.
🍃زندگی عشق میخـواهد، عشقی
سـاده و بـیریــا
🍃به زندگی باور داشته باشید بــاوری
از جــنــس امـــیـــد
🌱امروز برات اون حس خوبِ مختص
خودت آرزو میکنم امــــروزتـــون پُــر از
حــس و حــــــال خــــــوب❤️
.
روزتون پر از خیر و برکت و عشق و امید
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
.. 📌قصد کردم که هر روز، یک صفحه از یک زندگی واقعی رو با هم دیگه بخونیم تا همگی با هم ترغیب بشیم به
.
📌خیلی از دوستان پیام دادن که
دیشب داستان رو نذاشتی، امروز
باید بیشتر بذاری 😁
چشم حتما 🌱
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱 محکم میگفت: «ما میتونیم زندگی خوبی داشته باشه باشیم. من کار میکنم، برای زندگی
#هواتو_دارم
🌱 قرار شد مهریه هم ۱۱۴ سکه باشد.
برای اینکه به همین تعداد سکه برسیم،
یک پروسۀ کاملاً طولانی را گذراندیم و
چون مرتضی میدانست پشتوانۀ مالی
خانواده را دارد، بالاخره این تعداد سکه
را قبول کرد.
🌱با این توافق، بخت ما بالاخره بعد از
چند ماه رفتوآمد باز شد و قرار شد عید
قربان سر سفرۀ عقد بنشینیم؛ یعنی
تقریباً یک سال بعد از اولین باری که مادر
آقامرضی به خانه ما آمده بود و موضوع
خواستگاری مطرح شده بود.😊
🌱شب آخری که به توافق رسیدیم، بابا من را کشید کنار و گفت: «من وظیفهم
بود نصیحت کنم، نگران باشم، ولی الان
دارم بهت میگم، این خط این نشون،
تمام خوشیهات رو میذاری تو خونه
خودت. انتخابت هم خیلی خوبه. دعا
میکنم بهترین زندگی رو داشته باشی.
اگر ناراحتی پیش اومد، بحثی اومد، در
این خونه به روت بازه؛ ولی با شوهرت!
بدون شوهرِت پا اینجا نمیذاری.»
🌱طبق برنامه، اول باید مراسم بلهبرون
برگزار میشد و بزرگترهای دو فامیل
مینشستند و با هم صحبت میکردند تا
قرار توافق نهایی را امضا کنند. استرسها
تا روز بلهبرون ادامه داشت. من و
آقامرضی ترس داشتیم که نکند به خاطر
موضوعی وسط این پادرمیانیها یا هر
اختلاف سلیقهای که ممکن بود بین دو تا
خانواده پیش بیاید، کل توافقات و
حرفهایی که این یک سال زدیم روی هوا
برود. خدا نکرده دلخوری پیش بیاید و
مجبور شویم دوباره از اول شروع کنیم.
🌱شکرخدا با نیت خیری که هر دو
خانواده داشتند، مراسم بهخوبی انجام
شد ...
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
#هواتو_دارم 🌱 قرار شد مهریه هم ۱۱۴ سکه باشد. برای اینکه به همین تعداد سکه برسیم، یک پروسۀ کاملاً
#هواتو_دارم
🌱 توافقات مکتوب شد و صیغهٔ محرمیّت
را هم پدر آقامرتضی خواندند تا راحتتر
بتوانیم آزمایشها و خرید عقد را پیگیری
کنیم. مهریهای هم که برای عقد موقت
مشخص شده بود، همان جا آقامرتضی
پرداخت کرد.
🌱مراسم که تمام شد، مرتضی همراه
خانواده خداحافظی کردند و رفتند. هنوز
زیاد فاصله نگرفته بودند که با من تماس
گرفت. میدانست آن روز خیلی تحت
فشار بودم. نگران حالم بود. گفتم: «شکر
خدا خوبم. مراسم هم که بهخوبی انجام
شد. فقط حیف که اینقدر شلوغ بود و
صحبتها طول کشید که ما وقت نکردیم
چند تا عکس خانوادگی بگیریم. شما چرا
اینقدر زود بلند شدید؟ حداقل برای شام
میموندین.»
🌱مرتضی حرفم را تأیید کرد و گفت:
«من که زیاد اهل عکس گرفتن نیستم؛
ولی چون شما میگی، انشاءالله اولین
فرصت عکس هم میگیریم.»
🌱هنوز نیم ساعت از زمانی که تلفن را
قطع کرده بودم نگذشته بود که آیفون
خانه به صدا درآمد. مرتضی دست همه
خانواده را گرفته بود و با خواهش همه
را راضی کرده بود و با سلام و صلوات
آورده بود تا دستهجمعی عکس بگیریم.😂
🌱مادربزرگم جلو رفت و سر مرتضی نقل
ریخت. مادرم هم با روی باز استقبال کرد
و گفت: «بفرمایید. شما اصلاً چرا اینقدر
زود با بقیه مهمونها رفتید؟»
🌱مراسم بلهبرون با این برگشت به بهانهٔ
عکاسی، بعد از آن همه استرس، با گرفتن
چند عکس یادگاری خانوادگی و با تعارف
همیشگی پدرم به شام ختم شد و
همهچیز به خیر و خوشی گذشت.
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
#هواتو_دارم 🌱 توافقات مکتوب شد و صیغهٔ محرمیّت را هم پدر آقامرتضی خواندند تا راحتتر بتوانیم آزم
#هواتو_دارم
🌱از فردای همان روز، افتادیم دنبال
کارهای مراسم عقد. وقتی رفته بودیم
جواب آزمایش خون را بگیریم، مسئول
جوابدهی گفت چند دقیقهای بنشینیم
تا جواب آماده شود.
🌱روی صندلیها نشسته بودیم که گفتم
از فرصت استفاده کنم و برای همین از
مرتضی پرسیدم: «راستش رو بگو؛ اولین
بار من رو کجا دیده بودی؟»
گفت: «فرودگاه!»
«فرودگاه؟!»
🌱«آره. روزی که سجاد از روسیه برگشته
بود، بین اونهمه فامیل و دوست و آشنا
که اومده بودن برای استقبال، فقط یه نفر
چادر داشت.»
«اون هم من بودم!»
🌱«خب من با سجاد ندار بودم. ازش
پرسیدم شما که توی فامیل دختر چادری
نداشتین! اون خانم چادری کیه؟ گفت:
دخترعمهمه. دیگه من از همونجا آمارت
رو گرفتم و فهمیدم که دختر درسخونی
هستی، پشتکار داری. احساس کردم اون
چیزی هستی که من دنبالشم. مامان رو
راضی کردم زنگ بزنه خونهتون.»
🌱«اون موقع فکر کنم من چند ماه بود
که چادری شده بودم. نمیدونم چرا
احساس میکنم اومدن تو توی زندگیم
جایزهی همون چادری شدنمه.»
🌱وسط صحبت، فضولیام گل کرد ببینم
مرتضی اسم من را در گوشی به چه
عنوانی ذخیره کرده. گوشی خودم را از
کیف بیرون آوردم و شمارهاش را گرفتم.
همین که گوشیاش زنگ خورد، دیدم
نوشته: «عیال.»😁
چشمهایم براق شد.😍
#قسمت_شانزدهم
.
هدایت شده از با نخ و دل
شهر شما هم سرد شده؟؟ 🥶🍂
تو هر خونهای یه «ننهسرما» پیدا میشه که هنوز پاییز شروع نشده میگه:
«بخاری بذاریم؟» 🤪🤕😂
آغاااااا یه کم از این خنکیِ هوا لذت ببر!
تازه از شر گرما خلاص شدی، بخاری چیه دیگه؟! 😂
بذار پاییز یه نفس بکشه، بعد به فکر بخاری باش 😅🍂
@banakh_o_del🌱
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
شهر شما هم سرد شده؟؟ 🥶🍂 تو هر خونهای یه «ننهسرما» پیدا میشه که هنوز پاییز شروع نشده میگه: «بخاری
.
🌱اینو یکی از کانال هایی که دارم
گذاشته بود، گفتم خوبه که دلیل علمی
این مطلب رو هم بدونید که انقد غر
نزنید به جون ننه سرماها 😂
.