صبح رفتم نون بگیرم؛
تو مسیر برگشت، چند متر جلوتر یه ماشین ایستاد، درو باز کرد، یه سگ بیزبان رو پیاده کرد و با بیخیالی رفت…
قسمتی که دل رو سوزوند اونجایی بود که سگه دنبال ماشین میدوید..!!
واقعاً وقتی توان نگهداری از یه حیوان رو ندارید، چرا فاز نگهداری حیوان رو میگیرید؟
با این کار، هم اون حیوان رو اذیت میکنید، هم مردم رو دچار ترس و دردسر میکنید.
حیوان اسباببازی نیست؛
وقتی دلتو زد رهاش کنی..
اگه نمیتونید نگه دارید،حداقل تو مکانهایی رهاش کنید،
که براشون ترتیب دادن...
کی وقت کردیم اینهمه بیرحم بشیم..؟!!
خودم اصلا علاقهی به نگهداری هیچ حیوانی ندارم..
نه پرنده،نه چرنده،نه خزنده و....
نه اینکه حیوانی رو دوست نداشته باشم اصلا و ابدا...
بلکه نگهداری مسئولیت میاره،
وقتی علاقه نباشه خیلی سخت میشه..
حیوانات باید تو طبیعت باشن، نه تو چاردیواری...
همونطور که خونه برای ما امنیت داره
و ما برا مدت طولانی نمیتونیم تو طبیعت باشیم...
طبیعت هم برای حیوانات حکمِ مکانِ امن
رو داره...
یه پهپادِ جاسوسی،دیشب قصدِ ورود به حریمِ
آسمان ایران رو داشت که دلاورمردانِ امنیتِ
کشورمون،منهدمش کردن...
توحش و خباثت اسرائیل آشکاره،
اما پشت هر جنایتی،حمایتهایی هست
که اجازه میده،این حملات ادامه پیدا کنه
و هزینهها و پیامدها رو میپذیره...
بخشی از مسئولیت این حملات به اونهایی
برمیگرده که سکوت میکنن، توجیه میکنن
یا رسما حمایت میکنن...
بدون این حمایتها، آیا اسرائیل جرئت
داشت این همه خون بریزه؟!
نمیدونم چند نفر مثلِ من فکر میکنن…
اما من اگه هزار بار دیگه هم به دنیا بیام،
باز هم همین پدر و مادرمو انتخاب میکنم؛
بیهیچ تردیدی،با تمامِ جان و دل...
هر بار که میرم قبرستون،همیشه این فکر توی سرم میچرخه؛
"هیچچیزی ترسناکتر از اون لحظهای نیست که توی یک جای تنگ و تاریک، بخوای تنها بمونی،اونجاست میفهمی دیگه نه میتونی ببخشی،نه میتونی برگردی و نه جبران کنی.
همین فکر،خودش از هر ترسی بزرگتره..."
تینـاࢪ'نوشتـــ
هر بار که میرم قبرستون،همیشه این فکر توی سرم میچرخه؛ "هیچچیزی ترسناکتر از اون لحظهای نیست که توی
امروز صحنهی کندن یک قبر رو دیدم…
یه لحظه انگار زمان ایستاد...
یه ترس عجیبی ته دلم نشست…
همهچیز یادم اومد؛
که آخرش همینجاست،
اینکه یه روزی هم نوبت منه
و هیچکس نمیتونه جلوشو بگیره...