eitaa logo
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
5.7هزار دنبال‌کننده
897 عکس
110 ویدیو
0 فایل
🌱طیطه یعنی بانوی محترمِ صاحبِ منزلت مثل بانوی ایــــــرانی🇮🇷 ❣اینجا دفترچهٔ روزمره‌نویسی‌های طبیبِ مفتخر به مقام «مادری» هست که اومده به شما مشاورهٔ سلامتی بده. ارتباط با من: @Titeh_admin نوبت مشاوره: @visit_h_njhad
مشاهده در ایتا
دانلود
. 🌱نظرتونه یه کدو خوشمزه با شیره انگور بذاریم، خشکی پاییز رو بگیریم؟🤔 .
. بفرمایید 😋 🌱کدو رو شستم و به اندازه مصرفمون خورد کردم، کمی آب ریختم و حدود ۵ قاشق شیره انگور اضافه کردم و گذاشتم بپزه. 🍃آبش که کشیده شد و نرم شد آماده هست، نوش جان ❤️ 🌱کدو خیلی خاصیت داره، تو پست های بعدی در موردش حرف می‌زنیم 😉 .
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱وقت‌هایی که خوابگاه بودیم، یا سرمان به درس بود، یا باهم چت می‌کردیم. یک شب وسط صح
. 🌱گفتم: «وا! محمد!» جواب داد: «هر وقت تو به جای مرتضی می‌گی محمد، مشخصه یا کار مهمی داری یا اون لحظه بیشتر دوستم داری، حالا کدومشه؟» جواب دادم: «من که همیشه دوستت دارم؛ اما کار از این مهم‌تر؟ تولد خواهرته. اون وقت شیرینی بگیریم؟ مگه بدون کیک و شمع می‌شه تولد گرفت آخه؟!» 🌱هرچقدر ما اهل تولدبازی بودیم، خانواده مرتضی دنبال این‌جور کارها نبودند، همه‌چیز ساده بود. بعد از کلی اصرار، با مرتضی رفتیم بادکنک و ریسه و وسایل تزیینی گرفتیم و خانه را آماده کردیم. 🌱از شور و شوق من، اهل خانه به وجد آمده بودند. مرضیه که از دانشگاه آمد، با برف شادی از خجالتش درآمدیم و چند تایی بادکنک پیش قدمش ترکاندیم. حسابی غافلگیر شده بود. آن جشن ساده خیلی به مرضیه خانم چسبید. مرضیه تک‌دختر خانواده بود. قرار بود از این به بعد من حکم خواهرش را داشته باشم و حسابی هوای هم را داشته باشیم. 🌱سر بریدن کیک هم برنامه‌ها داشتیم. من پر از شادی و دست زدن و شور و مشغول شعر خواندن بودم که پدرشوهرم وسط این هیاهو، تا مرضیه چاقو را دست گرفت، گفت: «سلامتی دختر گلم، صلوات!»😁 🌱اولین باری بود که می‌دیدم توی جشن تولد کسی صلوات می‌فرستد. بقیه هم یک‌ذره دست می‌زدند، یک‌ذره صلوات می‌فرستادند. مشخص بود که فرهنگ دو تا خانواده خیلی باهم فرق می‌کند؛ 🌱 ولی همین تفاوت‌ها برای هر دو طرف جذاب بود و همه‌سعی می‌کردیم به عقاید و سلیقه‌های هم احترام بگذاریم. .
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱گفتم: «وا! محمد!» جواب داد: «هر وقت تو به جای مرتضی می‌گی محمد، مشخصه یا کار مهمی
. 🌱دوست داشتم روز ۹ اسفند تولد مرتضی هم یک جشن تولد مفصل بگیرم؛ ولی از شانس ما خورد به اوج کلاس‌های دانشگاه و مرتضی تا آخر اسفند نمی‌توانست به تهران بیاید. انگار قسمت نبود برای اولین بار تولدش را کنارش باشم و برایش جشن بگیریم. 🌱به سرم زد هدیه‌اش را پست کنم. یک سویشرت و لباس زمستانی گرفتم و با یک کاغذکادوی خیلی شیک تزیینش کردم و فرستادم شاهرود. خداخدا می‌کردم به موقع برسد. نقشه جواب داد و هدیه دقیقاً روز تولد به شاهرود رسید. آن روز مرتضی خیلی خوشحال شد. 🌱نزدیکی‌های عید نوروز، برنامه‌ریزی کردیم دسته‌جمعی با خانواده مرتضی و خانواده عمویش برویم مسافرت سمت جنوب. چون پدرشوهرم زمان جنگ و سال‌ها بعد از آن، در منطقه دریایی جنوب مشغول به خدمت بوده، خیلی جاها را می‌شناخت. 🌱 سه روز مانده به سفر، سرمای شدیدی خوردم. می‌دانستم این مریضی به این سادگی دست از سرم برنمی‌دارد. به مرتضی گفتم: «شما معطل من نشید، چند تا خانواده‌اید، برنامه‌ریزی کردید، حتماً سفر رو برید.» 🌱مرتضی گفت: «یا شما باید بیای یا من هم نمی‌رم.» 🌱می‌دانستم اگر مرتضی هم نرود، پدر مرتضی توی رانندگی دست‌تنها می‌ماند. دل را به دریا زدیم و قرار شد من هم همراهشان بروم. چند ساعت مانده به سال‌تحویل، یک‌دفعه مرتضی گفت: «ستاره خانم، حاضر شو، یه ساعت دیگه می‌خوایم راه بیفتیم، قبل تاریکی کمی از راه رو رفته باشیم.» 🌱با تعجب پرسیدم: «شوخی‌ت گرفته؟ مگه می‌شه؟ سفره هفت‌سین چی؟ توی مسافرت سبزی‌پلو با ماهی چه جوری درست کنیم؟ الان باید به فکر پوشیدن لباس نو باشیم، بشینیم دور سفره تا سال تحویل بشه. اصلاً مگه می‌شه موقع سال تحویل توی ماشین باشی؟ 🌱مرتضی گفت: «این کارها که واجب نیست؛ مهم اینه که از لحظات سال نو و اومدن بهار بهترین استفاده رو ببری و کنار خانواده خوش باشی. می‌ریم وسط جاده، آجیل‌مون رو می‌خوریم. موقع سال تحویل هم هرجا شد، چند دقیقه نگه می‌داریم که عکس یادگاری‌مون رو هم انداخته باشیم.» 🌱هرطور بود، دو ساعت مانده به سال تحویل، چهار تا ماشین زدیم به دل جاده. احساس می‌کردم هر لحظه ممکن است اتفاق بدی بیفتد یا چون لحظه سال تحویل داخل ماشین هستیم، لابد ما تا آخر سال باید توی جاده باشیم!😁 🌱آن سفر خیلی به همه‌مان خوش گذشت. هم به مناطق راهیان نور رفتیم، از آبادان گرفته تا خرمشهر، هم قشم و بندر گناوه. آب‌وهوا هم چهارفصل بود. گاهی بارانی، گاهی گرم، گاهی سرد؛ این‌قدر همه شاد و خوشحال بودیم که حد نداشت. 🌱از بازی‌های دریایی گرفته تا پانتومیم و بدمینتون و بازی‌های دسته‌جمعی داخل خانه؛ جوری که در طول روز برای این همه بازی وقت کم می‌آوردیم. . .
. 🌱صبح ات رو با شادی شروع کن حتی اگه ته ته قلبت خوشحال نیستی 🌱وقتی به یه روز شاد فکر کنی می تونی به غم ها غلبه کنی 👌 باور داشته باش💪🏻 صبح بخیر 🤗 .
. 📌هر کس تو خونه نوجوان داره حتما امروز باهامون همراه باشه 😉 .
. 🔺امروز از صبح بدو بدو داشتم، چند تا مریض داشتیم از راه دور اومده بودن که نسخه دوم رو بگیرن و ماساژ و حجامت هم داشتن. 🍃الانم بدو بدو اومدم خونه، خونه رو جمع و جور کردم، یک هفته بود دست نزده بودم همه جا خاک خالص بود 🤭😶😁( کاش مامانم این پیامو نبینه 😂) 🍃شما هم تا اسم تمیزی میاد از مامانتون مثل مربی بهداشت دوران مدرسه می‌ترسید!؟ 😂 .
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 🔺امروز از صبح بدو بدو داشتم، چند تا مریض داشتیم از راه دور اومده بودن که نسخه دوم رو بگیرن و ماس
. 🌱و در ادامۀ بدو بدو ها دارم غذا میذارم بعدش کلاس سبک زندگی از طرف سازمان تبلیغات تو مسجد داریم که باید به اون هم برسم 😊 .
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. 📌چطور با حس تعلق، بچه‌مون رو مسئولیت پذیر کنیم؟ 📌 سعی کنیم در تصمیم‌گیری‌های خونه شریکش کنیم. 🔸"به‌نظرت مبل چه رنگی بخریم؟" 🔸 "واسه تولد داداشت چکار کنیم؟" 📌 مراسمات مشترک خانوادگی داشته باشیم. 🔸 "آخر هفته‌ها فیلم می‌بینیم." 🔸 "جمعه‌ها شام رو باهم درست می‌کنیم" 📌 خاطرات مشترکمون رو مرور کنیم 🔸 "یادته مسافرت چقدر خوش گذشت" 🔸 "روزی که خواهرت گم شده بود یادته؟" . .
. 🌱رفته بودیم تجمع، جاتون خالی .