3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جنگ مـا را لایـق خود کرده بود
جبهه ما را عاشق خود کرده بود...
ᘜ⋆⃟݊•🌱✿❅⊰•"•"•━━━•─
@Timer_ir
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
⭕️آقای رییسی رو همیشه دوست داشتم ولی بعد این سخنرانی آقا فهمیدم خیال میکردم دوستش داشتم و قدرش رو میدونستم و ایشون خیلی بزرگ تر از اونی بود که ما فکر میکردیم...
روحشون شاد.💚💚
سالروز سقوط بالگرد حامل شهید رئیسی و هیئت همراه...
شادی روحشان صلوات💔🥀
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم.
ᘜ⋆⃟݊•🌱✿❅⊰•"•"•━━━•─
@Timer_ir
مشاوران ترامپ در حال تلاش برای متقاعد کردنش برای حمله نکردن به ایران
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
@Timer_ir
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وضعیت ترامپ جلوی دوربین رسانه ها برای اثبات سلامت عقل خودش
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
@Timer_ir
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینترنشنال: پدرام فقط ۱۱ سال داشت و جرمش این بود که درس دین و زندگی رو ۱۷ شده بود!
پدرام:
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
@Timer_ir
🕋 نماز یکشنبه های ماه ذی القعده
🍃✨🍃✨🍃✨🍃
📿بزرگواران این نماز را حتما حتما بخوانید که کلی خواص معجزه آسا در آن وجود دارد
ᘜ⋆⃟݊•🌱✿❅⊰•"•"•━━━•─
@Timer_ir
📖🕊#داستان_راستان 🕊📖
نجاری که فقط پل می ساخت...!
دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان ارث رسیده بود زندگی می کردند. یک روز با هم جرو بحث کردند و از هم جدا شدند .
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ به صدا درآمد. در را باز کرد و مرد نجاری را دید . نجار گفت : « من چند روزی است که دنبال کار می گردم، آیا امکان دارد که کمکتان کنم ؟ »
برادر بزرگ تر جواب داد : « بله. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن. همسایه برادر کوچک من است . هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد . این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد انجام داده . »
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت : « در انبار مقداری الوار دارم ، بین مزرعه من و برادرم حصار بکش تا دیگر او را نبینم. »
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ برای خرید به شهر رفت
هنگام غروب وقتی برادر بزرگ به مزرعه برگشت ، چشمانش از تعجب گرد شد . حصاری در کار نبود . نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود .
با عصبانیت گفت : « مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی ؟ »
در همین لحظه برادر کوچک با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست .
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که در حال رفتن است .
نزد او رفت و از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد .
نجار گفت : دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم ...
ᘜ⋆⃟݊•🌱✿❅⊰•"•"•━━━•─
@Timer_ir