حقیقتِ امر این است که خسته شدهام؛ از نفس افتادهام؛
پریشان و گریان، تشنه و خمیده در کوچهپسکوچههایِ
نامهربانِ شهر، قدم میزنم..
از تکرارِ بیمهابا و بیوقفهیِ "احوالم خوب است"، غمگین و
دلچرکین شدهام؛ گاه در آینهیِ هزارتکهیِ اتاقم؛ همان
سلولِ انفرادیام در بندِ خآنه، به خود خیره میشوم و
تنها حرفم این است که آخر " تو کجا احوالت خوب است؟"
ولیک فقط ماهیچهیِ درونِ سینهام میداند که حاضرم جرمِ
این دروغ و گناه را گردن بگیرم تا مبادا کسی از غمِ من،
اندوهگین شود.
من؟ همآن آدمِ شاد و لبخند به لبِ این روزهایم؛ همانی
که با این لبخندها، سخنکوتاه میکند و نگرانی میرباید!
همانی که این روزها، با این لبخند [حداقل سعی میکند]
بذرِ امید میکارد و غم را از دلها به یغما میبرد!
اما من؛ در این مخمصهیِ تیرهگون و سیـٰآه، گیر افتادهام.
دستانی آشنا بودند؛ حآل نه! در گذشته.
دستانی آشنا بودند که مرا از گردابِ آشفتگی میرهانید و
من، در دستانِ گرمش، زندگانی را مییافتم..
حآل او نیست و این 'من'، برایِ خود نیز غریب است.
بیگانه و ناآشنا..
هدایت شده از خیآلِخوش.
رفتنها مرا غمگین میکند.
هر رفتنی که باشد، واژهیِ رفتن زشت، تلخ و دوستنداشتنیست..
حالا چه رفتنهایِ کوتاه چه رفتنهایِ طولانی، چه با لبخند بدرقهاش کنی چه با اشک، چه رفیقـي که به خانهیِ بخت میرود چه عزیزترینی که برایِ موفقیتـش از کشور برود.
در کل، این رفتنها مرا غمگین میکند، جهانِ ما پر از رفتنهاست، من متعلق به این جهان نیستم، مرا به جهانی ببرید که آمدنها، آغوشها، دیدارها، عشق، وفاداری و ماندن در آن باشد و خبری از رفتنها نباشد.
من از جهانِ پر از رفتنهایِ شما بیزارم..
مینوشت و مینوشت..
بیهدف قلم را رویِ کاغذ به رقص درآورده بود و مینوشت؛
از چه؟ نمیدانست!
از که؟ نمیدانست!
جنونوار مینوشت، بلکه حرفهایِ غلیانشده در مغزش
ناپدید شوند..
او را به یاد میآورد ولیک، گویا به خوابی عمیق فرو رفته
باشد، گویا او را هرگز ندیده باشد، اصلا گوئیا هرگز اویی
وجود نداشته باشد..
تصویری مبهم و گُنگ از او را به خاطر میآورد و بس، یک
صفحه؛ دو صفحه؛ پنج صفحه..
به ناگاه به خود آمد، دستانش سِر شده و چشمانش دگر
جایی را نمیدیدند!
سرش را رویِ کاغذ و قلمش گذاشتُ برایِ لحظاتی، چشمانش
را بست.
چیزهایی که ذهنش گفته و قلم نوشته بود، واو به واو
در میانهیِ سیاهیِ پشتِ پلکهایش نقش بست..
"از اینجا به بعد، مائی وجود نداره..
تو اونی نیستی که میخواستم.."
به سرعت چشم باز کرد و سر بالا آورد ولیک، خاطرات
همچون دریایی طغیان کرده سر برآورده بودند و قصدِ آشوب داشتند.
ولیک در همان تاریکیِ اتاق، چشمانِ ماتمزدهاش به
صفحاتِ خطخطی شدهاش افتاد، باز او به یآد آمد..
فرار از او و خاطراتش، جزءِ محالات بود.
آدمها فراموش نمیکنند؛ فقط یاد میگیرند گفتنِ دلتنگی،
دلتنگی را رفع نمیکند،
دلتنگی را کم نمیکند،
دو برابرش میکند!
فقط یاد میگیرند زل زدن به عکسِ یک آدمِ رفته،
به عکسِ یک آدمِ فراموشکار دردی را دوا نمیکند،
فقط درد روی درد میشود.
فقط یاد میگیرند در آوردن خاطرات، از آن ته تههای ذهن
هیچ نتیجهای ندارد؛
جز بغض و یک هفته دل درد از سر زیادهروی در غصه خوردن.
آدمها فراموش نمیکنند؛
فقط یاد میگیرند سلیقهشان را عوض کنند،
پیراهنهای چهارخانهایشان را با پیراهن ساده عوض کنند
و به جای قرمزِ محبوب،
سرمهای منفور بپوشند!
فقط یاد میگیرند زدن همان عطر همیشگی، خوردن عصرانه
و پای سیب در همان کافهی همیشگی عصرهای پنجشنبه
را باید ترک کنند، باید عادتشان را عوض کنند
و خودشان را
عادت دهند به بوهای جدید، کیکهای جدید، کافهها و
عادتهای جدید.
آدمها فراموش نمیکنند؛
فقط یاد میگیرند یک وقتهایی خواستنشان نتیجهاش
نمیشود داشتن، نتیجهاش میشود نرسیدن و نرسیدن و نرسیدن.
آدمها فراموش نمیکنند؛
فقط از یک جایی به بعد از دوباره به یاد آوردن خسته میشوند!(:
_فاطمهجوادی📜