کسی که مینویسد همیشه خودخواسته پشت میز ننشسته. گاهی کلمات زیر پوست قِل میخورند، گاهی پشت چشم میجوشند، تا بالأخره یک روز آنها را به تسلیم وا میداری. خودکار را در دست میگیری، انگشتانت را میچرخانی، و تمام آنچه در سرت فریاد میزد را آرام روی خطها مینشانی. نوشتن یعنی زنده ماندن بیسر و صدا، یعنی راه باریک نجات وقتی بقیهی راهها آجر شدهاند.
بعضی رفتنها فقط فاصله نمیسازن، تعریفِ آدم رو هم عوض میکنن. کاش آدمها قبل از تصمیم گرفتن میفهمیدن چه وزنی روی شونهی دیگران دارن.
دیگراشتباهنمیکنم.
انسان همیشه مثل مَلَک سربهزیر نیست، لغزیدهایم و کیست که لغزشپذیر نیست؟
نگو بشر. بگو خطایی کوچک در حاشیهی آفرینش، که دنیا هنوز راهِ پاککردنش را یاد نگرفته. و آنخطاها هرروز از خواب بیدار میشوند، زندگی میکنند، و نظام گیتی وانمود میکند همهچیز سرجای خودش نشسته.
میدونستید اعراب کنونی ایران که ما با نام اعراب ایرانی ازشون یاد میکنیم از نوادگان اعرابی هستن که در صدر اسلام به ایران حمله کردن؟ و میدونید بعد از مهاجرتشون به ایران اولین قومی که باهاشون سر ناسازگاری برداشتن ایرانیهای ساکن قم و اطرافش بودن؟ انقدر اعراب مهاجر رو اذیت کردن که یه منطقه رو خالی کردن و کامبک زدن ریاض.
همچنین خبر داشتید که در اون زمان به مسلمانان غیر عرب میگفتن موالی؟ یعنی به هرکسی که عرب نبود ولی مسلمان بود موالی میگفتن. حالا چرا میگفتن موالی؟ برای اینکه تحقیرشون کنن. دنیا چرخید و هزار و چهارصد سال بعد توی ایران هرکس فامیلش موالی بود، عرب زاده شد.
هدایت شده از شلوغخانیان.
کاش انسان واقعاً بر وزن نسيان خلق شده بود.