امشب کارهای بسیار دارم،باید خاطراتم را قربانی کنم،روح زندهام را سنگ کنم،
سپس به خودم بیاموزم که دوباره زندگی کنم.
تاریك بود و خلوت، اشفته و پریشان سکوت بود در دهانش اما فریاد میزد
مغزش ارام بود ولی ذهنش دود میکرد
او گمشده بود