میدانی رسیدهام به نقطهای که سیمین دانشور میگوید:
˒˒اینها خیال میکنند من، دیوانه شدهام اما من دیوانه نیستم؛
فقط دلم خیلی خیلی برایت تنگ است.. ˓˓
من دلتنگِ توام اما مردمِ این شهرِ ویرانه، مرا،
مجنون و دیوانه میخوانند..
مگر به انتظار معشوقنشستن جرم یا دیوانگیست؟
مگر دوستداشتنت جرمیست نابخشودنی؟
اگر چُنین باشد، من گناهکارترینم در برابر ِعشقت(:
ولیک راستش را بخواهی در عجبم که در پایانِ آرزوهایمان،
چگونه به چنین جایی رسیدیم..
به جایی که تو دگر نیستی و من، دست به قلم شدهام !
بهخاطر نبودت و از رفتنت مینویسم. از رد پایت مینویسم
و از شادیِ فراری شده زِ من.
مینویسم تا روحم آرام گیرد، گرچه بیشتر به یادت میافتم و
خمیدهتر میشوم ..
هدایت شده از پچپچِوارش.
میدونی عزیزجآن؛ خیلی بده که غمت عادی و تکراری بشه.
خیلی بده!
ازت به دور باشه غمِ تکراری و عادیشده.
آمدم برایت بنویسم که با وسیلههایِ شکستنیِ دلم آرام رفتار کن.
هر لحظه امکانِ شکستن وجود دارد؛ به خود که نگریستم،
دیدم ای دلِ غافل!
شکستنیها سالهاست شکستهاند.
"هرطور مایلی رفتار کن.."
چه سادهلوحانه گمان میکردم آنکه دوستم دارد،
حتی اگر غرق در دردها هم باشم باز دوستم خواهد داشت؛
حتی اگر در باتلاقِ دلتنگی افتاده باشم نیز دوستم خواهد داشت.
حتی اگر خود، نمیتوانستم خود را دوست بدارم او دوستم
خواهد داشت.
حتی اگر قرصهایِ هرروزهام ترک نشود و پر ز زخم باشم،
باز هم دوستم خواهد داشت..
ولیکن فهمیدم دنیا به همین زیبایی نیست.
باید اقرار کنم که نه! این جماعت حاضر نیستند برایِ انسانی،
خود را به مشقت و سختی بیندازند و کمر خم کنند برایِ برداشتنِ
باری از دوشِ کسی..
سالهاست که فهمیدهام؛ سالهاست که فهمیدهام آن
خیالاتِ خام، زادهیِ دلِ سادهام بوده و بس!
تنهایی، تنها برایِ ماست.. جزئی از زندگی.!