eitaa logo
تـینـٰار.
479 دنبال‌کننده
170 عکس
34 ویدیو
0 فایل
'جایي دور از انسان‌ها، بر سرِ دوراهي، حواليِ آشفتگي‌ها و دردها در انتظارِ چیستم؟.' ↲تـینـٰار؟ تنهايي، تنها و یا تنِ یار! ↲من؟ پاسخگويِ شما در آشفتگی و پريشاني • متن‌ها، چکیده‌ای از قلمِ وارش‌اند، کپی؟‌هرگز..
مشاهده در ایتا
دانلود
و من عاشقانه، به گونه‌ای که خود را به قعرِ فراموشی سپرده بودم؛ تو را دوست‌ می‌داشتم. تا جایی که فکر می‌کردم دگر نیازی که ابراز نیست، تا جایی که فهمیدم دگر جای، در زندگانیت ندارم.
__
عمر آدمی، همچو برق و باد می‌گذرد. به گونه‌ای که تو هنوز در روزهایِ تلخ و شیرینِ کودکی غوطه‌وری، زمین می‌خوری و با اشک حلقه‌زده در چشمانت، مادرت را صدا می‌کنی تا نازت را بخرد و خاکِ لباست را بتکاند؛ ناگهان زمان و مکان به تو گوشزد می‌کندکه تو کسی هستی که در میان روزهایِ پرمشغله‌ی نوجوانی، با مشکلات، دست و پنجه نرم می‌کنی. زندگی‌کردن را می‌‌آموزی و سطر به سطر و واژه به واژه، می‌نویسی حیله‌هایِ روزگار را! تو هنوز درگیرِ همان زمین‌خوردن‌هایی ولیک، اینبار خود، به تنهایی باید خاکِ لباست را بتکانی. تو همچنان پرتِ بازی با همبازی کودکی‌هایت هستی و حآل گویا باید خود را در آغوش بگیری و مسیرِ غم را طی کنی. آمادگیِ ادامه را نداری ولیکن قدم بر‌میداری تا ننویسند به حساب ِضعفت؛ خسته‌ی راهی ولیکن راه می‌روی تا بنویسی هرآنچه را که تمامی‌ناپذیر اما لازمه‌ی زندگی‌ست را ! بنویسی و ملکه‌ی ذهن کنی مکرِ انسان‌ها و دنیا را؛ بنویسی تا مبادا در تنگنایی اسیر شوی و کسی دست‌گیرت نباشد. عجیب‌است‌عزیزجآن، عجیب‌است..
__
و من لاینقطع بخشِ فراموش‌شده و خسته‌کننده‌ی داستانِ زندگانی بوده‌ام .. همانندِ سطری خوانده نشده در کتابی داستانی؛ همانندِ پیشگفتارِ کتابی ۳۰۰ صفحه‌ای و همچون تصادف‌هایِ پی‌در‌پی، میانِ اتوبان! من، تمامِ زندگی‌ام را همان دردِ ناگهانیِ قلب بوده‌ام؛ همان مرورِ خاطراتِ تلخ و دردناک ؛ همان مزه‌ی تلخِ قهوه؛ همان گرمایِ جان‌سوزِ تابستانِ جنوب؛ همان چایِ لب‌سوزِ آتشین. همانقدر روح‌گداز و آزاردهنده، همانقدر غیرقابل تحمل و مشوش‌کننده.. حآل می‌فهمم که چرا نیستی؛ گمان کنم تو نیز، همچون من، طعمِ تلخِ قهوه برایت آزاردهنده بود؛ دوست‌دارِ زمستانِ سرد بودی و زخم‌خورده‌یِ چایِ لب‌سوز.. نگارا، می‌دآنم که جفا کرده‌ام ولیک؛ گویند: "یار آن بُوَد که صبر کند بر جفای یارپس چه شد یارِ دیرینه؟ چه گذشت بر صبر و انتظارِ تو؟
__
چشم‌ها اشک می‌طلبند و سیبکِ گلو، خواستارِ فریاد است! دست‌ها گرما می‌خواهند و ما اینجا، پا در گل، آشفته مانده‌ایم.. به کدامینشان باید گوشِ دل بسپاریم؟ چشم یا سیبکِ گلو؟ دست‌ها یا این قلبِ مجنونِ سرگردانِ در پیِ عشقِ دیرینه؟! من، اینجا، در این کوچه‌یِ سرد و تاریک، زیرِ این نم‌نمِ بارانِ بهاره، زیرِ سقف پوشیده‌ از ابری عبوس؛ می‌نشینم تا بیاید، تا روزهایِ خوش را با خود بیاورد و تا جراحت‌هایِ وارده بر جآنم را التیام بخشد..
رفقا یه نکته‌ای رو لازمه‌یِ اینجا می‌دونم که ذکر کنم؛ اینجا محتوایِ خاصی به جز همینی که می‌بینید وجود نداره. اینجا صرفا اتاقکی‌ست برایِ قلم به دست‌شدنُ نوشتن؛ اون دنیا، من چیزی برایِ بخشیدن برایِ طلبِ بخشش ندارم، مِن بابِ اتلافِ وقتتون میگم! اونجا یقه‌م رو نگیریدا که وقتمون رو تلف کردی💁🏻‍♀️؛ دیگه هرچی صلاح می‌دونید؛ گفتم که گفته بوده باشم💚.