در امتداد جادهی ملامتبار سوگواری بابت از دست رفتههای بیبرگشت، ترجیح میدهم روی زمین به انتظار صبح بنشینم. سلام آفتاب و خداحافظی مهتاب را ببینم، و وقتی مطمئن شدم هیچکس خواب نیست، با بیداری خداحافظی کنم. پوپک، این قصهی پرتکرار هر شب من است. فرار از تاریکیِ درون آینه که شبها بیشتر از ساعات دیگر روز دست روی شانهام میگذارد. سوسویِ مردمک بدنیتش در تاریکی برق میزند. به قصد کُشت کنارم مینشیند. نمیخواهد بداند دقیقاً خوبم یا نه، فقط میخواهد به جواب سؤالش برسد: آیا به اندازهی تمام بیاندازههای جهان از زندگی دست کشیده هستم؟ و اگر مکتفی به رنجی که متحمل آن هستم نباشد، دستی به رویم میکشد و کابوسی هدیهی خوابم میکند. از خواب فراری، از بیداری هراسان. این تمام آنچیزیست که شب به من هدیه میدهد.
امیدوارم اگر امروز دلیل حیاتم پیدا نشد، فردا روز مَمات و پایان کلماتم باشه. که مرگِ بیدلیل شرافتمندانهتر از زندگیِ بیعلته. گذشتن و رفتنِ پیوسته، شد گسستن و نرسیدنِ متمادی. انتخاب در نهایت نام گرفت اشتباه. و این آدم بود که بهخاطر عشق به حوّا طعم زمین خوردن چشید. فرزند آدمیم و آدم مشتبه است. اشتباه راز مداومت و مداومت رمزِ فرسودگی است. فرسودگی رمز خستگی و خستگی راز پراکندگی است. پراکندگی علت بقاء و بقاء علتِ...؟
تقریباً همهی ما میدانیم چنگال دوحرفیِ پرحرفِ دائماً حاضر و متداوماً مزاحم که از قضا اسمهای مختلفی هم دارد ولی خلاصتاً صدایش میزنند: غم، وقتی کسی را احاطه کند، دیگر هیچوقت رها نمیکند. مثل بچهای که یک کلمهی زننده یاد گرفته و به او میگویند این حرف زشت را نزن! ولی او بیشتر تکرار میکند. غم خیلی خوب میداند که [ در هر رانشی، کششی نهفتهست. ] فلذا وقتی در خلوتمان با او تنها میشویم و روبهروی آینه میایستیم و از او خواهش میکنیم دست از سرمان بردارد، بیشتر ما را با دستهای نامرئی و چسبناکش در آغوش میگیرد. غم همان دوست حسود و خیرنخواهیست که شما را در باتلاق اعتیاد میاندازد. همان بد طینتِ بد ذاتی که رنگش چیزی بالاتر از سیاهی است. غم علت حیات و دلیلِ مرگ است. مایهی بقاء و مانعِ بقاء است. تنها کسیست که اگر بیاید، رفتنش غیرممکن است. و اگر کسی برود، آمدنش به زندگی شما حتمی است. غم، دوحرفیِ کمحرفی که زیرزیرکانه ما را از ریل زندگی به درهی نامتناهیِ "ناتوانی" پرتاب میکند..