آروم و بیسروصدا یه گوشه نشستم،
فقط گوشی دستمه و کانالا رو بالا و پایین میکنم
مامانم فکر میکنه یه چیزیم شده،
نمیخوام بگم و دارم گولش میزنم..
براش سواله چرا از اتفاقات کشور چیزی
نمیگم و غر نمیزنم،الهی پیش مرگش بشم
نمیدونه تو کانالم چه خبره..🥴🤡
تینـاࢪ'نوشتـــ
آروم و بیسروصدا یه گوشه نشستم، فقط گوشی دستمه و کانالا رو بالا و پایین میکنم مامانم فکر میکنه ی
نمیگم چون بعدش مادرم زیاد حرص میزنه..
یادمه تو جنگ ۱۲ روزه، برا اینکه اخبار گوش
نده تنظیم تلویزیون رو دستکاری کرده بودم سیگنالش همیشه قطع بود..
روغن خوراکی تو شمال کمیابه،
تو فروشگاهها پیدا نمیشه..
حالا یا احتکار کردن یا واقعا ندارن به گردن خودشون...
ولی واکنش مادرم جالب بود...
گفتم: روغن داری تو بازار روغن نیست..؟!!
گفت: فدای سرت یدونه هست قرار نیست
همش روغن بخوریم که...
درسته میگذره ولی آدمیزاد تا عمر داره برای
بعضی از اتفاقات،یه تکه از قلبش همیشه،
غمگین میمونه:)
گاهی ادمیزاد نیاز داره هراز گاهی بهش
یادآوری بشه که؛
[ یُدَبِّرُ الاَمر ]
اوضاع تحت کنترل خداست،
خیالت راحت باشه..
اگه ایران یه روز میتونست حرف بزنه و روبهرومون بایسته
به نظرتون چی میگفت؟
چه گله و شکایتی میکرد؟!!
به نظر من؛
با چشمای پر از اشک و خاطره،
با دلی شکسته که بارها زمین خورده،
با قامتی خاکی که هزار بار بلند شده،
با بغضی که هر لحظه ممکنه بشکنه،
آروم، اما پر از درد و عشق،میگفت:
«من مادرتون بودم…
از نونِ من خوردید،روی خاکِ من قد کشیدید،
دستام سایه شد بالای سرتون وقتی آفتاب دنیا میسوزوندتون…
من سپر شدم،جلوی تیر،جلوی تحقیر،
جلوی دشمن،تا خطی روی صورتتون نیفته…
دستام همیشه باز بودبرای آغوش،برای برگشتن،
حتی وقتی قهر کردید،
حتی وقتی تنهام گذاشتید…
برای چی از من بریدید؟
کِی ازتون خواست منو شکسته ببینید؟
چرا دستِ منو دادید به دستی
که نیتش جز زخم زدن نبود؟
چرا درد من، درد شما نبود؟
چرا بغض من، تو گلوتون ننشست؟
چرا با دشمنم معامله کردید؟
دلتون واقعا آروم میگیره
منو دلشکسته و ویران ببینید؟!»
فدای قلب خستهت #ایران…
فدای همه جوونایی که
برای سرفرازیت
عمرشون رو دادند،
و بیصدا رفتند…
و نفرین بر اون کسی که
دلش میخواد
مادرش شکسته و ویران باشه…