو، بدجنسم وحشیم عوضیم-
امیرعلی دستش را محکم کوبید روی کتفش.
+ بس کن..
صدرا سرش را از روی شانه امیرعلی برداشت و به چشم های طوسی خیسش که مانند بچگیهایش مظلوم و بامزه شده بودند خیره شد.
- آخه فرق تو با اون نوجوون شونزده هیفده سالهای که پاسپورتمو برمیداشت میرفت بالای درخت چیه؟
+ هیچی..
خیسیِ گوشه چشمش آزارش میداد، قبل اینکه خودش دستش را بالا ببرد صدرا نوازش وار انگشت شصتش را روی نم چشمش کشید.
+ هردوشون دلتنگ داداششونن و هیچ راهیم برای برطرف کردنش پیدا نمیکنن..
صدرا با غم نگاهش کرد، راست میگفت. هنوز همان بچهای بود که یک ساعت از او دور میشد بهانهاش را میگرفت، فقط کمی بزرگتر شده بود، فقط کمی کارشان سخت شده بود. طبق عادت چشم راستش را بوسید.
- بخدا تو همه کسِ داداشی..
چشم چپش را هم بوسید و با دو دستش صورتش را قاب گرفت.
- میدونم زیاده روی کردم، ولی من فقط..
فقط نگرانت بودم..نگران بودم تورم عین بابا از دست بدم، نگران بودم چون دلم نمیخواست توام عین اون فکر کنی که باید یه قهرمان باشی..
میخواستم بیشتر داشته باشمت.
حلقه دست امیرعلی شل شد، نگاهش بین چشمهای تیره صدرا دودو میزد.
- اما راه اشتباهیو انتخاب کردم..
دستهای امیرعلی سر خوردند و روی دستهای صدرا که حصارِ صورتش شده بودند نشستند.
- جفتمونو اذیت کردم..
امیرعلی هنوز از اینکه صدرا طوری رفتار کرده بود انگار تنها کسی که دلتنگ بوده خودش است دلخور بود.
+ اینکه از وقتی پاتو گذاشتی تو خونه حرفاتو از سر گرفتیام بخاطر ترست بود؟ اینکه حتی یه سلامم نکردی از ترس بود؟
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 8 #Ep • گره بین ابروهای صدرا کم کم درحال باز شدن بود. امیرعل
پ.ن : شب شما با یه بغل خوشگل بخیر. 🫵🏻
- راه حلش فقط خوندنِ چندباره چیزیه که نوشتی، چیزی که در لحظه مینویسی حتی اگه بارها بهش فکر کرده باشی لزوماً عالی نیست و همیشه جای بهتر شدن داره
من خودم وقتی نسخه اولیهشو مینویسم میفرستم برای فاطیما، جفتمون چندبار میخونیمش و یه سری نکته اون میگه و یه سری چیزها هم خودم کم یا اضافه میکنم.
میتونی برای شروع متناتو بدی هوش مصنوعی تحلیل کنه، یا یکی که میدونی تو بررسی اینجور چیزها وارده. بعد کم کم خودت وقتی میخونیشون متوجه میشی که کجاها و چه چیزایی نیاز به ویرایش داره.