طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
📌از روی نبض چطور بفهمیم باردار هستیم یا نه 🤔 🌱انگشت ها روی نبض دست چپ بیمار گذاشته میشه و انگشت س
..
🌱این روش خیلی دقیق کار میکنه
امتحان کردید ؟
..
..
📌امشب تا رسیدیم اینجا، همسایه
خواهرم بچهشو آورد گفت این بچه
🌱کل بدنش پوست پوست میشه
و هی میخاره.
🌱موهاش همش موخوره میزنه
🌱یبوست داره
🌱خوراکش خیلی کمه
🌱همش عصبانیه
🌱تازگیا هم هی دل درد میشه
📌دختر ۹ ساله که از قیافش خشکی
و حرارت میبارید
..
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
.. 📌امشب تا رسیدیم اینجا، همسایه خواهرم بچهشو آورد گفت این بچه 🌱کل بدنش پوست پوست میشه و هی می
..
🌱خیلی از دوستان گفتن که بچههای ما
هم این مشکل رو دارن
..
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
.. 🌱خیلی از دوستان گفتن که بچههای ما هم این مشکل رو دارن ..
..
🍃نسخه ای که به بچه دادم :
..
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
.. 📌امشب تا رسیدیم اینجا، همسایه خواهرم بچهشو آورد گفت این بچه 🌱کل بدنش پوست پوست میشه و هی می
📌نسخه رطوبت بخشی که به این
بچه دادم.
🍃هر بچه ای که ویژگی های این بچه
رو داشت میتونه از نسخه استفاده کنه.
🔺ولی نسخههای طبی اینجوریه که
نسخه برای هر شخصی منحصر به فرد
هست و بهتره هر کس مطابق مزاج
خودش، نسخه و تدابیر سبک زندگی
بگیره.
..
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
📌نسخه رطوبت بخشی که به این بچه دادم. 🍃هر بچه ای که ویژگی های این بچه رو داشت میتونه از نسخه استف
..
🌱ماساژ روده هم یادش دادم که هر شب
روده هارو ماساژ بده
..
..
📌قصد کردم که هر روز، یک صفحه از
یک زندگی واقعی رو با هم دیگه بخونیم
تا همگی با هم ترغیب بشیم به خوندن
کتاب.
🌱«هواتــــــــو دارم» روایت زندگی شهید
مرتضی عبداللهیِ؛ روایتی از یک آدم
معمولی و زندگیای که اتفاقهای
غیرمعمولی توش رقم خورد.
⚜هر روز فقط یک صفحه؛
چند دقیقه برای خوندن و فکر کردن.
امشب، صفحه اول رو با هم شروع
میکنیم. 📖✨
..
#کتاب_خوانی
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
.. 📌قصد کردم که هر روز، یک صفحه از یک زندگی واقعی رو با هم دیگه بخونیم تا همگی با هم ترغیب بشیم به
..
#هواتو_دارم
📌فصل اول
سال ۱۳۸۵ و ۱۳۸۶
من مُرده بودم، زندهام کردی
🌱بدنم خشک شده بود، بدون هیچ
تحرکی. رنگ به چهره نداشتم. مرگ تمام
وجودم را فراگرفته بود، همه هجده سال
عمرم در کسری از ثانیه مرور شد و
احساس کردم در آن لحظه بیاختیارترین
موجود زمینم؛ خیلی حقیر، خیلی ناچیز!
جوری که انگار از اول نبودهام و از اول
هیچ اختیاری نداشتهام، حتی بهاندازه یک
دست تکان دادن، حتی بهاندازه یک چشم
برهم زدن! من مانده بودم و جسم بیجانم
که حتی نمیدانستم این همه تاریکی تا
کجا ادامه دارد.
🌱صدای اذان که از منارههای مسجد
محل داخل خانه ریخت، چشمهایم باز
شد. نور جای تاریکی را گرفت. همه آن
چیز که دیده بودم، خواب بود؛ ولی خیلی
روشن. یک تصویر کاملاً گویا که میخواست من
را زنده کند.
🌱صدای هقهق گریههایم اتاق را
برداشته بود. اشک امانم نمیداد. مامان
که با شنیدن صدای گریه من هول کرده
بود . . .
#قسمت_اول
..