eitaa logo
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
5.7هزار دنبال‌کننده
904 عکس
114 ویدیو
0 فایل
🌱طیطه یعنی بانوی محترمِ صاحبِ منزلت مثل بانوی ایــــــرانی🇮🇷 ❣اینجا دفترچهٔ روزمره‌نویسی‌های طبیبِ مفتخر به مقام «مادری» هست که اومده به شما مشاورهٔ سلامتی بده. ارتباط با من: @Titeh_admin نوبت مشاوره: @visit_h_njhad
مشاهده در ایتا
دانلود
. ⚜خوب 📌امروز می‌خوام درمان‌های عمومی برای معده سرد رو بگم 🔺و البته یه نشونه که تشخیص بدید معده سرد هست یا نه، بعد درمان رو شروع کنید.😊 🌱این پیام رو به ۵ نفر بفرستید تا شروع کنیم 😁 . @Titeh1
. ⁉️می‌دونستی از کجای زبان می‌فهمن معده مشکل داره یا نه؟ جایگاه معده، اون تهِ تهِ 🔸اگر این قسمت سفید بشه یعنی معده سرد شده. 🔸این قسمت ممکنه زرد یا کمی خاکستری یا سبز هم بشه که هر کدوم نشونه یه بیماری هست. 😊 . . @titeh1
. 🍃همراه یـکی از اسـاتید اومــدیم برای تدریس در مساجد 🔸چایی نباشه نمیشه که 😁 البته چایــی سالم .
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌. 🌱زیباییِ تابستان جای خودش رو به زردی پاییز داده 🔸باران پاییزی هرچقدر لذت‌بخشه باد پاییزی همون‌قدر خطرناکه . 🌱مراقب سلامتی‌تون باشید مخصوصا بچه‌ها 🥰🥰 ❣دوستانی که تازه اومدن روی پیوستن بزنید و اینجا رو از دست ندید 👇
. 🍃زندگی عشق می‌خـواهد، عشقی سـاده و بـی‌ریــا 🍃به زندگی باور داشته باشید بــاوری از جــنــس امـــیـــد 🌱امروز برات اون حس خوبِ مختص خودت آرزو میکنم امــــروزتـــون پُــر از حــس و حــــــال خــــــوب❤️ . روزتون پر از خیر و برکت و عشق و امید ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
. 🌱بچه از مدرسه اومده داره له میشه از گشنگی 😁 یه شربت بخوره تا غذا آماده شه 🍃شربت بیدمشک با کیک سویقِ خوشمزه .
. 🌱من یه چندتا مراجعه کننده دارم، برم ببینم مرکز چه خبره، بعدش هم می‌خوام برم حرم، حرفی، دعایی با حضرت معصومه دارید بگید بهش برسونم ❤️ .
. 🌱نائب الزیاره همه دوستانی که التماس دعا گفتن ❤️ .
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱 محکم می‌گفت: «ما می‌تونیم زندگی خوبی داشته باشه باشیم. من کار می‌کنم، برای زندگی
🌱 قرار شد مهریه هم ۱۱۴ سکه باشد. برای اینکه به همین تعداد سکه برسیم، یک پروسۀ کاملاً طولانی را گذراندیم و چون مرتضی می‌دانست پشتوانۀ مالی خانواده را دارد، بالاخره این تعداد سکه را قبول کرد. 🌱با این توافق، بخت ما بالاخره بعد از چند ماه رفت‌وآمد باز شد و قرار شد عید قربان سر سفرۀ عقد بنشینیم؛ یعنی تقریباً یک سال بعد از اولین باری که مادر آقامرضی به خانه ما آمده بود و موضوع خواستگاری مطرح شده بود.😊 🌱شب آخری که به توافق رسیدیم، بابا من را کشید کنار و گفت: «من وظیفه‌م بود نصیحت کنم، نگران باشم، ولی الان دارم بهت می‌گم، این خط این نشون، تمام خوشی‌هات رو می‌ذاری تو خونه خودت. انتخابت هم خیلی خوبه. دعا می‌کنم بهترین زندگی رو داشته باشی. اگر ناراحتی پیش اومد، بحثی اومد، در این خونه به روت بازه؛ ولی با شوهرت! بدون شوهرِت پا اینجا نمی‌ذاری.» 🌱طبق برنامه، اول باید مراسم بله‌برون برگزار می‌شد و بزرگ‌ترهای دو فامیل می‌نشستند و با هم صحبت می‌کردند تا قرار توافق نهایی را امضا کنند. استرس‌ها تا روز بله‌برون ادامه داشت. من و آقامرضی ترس داشتیم که نکند به خاطر موضوعی وسط این پادرمیانی‌ها یا هر اختلاف سلیقه‌ای که ممکن بود بین دو تا خانواده پیش بیاید، کل توافقات و حرف‌هایی که این یک سال زدیم روی هوا برود. خدا نکرده دلخوری پیش بیاید و مجبور شویم دوباره از اول شروع کنیم. 🌱شکرخدا با نیت خیری که هر دو خانواده داشتند، مراسم به‌خوبی انجام شد ... .
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
#هواتو_دارم 🌱 قرار شد مهریه هم ۱۱۴ سکه باشد. برای اینکه به همین تعداد سکه برسیم، یک پروسۀ کاملاً
🌱 توافقات مکتوب شد و صیغهٔ محرمیّت را هم پدر آقامرتضی خواندند تا راحت‌تر بتوانیم آزمایش‌ها و خرید عقد را پیگیری کنیم. مهریه‌ای هم که برای عقد موقت مشخص شده بود، همان جا آقامرتضی پرداخت کرد. 🌱مراسم که تمام شد، مرتضی همراه خانواده خداحافظی کردند و رفتند. هنوز زیاد فاصله نگرفته بودند که با من تماس گرفت. می‌دانست آن روز خیلی تحت فشار بودم. نگران حالم بود. گفتم: «شکر خدا خوبم. مراسم هم که به‌خوبی انجام شد. فقط حیف که این‌قدر شلوغ بود و صحبت‌ها طول کشید که ما وقت نکردیم چند تا عکس خانوادگی بگیریم. شما چرا این‌قدر زود بلند شدید؟ حداقل برای شام می‌موندین.» 🌱مرتضی حرفم را تأیید کرد و گفت: «من که زیاد اهل عکس گرفتن نیستم؛ ولی چون شما می‌گی، ان‌شاءالله اولین فرصت عکس هم می‌گیریم.» 🌱هنوز نیم ساعت از زمانی که تلفن را قطع کرده بودم نگذشته بود که آیفون خانه به صدا درآمد. مرتضی دست همه خانواده را گرفته بود و با خواهش همه را راضی کرده بود و با سلام و صلوات آورده بود تا دسته‌جمعی عکس بگیریم.😂 🌱مادربزرگم جلو رفت و سر مرتضی نقل ریخت. مادرم هم با روی باز استقبال کرد و گفت: «بفرمایید. شما اصلاً چرا این‌قدر زود با بقیه مهمون‌ها رفتید؟» 🌱مراسم بله‌برون با این برگشت به بهانهٔ عکاسی، بعد از آن همه استرس، با گرفتن چند عکس یادگاری خانوادگی و با تعارف همیشگی پدرم به شام ختم شد و همه‌چیز به خیر و خوشی گذشت. .