eitaa logo
تـینـٰار.
449 دنبال‌کننده
170 عکس
34 ویدیو
0 فایل
'جایي دور از انسان‌ها، بر سرِ دوراهي، حواليِ آشفتگي‌ها و دردها در انتظارِ چیستم؟.' ↲تـینـٰار؟ تنهايي، تنها و یا تنِ یار! ↲من؟ پاسخگويِ شما در آشفتگی و پريشاني • متن‌ها، چکیده‌ای از قلمِ وارش‌اند، کپی؟‌هرگز..
مشاهده در ایتا
دانلود
__
خیره خیره در چشمانش می‌نگریستم؛ او هم به من زل زده بود. لب‌خندی آرام بر لب داشت؛ موهایِ گندمگونش، سرش را پوشانیده بود. پیراهنِ آبی‌اش، به چهره‌اش عجیب می‌آمد. ته ریش و چین‌هایِ گوشه چشمش، دل را ز سینه‌ام ربوده بود.. ولیک؛ ای‌کاش حقیقی بود. ای‌کاش به جایِ این قابِ عکسِ توخالی، می‌توانستم خودش را بنگرم و دستانش را لمس کنم.. ای‌کاش می‌توانستم به جایِ خروارها خآک، من او را در آغوش بکشم و به جایِ آن پارچه‌ی سفیدرنگ، من، دورش بگردم.. ولیکن اکنون، کوهی از "ای‌کاش‌ها" مرا در خود محصور کرده‌اند و غم، ما بینِ ریشه‌هایِ قلبم، می‌دود..
__
گمان کنم وقتش فرارسیده که این "منِ" پیر و فرتوت را از آن گوشه بردارم! از گل‌هایِ ریز‌نقشِ قالیِ قرمز‌رنگ خآنه رد شوم، به سمتِ طاقچه بروم، "من" را بردارم؛ با تکه‌پارچه‌ای نَم‌دار گرد و غبارش را بتکانم، جارو را بردارم و جای‌به‌جایِ اتاق را جارو بزنم. گوشه و کنارِ اتاق را از شرِ عنکبوت‌ها و تارهایشان رها سازم، استکان‌هایِ نَشُسته را به مطبخ ببرم و آن‌ها را بشویم. بعد هم آینه را پاک کنم و بالاخره خود را به نظاره بنشینم. با دست، چین و چروک‌هایِ چهره‌ام را باز کنم و لب‌خند بزنم. جزئیاتِ چهره‌ام را از نظر بگذرانم و لب‌خند بزنم. به "من" لب‌خند بزنم.
__
می‌دانی عزیزِ من؟! دردها تمامی ندارند؛ می‌دانم، می‌دانم که شب را به امیدِ تمام‌شدن، صبح می‌کنی و روز را به شوقِ زندگیِ زیبا، به اتمام می‌رسانی! ولیک؛ رنجِ آدمی، می‌تواند روزی بر طاقچه‌یِ اتاقی بنشیند؛ اما قبل از نشستِ خاک بر رویَش، باز در مغز و استخوانِ آدمی فرو می‌رود.. روزی تنهائی و روزِ دیگر، غمِ کوچِ پرنده‌یِ فراری‌ات؛ باز روزی دردِ فراق از یار مغز و قلبت را می‌خورد و فردا، اشکِ دیده طاقتت را طاق می‌کند!
تـینـٰار.
می‌دانی عزیزِ من؟! دردها تمامی ندارند؛ می‌دانم، می‌دانم که شب را به امیدِ تمام‌شدن، صبح می‌کنی و روز
خلاصه بگویم؛ نه می‌توان به دردها عادت کرد، نه می‌توان گفت که به اتمام می‌رسند! فقط با گذرِ زمان، یاد می‌گیری. بهتر بگویم: "روزگار به تو خواهد فهماند که باید با دردها، غم‌ها، رنج‌ها و مطرودین ساختُ ساز کنی و بس."
-گآه دلتنگی، عمیق‌ترین، منفورترین و پرمعناترین سخنِ هستی‌ست.
سلام. طبقِ قرارمان، تصمیم بر این شد که آغوشِ تو را فراموش کنم، لمسِ دستانت را به گذرِ زمان بسپارم و عطرِ تنت را به دستِ باد دهم. ولیک این نامه، صرفا مکتوبه‌ای‌ست حاملِ اخبارِ ناتوانی‌ام در این امور.. اندوه، غصه، دلتنگی؛ این‌ها سدِ راه‌اند، این‌ها موانعِ بزرگ، بر سرِ راهِ فراموشی‌اند. حقیقتِ امر این است. همین! من، نتوانستم تو را ز یاد ببرم. چگونه آن دستانِ پرمهر، آن صدایِ گیرا و آن طرزِ صدا‌زدن را زِ یاد ببرم وقتی هر لحظه و هر کجا نبودنت، درد را از خود ساطع می‌کند؟ نتوانستم؛ نتوانستم فراموشت کنم. "فراموش نمیشوی؛ جایِ پایِ محبتِ تو، مانده بر تمام وجود من."