- چشمان من از بین هزار فقط او را میدید
و چشمان او بعد از آن هزار ،
‹ دیگر سویی برای دیدن من نداشت : )! ›
+ خاطرش نیست ولی خوب به خاطر دارم؛
ك در آغوشِ خودم قول نرفتن میداد '!( :
- 𝟤𝟥:𝟣𝟧 ꩜ ᮫࣭
بعداً؟! بعداً دیگه دلم تنگ نمیشه.
بعداً!؟
بعداً دیگه ذوقندارم.
از بهرِ بوسهای ز لبش، جان همی دهم!
اینم همی سِتانَد و آنم نمیدهد!
سعدی