مضمونِ مکتوبهی تازه از راه رسیده:
˒˒ همیشه آنچه که میخواهید را به دست نخواهید آورد!
و این درک، به میزان جابهجاییِ کوه دلخراش و طاقتفرساست. ˓˓
ما همیشه آنچه را که میخواهیم به دست
نخواهیم آورد؛ ولیک درکِ این موضوع برایِ انسانِ
اینروزها آنچنان مطلوب نیست.
انسانی که اینروزها دلتنگی را میگذراند، غم را در
اعماقِ قلبش لمس میکند، خارها از زانوانش درمیآورد؛
او دلتنگ، غمگین و زخمیست.
او پریشان و آشفتهست و به مرحمی نیاز دارد که خود،
دوستش میدارد..
نه مرحمی که سوزشش را افزون کند و از رویِ جبر،
بر زخمش نشیند.
"انسانِ اینروزها" با چشمانی تیره و مآت، قلبی فشرده
و رنجور، زانوانی پینهبسته و با دستانی که به رعشه افتادهاند؛
به مرحم نیاز دارد!
هدایت شده از پچپچِوارش.
بچها اگه دارید، اگه در قید حیاتن، برید ببوسیدشون؛ عطرشونو بو کنید؛ باهاشون مهربون باشید و بغلشون کنید(:
[مامانبزرگ، بابابزرگهاتون رو]
زود دیر میشهها..
اینروزها غریبانه میگریَم؛ در خلوت خویش، در خَفا و مسکون..
-آرامم، آرامتر از نبض یک مرده-
جناب محبوب؛ از معدود دفعاتیست که با شما سخن
میگویم. به طور مستقیم البته؛ وگرنه قلم ما که جز
با شما سخن گفتن بلد نیست..
هربار با گلایه معترض میشوم به نبودنتانُ چنگ میزنم
به دل سیاه شب..
گوئیا اکنون همانند همیشه با باری از غم آمدهام، ولیک
بدون خنجر و گله! آرام و خمیده..
لنگلنگان جلو میآیم تا بلکه دستم رسد به شما و لمس
کنم آن رخ ماهگونه را..
میدانید وقتی ساعاتی از روز را و یا حتی دقایقی را به
دلواپسی و دلتنگی بگذرانید، دهانتان تلخ میشود،
دلتان درون قفس سینه احساس خفگی میکند و مغز
درحال انفجار با جمجمه بحث میکند؟
حال فکر کنید که سالها و ماهها دلنگران و دلتنگ باشید؛ چه میشود؟
زیادی سگجان بودهام ک هنوز زندهام، البته ظاهرا زندهام..
مردم اینگونه میگویند. میگویند 'تو هنوز زندهای پس باید زندگی کنی'.
اما غافلاند از اینکه شما بودید همهی زندگیمان.
شما بودید همهی شوق و ذوقمان..
جنابِ محبوبِ محجوب! ما که هرقدر گفتیم بیا؛ گوشِ دل
نسپردید به نوایِ ما؛ نیامدید و مارا مژده دادید به آمدن عادت..
اینها به کنار!
اما خودتان دلتنگ نمیشوید برای کسی که دلش پر میکشد
برای همیشه بودنتان؟
شما دلتنگ نیستید برای آنی که عاشقانه و دیوانهوار دوستتان میداشت؟.
`تـینـٰار | Tinar .Yadam Miay.mp3
زمان:
حجم:
7.9M
من نقاشی کردم چشماتو رو قلبم؛ هی یادم میای، هی یادم میای!
_با احتیاط و در خلوتِ خویش گوش دهید!
هدایت شده از پچپچِوارش.
-میشود اکنون، بیشازپیش دستانم را بفشاری و کماکان رهآیم نکنی؟
به یآد خواهم داشت؛ هنگامی که در مرزهایِ نابودی به سر میبردم و تو؟
خود را برتری دادی و مرا رها کردی..
به خاطر خواهم سپرد..