یه روزی با بعضیا تو خیابونای شهر قدم زدی، خندیدی، گریه کردی، حرف زدی… حالا که رفتن، دلت یه جوری تنگ میشه که حتی وقتی تو خیابون راه میری، چشمات دنبال یه سایه میگرده، دنبال یه آشنا، حتی یه رد پا از گذشته… حس میکنی یه لحظه شاید دوباره ببینیشون، حتی اگر ندونی کی یا کجا… ولی هیچکس نیست، فقط خیابونا مونده و خاطرهها...
تینـاࢪ'نوشتـــ
یه روزی با بعضیا تو خیابونای شهر قدم زدی، خندیدی، گریه کردی، حرف زدی… حالا که رفتن، دلت یه جوری تنگ
چرا دل ما همیشه تنگه؟
چرا اونا هیچ وقت سراغمون نمیان؟
مگه نمیگن خاک سرده
پس چرا خاطرهها و آدما از یادمون نمیرن؟!
کربلایی حسین ستوده4_5852649370440179661.mp3
زمان:
حجم:
17.7M
شاید امشبِ آخرین باره که میگم حسین:)
حسینجان!
یهحَرفاییتودِلبمونهآدمُپیرمیکنه
موهاروسفیدمیکنه
قلبومچالهمیکنه
میدونیچیمیخوامبگممگهنه؟!!
دور و برت هرچقدر هم شلوغ باشه،
یه روز میفهمی شلوغیها
هیچکدوم تکیهگاه نیستن.
باز یه جایی میرسی تهِ تهِ خستگی…
همون نقطهای که دیگه از هیچکس
هیچ انتظاری نداری.
اونجایی که دستت به جایی بند نیست
ته دلت یهو خالی میشه…
همونلحظه اسمِ امام حسین،بیاختیار میاد رو زبونت...
فقط کسایی که تا مرزِ فروپاشی رفتن،
میفهمن این چند خط یعنی چی.!!
نترس؛
خدا هر بلا رو فقط به اندازهی طاقتت میفرسته…
مثلِ ماجرای سقاب اصفهانی، وقتی همه چیز
به یکباره فرو میریزه، تازه میفهمی صبر و
ایمان چقدر ارزش داره.
همون وقتها که فکر میکنی دیگه تمومه،
خدا نشونت میده هنوز ظرفیت داری،
هنوز میتونی تاب بیاری...!!
آخرش نفهمیدیم چی تو کیف خانم وزیر بود
که حاضر شد ۷-۶ ساعت زمینی بره
ولی نذاره کیفش رو بگردن...!🦦
میخواستم با یه غُرِ درستدرمون جمعهمو
بخیر کنم…
یهو حافظهم گفت: فضای کافی برای
اعصابخوردی وجود نداره!
خواهشاً دعا کنید ریکاوریش نکنه…🤡
برای یه کاری دعوت به همکاری شدم…
مسئولیت سنگینیه!
خواستم در برم، از پشت یقهمو گرفتن
دعا کنید از پسش بر بیام...😄