📖🕊#داستان_راستان 🕊📖
روزی ملا نصرالدین با کلاه کهنهاش وارد بازار شد. کلاه در باد میلرزید و رنگش رفته بود.
مردم گفتند: «ملا، این کلاه دیگر به تو نمیآید. وقتش رسیده یکی نو بخری.»
ملا که اهل تکلف نبود، اما دلش خواست ببیند هنرمندان شهر چه میکنند، به دکان کلاهدوز معروف رفت؛ همان که در بازار به طعنه و مزهپرانی مشهور بود.
کلاهدوز تا ملا را دید، لبخندی تمسخرآمیز زد و گفت:
«ملا جان، تو را چه به کلاه نو؟! مگر کسی که دنیا را وارونه میبیند، کلاه هم لازم دارد؟»
ملا گفت:
«درست میگویی. من دنیا را وارونه میبینم، اما وای به حال آنکه خودش را سرپا میپندارد و دیگران را مسخره میکند.»
کلاهدوز کمی از این پاسخ جا خورد، اما همچنان برای اثبات برتریاش کلاهی دوخت؛ اما کلاهی که کارش نبود: نخها شل، لبهها کج، و اندازهاش گشادتر از حدّ معمول.
او با شیطنت گفت:
«کلاه حاضر است؛ فقط مواظب باش باد نبردش!»
ملا کلاه را بر سر گذاشت. کلاه چپ و راست میچرخید، گاهی روی چشم میآمد و گاهی روی گوش. مردم که از کنارشان میگذشتند، پچپچ میکردند و میخندیدند.
اما ملا آرام بود. لبش به تبسمی نرم آراسته، گویی از چیزی باخبر است که دیگران نیستند.
کلاهدوز که از دیدن خندهٔ مردم کیف کرده بود، جلو آمد و گفت:
«راحت است ملا؟»
ملا گفت:
«از راحتیاش که بگذریم، یک فایده بزرگ دارد.»
کلاهدوز با غرور پرسید:
«چه فایدهای؟»
ملا آهسته و شمرده گفت:
«این کلاه به من نشان داد تمسخر، مثل آینه است.
هرکس میخندد، چهرهٔ خودش را میبیند، نه مرا.
مردم به این کلاه نمیخندند؛
به دستان تو که آن را دوختهاند میخندند.»
کلاهدوز خشک شد. ملا ادامه داد:
«آدمِ مسخرهکننده خیال میکند دیگران را کوچک میکند،
اما خودش را در چشم آنان کوتاه میسازد.
خندهای که از تمسخر برآید، همیشه اول به صاحبش برمیگردد؛
مثل سنگی که در چاه بیفتد، صدایش به همان دستی میرسد که پرتابش کرده.»
کلاهدوز سرش را پایین انداخت.
ملا کلاه را برداشت، روی میز گذاشت و گفت:
«کلاه را نمیخواهم. پندی که داد، کافی بود.»
از آن روز به بعد کلاهدوز هرگاه وسوسه میشد کسی را مسخره کند، صدای ملا در گوشش میپیچید:
تمسخر، پیش از آنکه به دیگری برسد، صاحبش را رسوا میکند.
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
یکی نیست بهش بگه تو با اون مغز پهن زده ای که داری همین الان هم تو عصر حجری😁
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
باز گشت به عصر حجر:
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agah
شهید مهدی زین الدین:
هرگاه شب جمعه شهدا را یاد کنید، آنها شما را نزد اباعبدالله علیه السلام یاد می کنند🥀
صلواتی نثار اباعبدالله الحسین
و شهدا
و اموات
بفرستیم❤️
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
🔴این F-35 نبود، غرور آمریکایی بود که سقوط کرد.
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
📖🕊#داستان_راستان 🕊📖
حکایت مال حرام
مردی در بصره، سالها در بستر بیماری بود؛ بهطوری که زخم بستر گرفته بود؛ و اموال زیادی را فروخته بود تا هزینه درمان خود کند؛ همیشه دست به دعا داشت.روزی عالمی نزد او آمد و گفت: میدانی که شفا نخواهی یافت! آیا برای مرگ حاضری؟
گفت: بخدا قسم حاضرم.
داستان مرد بیمار به این طریق بود که، در بصره بیماری_وبا آمد؛ و طبیبان گفتند: دوای این بیماری آب لیمو است. این مرد، تنها آب لیمو فروش شهر بود. که آبلیمو را نصفه با آب قاطی میکرد و میفروخت. چون مشتری زیاد شد، کل بطری را آب ریخته و چند قطرهای آبلیمو میریخت تا بوی لیمو دهد.
مردی چنین دید و گفت: من مجبور بودم بخرم تا نمیرم، ولی دعا میکنم زندگی تو بر باد برود چنانچه زندگی مردم را بر باد میدهی و خونشان را در شیشه میکنی.عالم گفت: از پول حرام مردم، نصف بصره را خریدی! و حالا ده سال است برای درمان و علاج خود آنها را میفروشی.
میدانی از آن همه مال حرام چه مانده است؟ دو کاسه! آن دو را هم تا نفروشی و از دست ندهی، نخواهی مرد! و زجر کش خواهی شد. پس مالت را بده که بفروشند تا مرگت فرا رسد.
پیرمرد به پسرش گفت: ببر بفروش، چون مال حرام ماندنی نیست. چون پسر کاسهها را فروخت، پدر جان داد.
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
❤️ سوره فتح بخوانیم
اسیر گرفتن خلبان و یا ناکامی عملیات نجات توسط آمریکایی ها قطعا میتواند به یکی از نقطه عطف های مهم و تغییر دهنده شرایط تبدیل شود
🔴 هیجان خبری بالاست؛ ساعتی صبر و حوصله کنیم تا عصر خیلی چیزها مشخص خواهد شد
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از دیدن این کلیپ حیرت خواهید کرد!
⁉️ چگونه موشک ایرانی از لایههای پدافندی عبور میکند؟
✅ #پیشنهاد_پخش در راهپیماییها و تجمعات مردمی
🔰 برشی از سخنرانی #حجت_الاسلام_راجی
#مرگ_بر_امریکا
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
خلبان آمریکایی: الو مرکز کمک! من تو کهگیلویه و بویراحمدم!
مرکز: آروم باش خلبان... بالاخره کدومش؟
خلبان: کهگیلویه اند بویراحمد!
مرکز: یعنی شک داری؟
خلبان: نه جفتشون با هم!
مرکز: مگه میشه همزمان دو جا باشی؟
خلبان: باور کنید اسمش همینه که میگم!
مرکز: آقا لطفا مزاحم نشید و تلفنهای مرکز رو الکی اشغال نکنید، ما منتظر تماس خلبانمون هستیم.🤣
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi