-مکتوبي برايِ تويي که ميخواني-
گفت" زندگی پر از درد و سختیه، درست!
ولی چیزایِ قشنگش هم کم و ناچیز نیست؛
فقط ماها چون عادت داریم چیزایی که داریمُ
نادیده بگیریم، قشنگیارو هم نمیبینیم..
بخارِ چایی،نمنمِ بارون، دونههایِ برف، گرمایِ
دلچسبِ خونه، خنکایِ نسیمِ بهاری وَ وَ وَ..
اگه بخوام برات بشمارم تا چندین سال تموم
نمیشه که نمیشه(:"
پس زیباییهایِ اطرافت رو هم ببین عزیزجان.!
تـینـٰار.
گاه آنقدر غم، گریبانگیرت میشود که چارهای جز رفتن نمیبینی..
مهرت که به دلم افتاد با خود زمزمه کردم:
تمام شد دردها، آغوشی دارم که برای ِمن است..!
ولیکن هنگامی که رفتی، مغزم بر سر ِقلبم فریاد زد که:
دیوانه!
زندگی دروغِ تلخی بیش نیست؛ باور مکن . .
نمیدانم از چه بنویسم؛ گویا قلمم شکسته؛
جوهرم خشک شدهُ ورقهها شُرحه شُرحه شدهاند..
انگار سالهاست که باران نباریدهُ همهجا،
خشکسالی شده؛ ترکهایِ زمین از صد
فرسخی هم پیداست!
قلمِ نو که دست میگیرم، خشکُ آزار دهندهست؛
صدایِ آوازِ قلمِ محزون بر ورقههایِ کاغذی،
گوشخراش است.
رنگش تیرهستُ تیرهُ تیره..
ذهنم مملو از خطوطِ مبهمیست که گوئیا
حرفهایی برایِ گفتن دارندُ نیاز به مرتبکردن
دارند ولیکن قفسهیِ حرفها و فکرها شکستهُ
عاجزم از طبقهبندیشان..
آشفتگی نیز به سانِ بختک دور تا دورِ اتاقم را
گرفته، حتی پشتِ در، پنجره، پشتِ برگهایِ
سبزِ گیاهی که از غمِ هجران رنگش رو به
زردی میرود و حتی نخ به نخِ پیراهنِ تنم(:
انگار در یک شبِ تاریک که حتی مآه هم علاقهای
به درخشش نداشته، آخرِ کوچهیِ بنبست، در
سوزُ سرمایِ پس از برفِ زمستان، درست همزمان
با رفتنش، همراه با دلتنگیِ نبودِ یـٰآر، دفتر
عکسها و خاطراتِ مغزم را با شعلهیِ کوچکی
از اشک و آتش، سوزانیدم.
"من، خود نیز همراهِ تصویرِ چشمانش، در آن
شعلهیِ لرزان سوختم.."
_وارِش
هدایت شده از -درسرگم
از چک کردن گوشیم برای پیامایی که هیچوقت دریافت نمیکنم خسته شدم
ای که امواجِ صدایت، صوتِ خوشِ باران را مانند است؛
دل از برایِ این فراقِ دیرینه، شوریده حال و
برایِ تجدیدِ دیدار، مشتاق است..
بیتو گویا از دروازهیِ شهر تا به پایِ آن
تکدرختِ دور، گردِ غم پاشیدهاند!
بیتو گویا هر دم این دل، ناخوش است؛
بیتو گویا من، مردابی بیماهیام..
رادیـو تـینـٰار.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
" چقدر زود.. "
| به قلم وَ نوايِ وارش |
‹ رادیو تـینـٰار! ›
هدایت شده از اتاقِزیرشیروونی .
امسالم گذشت ...
اما مهم اینه که کی باهات موند و تنهات نزاشت .
کی تو سختیا پیشت موند و پا به پات اشک ریخت و اذیت شد .
با کی خندیدی ، حسرتِ داشتنِ کی تو دلت موند .
آره ،مهم اینه وگرنه که در هر حال " این نیز بگذرد " .
پنجره را بگشا؛ گویی بهار طبل به دست آمده. گویی شکوفهها در صدد
شکوفاشدناند!
سبزهها در انتظارِ گرما برایِ جوانه زدنُ من؛ در انتظارِ حال و احوالی به
دور از آشفتگیُ پريشاني برایِ مردُمَم! برایِ آشنایانُ غریبهها، برایِ تو، شما، ما(:
لبخند بزن، تورا به همین آفتابِ پنهانشدهیِ پشتِ پنجره قسم،
لبخند بزنُ دریغ مکن از همگان دیدنِ لبخندت را!
من آن ابلهِ سادهلوحی نیستم که به گُمانِ بقیه، بیخود و بیجهت ،
دلخوش است به آنچه نیست؛ نه!
من دلخوشم به آنچه میآید، من فقط به آمدنِ دوبارهیِ بهار، سرسبزی،
گلهایِ کوچکِ آویزشده بر درختان وَ وَ وَ.. دلخوش کردهام.
ولیکن من تماماََ سخنم از بابتِ آمدنِ بهار نیست؛
میدانی دیگر؟!
آری، پس پنجره را بگشا؛
نفسی تازه کنُ به استقبالِ عمو نوروزُ حاجی فیروز برو(:
شاید تحفههایِ عزیزی پشتِ پنجره باشند💚!
عیدت مبارک عزیزی که این مکتوبه رو خوندی؛ تبسم فراموشت نشود🌿(((: