eitaa logo
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
5.8هزار دنبال‌کننده
901 عکس
112 ویدیو
0 فایل
🌱طیطه یعنی بانوی محترمِ صاحبِ منزلت مثل بانوی ایــــــرانی🇮🇷 ❣اینجا دفترچهٔ روزمره‌نویسی‌های طبیبِ مفتخر به مقام «مادری» هست که اومده به شما مشاورهٔ سلامتی بده. ارتباط با من: @Titeh_admin نوبت مشاوره: @visit_h_njhad
مشاهده در ایتا
دانلود
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱با همه این تردید ها، همین که دستم روی برگه‌های عقدنامه سر خورد، آرامش وجودم را گر
. 🌱نرسیده، از روی دلسوزی تیکه‌بارانم کردند: «پسر بیست‌ساله که مرد زندگی نمی‌شه!» «تو عقل‌ات رو از دست دادی، عشق چشم‌هات رو کور کرده!» «چه‌جوری می‌خوای به کسی که هیچ‌چی از خودش نداره تکیه کنی؟» و... 🌱این حرف‌ها را که می‌شنیدم، یاد همان واکنش‌هایی می‌افتادم که سر چادری شدنم از دوست و آشنا می‌شنیدم: «تو همون روسری‌ت رو درست کن، نمازت رو بخون، چادر پیشکش.» «نمی‌خواد حالا پیش فامیل چادرچاقچور کنی.» «فلانی که باهاش بزرگ شدی جای داداشته، نامحرم کیلو چنده؟» «الان ما می‌خوایم بریم کافه با این تیپ تو چه‌جوری بریم؟» و... 🌱در تماس‌های تلفنی‌مان، به مرتضی گفتم: «دوست‌های هم‌خوابگاهی‌ام هیچ‌کدوم باورشون نمی‌شه عقد کردم. همه‌ رفته‌ن توی شوک. هی می‌پرسیدن کیه؟ چه مدلیه؟ چه شکلیه؟ شغلش چیه؟ منتظر بودن من بگم دکتری مهندسی فلانی، می‌گم مثل خودم داره درس می‌خونه، هم‌سن هستیم باورشون نمی‌شه.» 🌱مرتضی گفت: «باز که گفتی هم‌سن! بابا من یه سال بزرگ‌ترم!» 🌱«خب حالا، تو هم همه‌اش این چهار ماه رو به رخ ما بکش. دوست‌های تو چی می‌گن؟» 🌱«اوضاع من وخیمه. دوست‌های من می‌گن تو دیوانه‌ای! از اول هم بیش‌فعال بودی. این چه فازیه آخه؟ یه پسر بیست‌ساله، اول دانشگاه، اون‌هم سربازی نرفته، بیکار بودی رفتی دختر مردم رو زابه‌راه کردی. برا چی رفتی مسئولیت یه زندگی رو قبول کردی؛ اون‌هم بدون کار، بدون خونه، بدون ماشین!» 😂 .
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱نرسیده، از روی دلسوزی تیکه‌بارانم کردند: «پسر بیست‌ساله که مرد زندگی نمی‌شه!» «تو
. 🌱وقت‌هایی که خوابگاه بودیم، یا سرمان به درس بود، یا باهم چت می‌کردیم. یک شب وسط صحبت‌ها به مرتضی گفتم: «ما تالار که نگرفتیم، مراسم عقد هم که نگرفتیم؛ ولی ای کاش می‌رفتیم آتلیه چند تا عکس از مراسم عقد می‌گرفتیم. حیفه خاطره به این خوبی عکس درست‌حسابی ازش نداشته باشیم.» 🌱مرتضی هم چیزی نگفت و من هم چون قبلاً گفته بود که زیاد به عکس انداختن علاقه ندارد، بحث را ادامه ندادم. آخرهفته چون می‌دانستم مرتضی به تهران می‌آید، سریع جمع‌وجور کردم و رفتم تهران. هنوز نرسیده به خانه، مرتضی زنگ زد و گفت: «وقتی رسیدی خونه، زود حاضر شو می‌خوایم بریم آتلیه!» 🌱در حالی که از تعجب شاخ درآورده بودم، پرسیدم: «آتلیه برا چی؟» 🌱«مگه دوست نداشتی بریم آتلیه، عکس بگیریم؟ رفتم یه آتلیه خوب هماهنگ کردم.» 🌱«آخه مرتضی! مگه می‌شه؟ آتلیه اون‌هم یه هفته بعد از عقد؟ لباس، دسته‌گلم!» «مگه نذاشتی خشک بشه؟ همون رو بیار!» 🌱با اصرار مرتضی، ما یک هفته بعد از مراسم عقد، دوباره دسته‌گل نیمه‌خشکیده و لباس نامزدی را برداشتیم و با خانواده‌ها رفتیم آتلیه و قضای عکس‌هایی که مراسم عقد نشده بود بگیریم، ادا کردیم. این همراهی‌ها برایم به اندازه‌ی یک دنیا ارزش داشت. 🌱بعد از آتلیه، به مرتضی گفتم: «فردا تولد مرضیه س. بریم یه کم وسایل بگیریم خونه رو تزیین کنیم؟» مرتضی گفت: «تزیین برا چی؟ دور هم جمع می‌شیم یه چای شیرینی می‌خوریم. آخرش یه هدیه هم می‌دیم دیگه.» .
. 🍁هر روز ، به خودمون قول بديم بیشتر از روز قبل پیشرفت کنيم اخلاق های خوبمون رو پررنگ کنيم بد اخلاقی رو فراموش کنيم به سلامتیمون بیشتر اهمیت بديم 🍁برای کارهایی که دوست داريم وقت بذاريم از دایره ی ترس هامون بیرون بیايم 🌱برای ساختن یه دنیای زيباتر اول از خودمون شروع کنيم یکشنبه‌تون بخیر باشه 🤗 .
🌱از صبح مشغول تدریس و ویزیت بودم تازه الان تموم شد و رسیدم خونه 😮‍💨 🍃یه خدا قوت به من می‌رسه؟؟☺️ .
. 🌱امروز چندتا مراجعه کننده داشتم که اومده بودن نسخه دوم بگیرن، یکیشون مشکل پوستی داشت که ماه پیش ویزیتشون کردم. 🌱خانمه بچه شیرخوار ۱ ساله داشت و تو این مدت، پریود نمیشد. 🔺خودش رطوبت بالا داشت ولی کبد داغ شده بود و هر چی میخورد، فوری بدن واکنش نشون میداد و خارش می‌گرفت، از انواع ادویه ها بگیر تا حتی شاتره و بعضی از داروهای طبی! 🔺ماه پیش که اومد برا ویزیت، یه نسخه بهش دادم که بیشتر از تدابیر سبک زندگی و تغذیه، پر بود از پرهیزات و مواردی که باید حذف کنه. 🔺پماد و ضمادات هم برای روی زخم هاش گفته بودم که انجام بده. 🔺ماه پیش، بعضی از قسمت‌های بدنش مثل داخل ناف و چندتا جای دیگه، زخم شده و به شدت خارش داشت، طوری که می‌گفت میخارونم تا خون بیاد وقتی خون اومد خارشش آروم می‌گیره 😖😣 🔺انقد خون اومده بود که اطراف ناف و داخلش عفونت کرده بود. .
. 📌راستی : 🌱گل دخترای کانال روزتون مبارک 😍 .
. 🌱نظرتونه یه کدو خوشمزه با شیره انگور بذاریم، خشکی پاییز رو بگیریم؟🤔 .
. بفرمایید 😋 🌱کدو رو شستم و به اندازه مصرفمون خورد کردم، کمی آب ریختم و حدود ۵ قاشق شیره انگور اضافه کردم و گذاشتم بپزه. 🍃آبش که کشیده شد و نرم شد آماده هست، نوش جان ❤️ 🌱کدو خیلی خاصیت داره، تو پست های بعدی در موردش حرف می‌زنیم 😉 .
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱وقت‌هایی که خوابگاه بودیم، یا سرمان به درس بود، یا باهم چت می‌کردیم. یک شب وسط صح
. 🌱گفتم: «وا! محمد!» جواب داد: «هر وقت تو به جای مرتضی می‌گی محمد، مشخصه یا کار مهمی داری یا اون لحظه بیشتر دوستم داری، حالا کدومشه؟» جواب دادم: «من که همیشه دوستت دارم؛ اما کار از این مهم‌تر؟ تولد خواهرته. اون وقت شیرینی بگیریم؟ مگه بدون کیک و شمع می‌شه تولد گرفت آخه؟!» 🌱هرچقدر ما اهل تولدبازی بودیم، خانواده مرتضی دنبال این‌جور کارها نبودند، همه‌چیز ساده بود. بعد از کلی اصرار، با مرتضی رفتیم بادکنک و ریسه و وسایل تزیینی گرفتیم و خانه را آماده کردیم. 🌱از شور و شوق من، اهل خانه به وجد آمده بودند. مرضیه که از دانشگاه آمد، با برف شادی از خجالتش درآمدیم و چند تایی بادکنک پیش قدمش ترکاندیم. حسابی غافلگیر شده بود. آن جشن ساده خیلی به مرضیه خانم چسبید. مرضیه تک‌دختر خانواده بود. قرار بود از این به بعد من حکم خواهرش را داشته باشم و حسابی هوای هم را داشته باشیم. 🌱سر بریدن کیک هم برنامه‌ها داشتیم. من پر از شادی و دست زدن و شور و مشغول شعر خواندن بودم که پدرشوهرم وسط این هیاهو، تا مرضیه چاقو را دست گرفت، گفت: «سلامتی دختر گلم، صلوات!»😁 🌱اولین باری بود که می‌دیدم توی جشن تولد کسی صلوات می‌فرستد. بقیه هم یک‌ذره دست می‌زدند، یک‌ذره صلوات می‌فرستادند. مشخص بود که فرهنگ دو تا خانواده خیلی باهم فرق می‌کند؛ 🌱 ولی همین تفاوت‌ها برای هر دو طرف جذاب بود و همه‌سعی می‌کردیم به عقاید و سلیقه‌های هم احترام بگذاریم. .
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱گفتم: «وا! محمد!» جواب داد: «هر وقت تو به جای مرتضی می‌گی محمد، مشخصه یا کار مهمی
. 🌱دوست داشتم روز ۹ اسفند تولد مرتضی هم یک جشن تولد مفصل بگیرم؛ ولی از شانس ما خورد به اوج کلاس‌های دانشگاه و مرتضی تا آخر اسفند نمی‌توانست به تهران بیاید. انگار قسمت نبود برای اولین بار تولدش را کنارش باشم و برایش جشن بگیریم. 🌱به سرم زد هدیه‌اش را پست کنم. یک سویشرت و لباس زمستانی گرفتم و با یک کاغذکادوی خیلی شیک تزیینش کردم و فرستادم شاهرود. خداخدا می‌کردم به موقع برسد. نقشه جواب داد و هدیه دقیقاً روز تولد به شاهرود رسید. آن روز مرتضی خیلی خوشحال شد. 🌱نزدیکی‌های عید نوروز، برنامه‌ریزی کردیم دسته‌جمعی با خانواده مرتضی و خانواده عمویش برویم مسافرت سمت جنوب. چون پدرشوهرم زمان جنگ و سال‌ها بعد از آن، در منطقه دریایی جنوب مشغول به خدمت بوده، خیلی جاها را می‌شناخت. 🌱 سه روز مانده به سفر، سرمای شدیدی خوردم. می‌دانستم این مریضی به این سادگی دست از سرم برنمی‌دارد. به مرتضی گفتم: «شما معطل من نشید، چند تا خانواده‌اید، برنامه‌ریزی کردید، حتماً سفر رو برید.» 🌱مرتضی گفت: «یا شما باید بیای یا من هم نمی‌رم.» 🌱می‌دانستم اگر مرتضی هم نرود، پدر مرتضی توی رانندگی دست‌تنها می‌ماند. دل را به دریا زدیم و قرار شد من هم همراهشان بروم. چند ساعت مانده به سال‌تحویل، یک‌دفعه مرتضی گفت: «ستاره خانم، حاضر شو، یه ساعت دیگه می‌خوایم راه بیفتیم، قبل تاریکی کمی از راه رو رفته باشیم.» 🌱با تعجب پرسیدم: «شوخی‌ت گرفته؟ مگه می‌شه؟ سفره هفت‌سین چی؟ توی مسافرت سبزی‌پلو با ماهی چه جوری درست کنیم؟ الان باید به فکر پوشیدن لباس نو باشیم، بشینیم دور سفره تا سال تحویل بشه. اصلاً مگه می‌شه موقع سال تحویل توی ماشین باشی؟ 🌱مرتضی گفت: «این کارها که واجب نیست؛ مهم اینه که از لحظات سال نو و اومدن بهار بهترین استفاده رو ببری و کنار خانواده خوش باشی. می‌ریم وسط جاده، آجیل‌مون رو می‌خوریم. موقع سال تحویل هم هرجا شد، چند دقیقه نگه می‌داریم که عکس یادگاری‌مون رو هم انداخته باشیم.» 🌱هرطور بود، دو ساعت مانده به سال تحویل، چهار تا ماشین زدیم به دل جاده. احساس می‌کردم هر لحظه ممکن است اتفاق بدی بیفتد یا چون لحظه سال تحویل داخل ماشین هستیم، لابد ما تا آخر سال باید توی جاده باشیم!😁 🌱آن سفر خیلی به همه‌مان خوش گذشت. هم به مناطق راهیان نور رفتیم، از آبادان گرفته تا خرمشهر، هم قشم و بندر گناوه. آب‌وهوا هم چهارفصل بود. گاهی بارانی، گاهی گرم، گاهی سرد؛ این‌قدر همه شاد و خوشحال بودیم که حد نداشت. 🌱از بازی‌های دریایی گرفته تا پانتومیم و بدمینتون و بازی‌های دسته‌جمعی داخل خانه؛ جوری که در طول روز برای این همه بازی وقت کم می‌آوردیم. . .