.
📌میدونید مزاج جبلی یعنی چی ؟
.
🌱هرکس جواب درست رو بگه
یه ویزیت رایگان مهمون من 😉
.
.
📌بخورات خیلی جالبن
🌱با یک بخور خاص در ساعت خاص
و روز خاص، میشه یک شخص عاقل
رو دیوانه کرد، همچنین برعکس، با یک
بخور خاص در یک ساعت خاص، میشه
یک شخص دیوانه رو عاقل کرد😳☺️
🍃خیلی بحث های جالبی وجود دارن
که ماها خبر نداریم
.
.
🔺تو بحث بخورات و روائح، یه مطلب
مهمی هم که خیلی باید بهش توجه
کنید اینه که :
🍃خیلی مهمه عود یا هر چیزی که
دود دادنی هست رو اگر میخاید بخرید
حتما حتما حتما از کسی بگیرید که بهش
اطمینان دارید.
🌱چون تاثیرات فوق العادهای و گاهی
خطرناکی با همین دود، میشه روی مغز
گذاشت 😲🤯
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱با همه این تردید ها، همین که دستم روی برگههای عقدنامه سر خورد، آرامش وجودم را گر
.
#هواتو_دارم
🌱نرسیده، از روی دلسوزی تیکهبارانم
کردند: «پسر بیستساله که مرد زندگی
نمیشه!» «تو عقلات رو از دست دادی،
عشق چشمهات رو کور کرده!»
«چهجوری میخوای به کسی که هیچچی
از خودش نداره تکیه کنی؟» و...
🌱این حرفها را که میشنیدم، یاد
همان واکنشهایی میافتادم که سر
چادری شدنم از دوست و آشنا
میشنیدم:
«تو همون روسریت رو درست کن،
نمازت رو بخون، چادر پیشکش.»
«نمیخواد حالا پیش فامیل چادرچاقچور
کنی.»
«فلانی که باهاش بزرگ شدی جای
داداشته، نامحرم کیلو چنده؟»
«الان ما میخوایم بریم کافه با این تیپ
تو چهجوری بریم؟» و...
🌱در تماسهای تلفنیمان، به مرتضی
گفتم: «دوستهای همخوابگاهیام
هیچکدوم باورشون نمیشه عقد کردم.
همه رفتهن توی شوک. هی میپرسیدن
کیه؟ چه مدلیه؟ چه شکلیه؟ شغلش
چیه؟ منتظر بودن من بگم دکتری
مهندسی فلانی، میگم مثل خودم داره
درس میخونه، همسن هستیم باورشون
نمیشه.»
🌱مرتضی گفت: «باز که گفتی همسن!
بابا من یه سال بزرگترم!»
🌱«خب حالا، تو هم همهاش این چهار
ماه رو به رخ ما بکش. دوستهای تو چی
میگن؟»
🌱«اوضاع من وخیمه. دوستهای من
میگن تو دیوانهای! از اول هم بیشفعال
بودی. این چه فازیه آخه؟ یه پسر
بیستساله، اول دانشگاه، اونهم
سربازی نرفته، بیکار بودی رفتی دختر
مردم رو زابهراه کردی. برا چی رفتی
مسئولیت یه زندگی رو قبول کردی؛
اونهم بدون کار، بدون خونه، بدون
ماشین!» 😂
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱نرسیده، از روی دلسوزی تیکهبارانم کردند: «پسر بیستساله که مرد زندگی نمیشه!» «تو
.
#هواتو_دارم
🌱وقتهایی که خوابگاه بودیم، یا سرمان
به درس بود، یا باهم چت میکردیم. یک
شب وسط صحبتها به مرتضی گفتم:
«ما تالار که نگرفتیم، مراسم عقد هم که
نگرفتیم؛ ولی ای کاش میرفتیم آتلیه چند
تا عکس از مراسم عقد میگرفتیم. حیفه
خاطره به این خوبی عکس درستحسابی
ازش نداشته باشیم.»
🌱مرتضی هم چیزی نگفت و من هم
چون قبلاً گفته بود که زیاد به عکس
انداختن علاقه ندارد، بحث را ادامه ندادم.
آخرهفته چون میدانستم مرتضی به
تهران میآید، سریع جمعوجور کردم و
رفتم تهران. هنوز نرسیده به خانه، مرتضی
زنگ زد و گفت: «وقتی رسیدی خونه، زود
حاضر شو میخوایم بریم آتلیه!»
🌱در حالی که از تعجب شاخ درآورده
بودم، پرسیدم: «آتلیه برا چی؟»
🌱«مگه دوست نداشتی بریم آتلیه،
عکس بگیریم؟ رفتم یه آتلیه خوب
هماهنگ کردم.»
🌱«آخه مرتضی! مگه میشه؟ آتلیه
اونهم یه هفته بعد از عقد؟ لباس،
دستهگلم!»
«مگه نذاشتی خشک بشه؟ همون رو
بیار!»
🌱با اصرار مرتضی، ما یک هفته بعد از
مراسم عقد، دوباره دستهگل نیمهخشکیده
و لباس نامزدی را برداشتیم و با خانوادهها
رفتیم آتلیه و قضای عکسهایی که
مراسم عقد نشده بود بگیریم، ادا کردیم.
این همراهیها برایم به اندازهی یک دنیا
ارزش داشت.
🌱بعد از آتلیه، به مرتضی گفتم: «فردا
تولد مرضیه س. بریم یه کم وسایل
بگیریم خونه رو تزیین کنیم؟»
مرتضی گفت: «تزیین برا چی؟ دور هم
جمع میشیم یه چای شیرینی میخوریم.
آخرش یه هدیه هم میدیم دیگه.»
#قسمت_بیستم
.