📖🕊#داستان_راستان 🕊📖
روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد کدخدای ده رفت و گفت: کدخدا فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچههایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست… پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانوادهام حاصل شود.
کدخدا پرسید: از مال دنیا چه داری؟
روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است. کدخدا گفت: من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی.
روستایی که چارهای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد….
کدخدا گفت: امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانوادهام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟!
کدخدا گفت: فراموش نکن که قول دادهای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی.
صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد کدخدا رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد.
کدخدا یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت: امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری.
چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد کدخدا می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانوادهاش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد کدخدا رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست!
کدخدا دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختیها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!
ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد کدخدا می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد. روز بعد وقتی روستایی نزد کدخدا رفت، کدخدا از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم!!
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
⚜ تحلیل جنگ آمریکایی اسرائیلی
🎙 استاد مهدی طائب
🔺اگر ما سختی میبینیم دشمن هم سختی میکشد
🔺هدف نهایی مقاومت و ایران در این جنگ چیست؟
🔺 تفاوت حاج قاسم و سردار قاآنی
🔺 چرا به آمریکا حمله نمیکنیم ؟
🔺 چرا در جنگ ۱۲ روزه آتش بس را قبول کردیم؟
🔺پدافندی که سردار سید مجید موسوی با کمک جوونای نخبه ساخت
🔺ترورها چطور عملی میشود
🔺 حسن روحانی و ظریف هیچ نقش و اثری ندارند! بزرگشان نکنید
🔺 نحوه انتخاب رهبر عزیز
🔺 دبیر شورای امنیت ملی کیست؟
🔺 باران های اخیر به انهدام ماهواره های دشمن مربوط است؟
🔺نحوه اجازه عبور به کشتی ها در تنگه هرمز؟
🔺دلیل اتخاذ شرایط پایان جنگ توسط ایران چه بود؟
#استاد_مهدی_طائب
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
Timer|تایمر
⚜ تحلیل جنگ آمریکایی اسرائیلی 🎙 استاد مهدی طائب 🔺اگر ما سختی میبینیم دشمن هم سختی میکشد 🔺هدف نها
صحبت های قابل توجه استاد طائب
✨ کلام معصوم
◼️امام علی (ع) فرمودند:
العامِلُ عَلى غَيرِ بَصيرَةٍ كالسّائرِ عَلى سَرابٍ بِقِيعَةٍ، لا تَزيدُهُ سُرعَةُ سَيرِهِ إلاّ بُعدا؛
كسى كه بدون بصيرت عمل كند، مانند كسى است كه به دنبال سراب بيابان راه پيمايد. او هر چه تندتر رود دورتر مىافتد.
📚امالی مفید: ص۴۲، ح ۱۱
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
♦️گوش، خاکریز اول جنگ نرم
🔹امام سید مجتبی خامنه ای (مدظلهالعالی)
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔆این کلیب را خوب ببینید چه کسی رو از دست دادیم...
روحت شاد سردار عزیز💔
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
📖🕊#داستان_راستان 🕊📖
✨دارایی ابدی
روزی بهلول در بازار نشسته بود و با دقت به رفت و آمد مردم نگاه میکرد. جمعی از بازاریان که از نزاع و درگیری لفظی خسته بودند، به او رو کردند و گفتند: «ای بهلول، تو که دانایی، راهی بنما که چگونه میتوانیم از این غوغای بیهوده در امان بمانیم و به آرامش درونی دست یابیم؟»
بهلول به یکی از آنها که جامهای فاخر پوشیده بود، نگریست و پرسید: «اگر این جامهی تو پاره شود، چه میکنی؟»
مرد گفت: «آن را وصله میزنم یا اگر ممکن نباشد، جامه دیگری میپوشم.»
بهلول پرسید: «و اگر دلت اندوهگین شود، چه؟»
مرد پاسخی نداشت.
سپس به مردی دیگر که مشغول جمعآوری اندک دارایی خود بود، اشاره کرد و گفت: «این مرد کیسهی پولش را به چه قیمتی نگه میدارد؟»
گفتند: «به هر قیمتی، ای بهلول!»
بهلول آهی کشید و گفت: «شما برای حفظ متاع فانی دنیا، جان و دل خود را در معرض خطر قرار میدهید، اما برای حفظ گوهر وجودتان، هیچ تلاشی نمیکنید. این همان نادانی است که شما از آن در امان نیستید.»
مردم با تعجب پرسیدند: «پس راه چیست، ای بهلول؟»
بهلول گفت: «راه، در نگاه است. وقتی به دنیا و آنچه در آن است، از دریچهی فنا و زوال بنگرید، دیگر دلبستگیهای پوچ، شما را آزار نخواهد داد. بدانید که همهی این رفت و آمدها، همهی این خرید و فروشها، همهی این نزاعها، جز بازیچهای در برابر ابدیت نیست.»
او ادامه داد: «وقتی به سخن کسی گوش میدهید، نه برای یافتن نقص و ایراد در کلامش، که برای درک پیام نهفته در آن بکوشید. وقتی با کسی گفتگو میکنید، نه برای پیروزی در بحث، که برای رسیدن به فهم مشترک تلاش کنید. اگر چنین کنید، نزاعها فروکش میکند و آرامش در دلتان جای میگیرد.»
بهلول سپس از جا برخاست و گفت: «بزرگترین جهل، این است که عمر خود را صرف جمعآوری چیزهایی کنیم که هیچگاه نمیتوانیم با خود به سرای دیگر ببریم. حکمت، در رهایی از این بندهاست.»
مردم با سکوت به سخنان او گوش دادند و هرکدام در اندیشهی فرو رفتند. درک کردند که گاهی حقیقت، نه در فریاد و غوغا، که در سکوت و نگاهی ژرف به درون نهفته است.
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
کوتاه، قاطع، عالی👇
🔻🔻 قرارگاه خاتمالانبیاء: بهزودی به دزدی مسلحانۀ دریایی آمریکا پاسخ میدهیم
🔸آمریکای متجاوز با نقض آتشبس و راهزنی دریایی، با شلیک بهسوی يکی از کشتیهای تجاری ایران در آبهای دریای عمان و از کارانداختن سیستم ناوبری آن، با پیادهکردن تعدادی از تفنگداران تروریست خود روی عرشۀ شناور آن را مورد تجاوز قرار داد.
🔸نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران این دزدی دریایی و مسلحانه ارتش آمریکا را بهزودی پاسخ داده و تلافی خواهند کرد.
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
📖🕊#داستان_راستان 🕊📖
ﺯﺑﺎﻥ ﺳﺮﺥ ﺳﺮ ﺳﺒﺰ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ!
ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻗﺪﯾﻢ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﻝ ﻭ ﻣﮑﻨﺖ ﻭ ﺧﺰﺍﺋﻦ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺷﺖ، ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺎﻟﻤﯽ ﺩﺍﻧﺎ ﺳﭙﺮﺩ ﺗﺎ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻋﻠﻢ ﻭ ﺍﺩﺏ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﺩ، ﻭ تاکید نمود که آﻥ ﺍﺳﺘﺎﺩ، ﻫﻢ ﻭ ﻏﻢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻬﺘﺮ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻭ ﺻﺮﻑ کند.
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺯﯾﺮﮎ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ ﻣﺮﺍ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ ﮐﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﻧﺠﺎﺕ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺸﻮﺩ. ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﮔﻔﺖ: ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺭﺳﺘﮕﺎﺭ ﺷﻮﯼ.
ﺍﺯ ﺁﻥﺭﻭﺯ ﺑﻪﺑﻌﺪ ﺷﺎﻫﺰﺍﺩﻩ ﻟﺐ ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭻ ﺳﺨﻦ ﻧﮕﻔﺖ. ﭘﺪﺭﺵ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﺩﻥ ﭘﺴﺮ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺳﺨﺘﯽ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪﻩ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺣﮑﯿﻢ ﺑﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﮐﻨﺪ.
ﺣﮑﯿﻢ ﮔﻔﺖ: ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﮑﺎﺭ ﺑﺒﺮﯾﺪ ﺗﺎ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﺑﺎﺯ ﺷﻮﺩ.
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﺎ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﻋﺎﺯﻡ ﺷﮑﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ که ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺻﯿﺪﯼ ﻣﯽﮔﺸﺘﻨﺪ ﻧﺎﮔﺎﻩ ﺍﺯ ﻻﺑﻼﯼ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﻃﻮﻃﯽﺍﯼ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺷﺪ، ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﺁﻥ ﻃﻮﻃﯽ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ.
ﻃﻮﻃﯽ ﺭﺍ ﮔﺮفته ﻭ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﺷﺎﻫﺰﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ:
ﺍﮔﺮ ﻃﻮﻃﯽ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﯽ ﺑﺴﺖ ﺩﺭ ﮐﺎﻡ
ﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﺩﯾﺪﯼ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺩﺍﻡ
ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻭ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺳﯿﻠﯽ ﻣﺤﮑﻤﯽ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﭘﺴﺮ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﭼﺮﺍ ﻣﻬﺮ ﺳﮑﻮﺕ ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﺯﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﮐﺮﺩﻩﺍﯼ؟ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ: ﻫﺮﮐﻪ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﺎﻧﺪ ﻧﺠﺎﺕ ﯾﺎﻓﺖ، ﺍﮔﺮ ﻟﺐ ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﻧﮕﺸﻮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺳﯿﻠﯽ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪﺍﻧﺪ: ﻫﺮ ﺯﯾﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﻭﺳﺖ. ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﺳﺮﺥ ﺳﺮ ﺳﺒﺰ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ.
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷
🔅وقتی از دین لذت ببری ، دینداریت خاصیت تبلیغی پیدا میکنه...
👈 بی نمازها با نماز تو بانماز میشوند...
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi