غم و غربت خانهی مولا علی واقعاً دل رو میشکنه...
تصور اینکه حسن کوچک کنار مادر بیجان ایستاده،حسین چسبیده به سینهی علی و زینب تنهای تنها، واقعاً بغض هر آدمی رو ترک میده..
امشب نمیدونم با غمِ کدوم یک از اعضای این خونه چشات ابری شد...؟!!
اما غریبی امام حسن جیگرمو خون کرد..
تصورم اینه؛
امشب،امام حسن کنار پیکر مادر نشست،
با صدای شکسته گفت:
«مادر… من اون روز کوچیک بودم،نتونستم
کاری کنم…
ببخش که دستام به اندازهی غریبی تو بزرگ
نبود…»
امشب، اونایی که مادرشون رو از دست دادن
بهتر میفهمن درد و غربت خانهی مولا علی رو...
تا دنیا دنیاست…
هیچکس نخواهد فهمید امشب بر
امیرالمؤمنین'ع و دلهای شکستهی
بچههاش چی میگذره…!!
یکی عزیزشو از دست میده…
وقتی دلش میلرزه،پاهاش سست میشه،
یه جایی رو داره که خودش رو بندازه رو خاک،
سرشو بذاره روی سنگِ سردِ مزار،
اشکاش بریزه و کمکم آروم بشه…
چون میدونه هر وقت دلش گرفت،
یه نشونی هست… یه خاکی هست…
یه جایی هست که میتونه دردشو زمین بذاره...
اما ما…
برای داغِ بیبی کجا بریم؟!
مادر ما قبری نداره…
نشونی نداره…
زائری نداره…
هر بار دلمون میسوزه،
بهجای مزار، دلمون میره سمت همون کوچهی تنگ…
میره میرسه به در سوخته و مسمار خم شده..
همونجا که پهلو شکست، صدا شکست،
و اسمش هنوز بعد قرنها آتیش میزنه دلامونو.
آره؛داغِ مادری که قبرش گم شده،
هیچوقت آروم نمیشه:)