eitaa logo
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
5.7هزار دنبال‌کننده
897 عکس
110 ویدیو
0 فایل
🌱طیطه یعنی بانوی محترمِ صاحبِ منزلت مثل بانوی ایــــــرانی🇮🇷 ❣اینجا دفترچهٔ روزمره‌نویسی‌های طبیبِ مفتخر به مقام «مادری» هست که اومده به شما مشاورهٔ سلامتی بده. ارتباط با من: @Titeh_admin نوبت مشاوره: @visit_h_njhad
مشاهده در ایتا
دانلود
. 📌برای اینکه نوجوان به حرفمون گوش بده و هر چی میگیم بهش برنخوره : 🔺مهمه که مزاجش رو بشناسیم 🔺 🌱سن نوجوانی، سن غلبه صفرا هست و معمولا تو این سن، نوجوان پرخاشگر و عصبانی هست، هرکس نصیحتش کنه باهاش مخالفت می‌کنه و دوست داره کاملا خودمختار عمل کنه. 🍃همۀ این ویژگی ها بخاطر غلبه صفرا هست و اگر می‌خوایم نوجوانیِ بچه‌هامون سخت نگذره، حتما باید صفرا رو در تعادل نگه داریم. 👌 . https://eitaa.com/joinchat/736495219Cbf0338da95
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱درگیر جو غالب محله‌های خودمان بوده‌ام و نمی‌دانستم کدام طرف درست می‌گوید؛ اما هرچ
. 🌱مامان به مرتضی گفت: «شنیدم با پسرعموت حمیدآقا هم‌خونه‌ای.» 🌱مرتضی گفت: «من و حمید از همون بچگی که با ماسه‌بازی می‌کردیم و به‌قول خودمون سد می‌ساختیم، به رشته عمران علاقه‌مند شدیم. این‌قدر خاک‌باغچه رو هر روز می‌ریختیم بیرون که خیلی از اوقات صدای بابا درمی‌اومد. حمید دانشگاه شاهرود رشته عمران قبول شد و یه سال بعد، من هم موقع انتخاب رشته، همین دانشگاه رو انتخاب کردم که با حمید باهم درس بخونیم. 🌱من که رفتم اونجا، حمید هم کاسه‌کوزه‌ش رو از خوابگاه دانشگاه جمع کرد، رفتیم توی این خونه.» 🌱گفتم: «پس مشخصه حسابی دارید دور هم خوش می‌گذرونید.» 🌱مرتضی خندید: «بیشتر اوقات مشغول بازی هستیم. از بازی استراتژیک و جنگی و رادار موبایل گرفته تا پلی‌استیشن. فیلم که نگم، دیگه تولید محتوا پیش ما کم آورده.» 🌱«با این اوصاف، اونجا بازیگاه شده نه خوابگاه! شما پس کی درس می‌خونید؟ کی می‌رید سر کلاس؟» 🌱«کلاس‌های هشت صبح رو که سعی می‌کنیم برنداریم؛ چون خواب می‌مونیم. درس هم فقط دو سه هفته آخر، یعنی دیگه اون موقع طوری درس می‌خونیم که افلاطون کم میاره. از بس ورقه می‌ریزیم کف زمین، دیگه نمی‌شه قدم از قدم برداشت. ظرف شستن هم که تعطیل! اون‌قدر ظرف‌ها لب‌به‌لب توی سینک جمع می‌شه و چند روز می‌مونه که اگر دستت رو ببری داخل سینک، ممکنه به‌جز سوسک و مارمولک، تمساح هم بکشی بیرون!»😂 🌱فردای آن شب، چون آخر هفته بود، سوار اتوبوس شدیم و همه باهم به سمت تهران حرکت کردیم. 🌱 بین راه، از مرتضی پرسیدم: «خیلی برام جالبه که بدونم اون مرتضی عبدالهی که توی عکسهاش لباس اسپرت و پیرهن با یقه خاص ایستاده و شلوار جین پوشیده، چطور الان شده این مرتضی!» 🌱«داستان اینکه من چه جوری شدم مرتضی فعلی، همه اش از یه جای باصفا شروع شد! تا چهارسالگی خونه‌مون محله نظام‌آباد بود. یه ساختمون بود که دو تا عموها هم کنار ما بودن. از وقتی چشم باز کردم، ما با پسرعموها با هم بودیم. به خصوص با حمید که الان هم خونه‌ایم. فقط یه سال اختلاف سن داریم و معمولاً از اول صبح تا غروب همه با هم توی کوچه مشغول بازی بودیم. موقع فوتبال، من دروازه‌بان بودم. از همون دوره نوجوانی هم خودمون میرفتیم برای خرید لباس و سلیقه خاصی داشتیم و سعی میکردیم کاملاً مد روز باشیم. .
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱مامان به مرتضی گفت: «شنیدم با پسرعموت حمیدآقا هم‌خونه‌ای.» 🌱مرتضی گفت: «من و حمید
. 🌱بزرگ‌تر که شدیم، خونه‌ ما اومد سمت ونک و یه کم بین ماها فاصله افتاد. من پیش‌دانشگاهی بودم، برادرم، مهدی، میخواست تازه بیاد دبیرستان. یه روز یکی از دوستهای بابا مدرسه اندیشه صفا رو معرفی کرد که مدرسه خوبیه و زیر نظر مسجد صفاست و کار تربیتی میکنن.» 🌱«پس به خاطر همین میگی باصفا؟» 🌱«حالا باید خودت ببینی که واقعاً باصفا هست یا نه. ما روز اول رفتیم مدرسه رو ببینیم و آزمون مصاحبه ورودی شرکت کنیم؛ چون من و مهدی یک دقیقه ساکت یه جا نمی‌تونستیم بشینیم، اولین چیزی که از مدرسه برامون مهم بود، حیاطش بود. از نظر ما مدرسه ای خوب بود که حیاطش بزرگ باشه و امکانات خوبی داشته باشه که بشه خوب بازی کرد؛ مخصوصاً مهدی که خیلی فوتبالیست خوبی بود و همه می‌گفتن اگه ادامه بده، می‌تونه یه فوتبالیست حرفه‌ای بشه. 🌱اما این دبیرستانی که ما دیدیم، تنها چیزی که نداشت حیاط بود. یه حیاط کوچیک درب‌وداغون.😞 🌱چون اصلاً دلمون نبود که بریم این مدرسه، اون بنده‌خدایی که مصاحبه ورودی می‌گرفت رو سر کار گذاشتیم و سؤال‌ها رو پرت‌وپلا جواب دادیم و بعد هم که خونه اومدیم، به مامان گفتیم که ما اون مدرسه برو نیستیم. با جواب‌هایی هم که ما توی مصاحبه داده بودیم، خیالمون راحت بود که هیچ خبری نمی‌شه؛ ولی آخر تابستون زنگ زدن که ما قبول شدیم و می‌تونیم بریم ثبت‌نام کنیم. 🌱«پس این‌طوری شد که پای شما به این مدرسه باز شد.» 🌱«هم مدرسه، هم مسجد. من که متولد ۱۳۶۶ بودم، شدم صفا هفت؛ یعنی هفتمین دوره ورودی‌های مسجدمدرسه صفا. جوری جذب مربی‌های مسجد شدیم که پاتوقمون شد همون‌جا و حتی بعضی از شب‌ها داخل مسجد می‌موندیم.» 🌱با تعریف‌های مرتضی، دوست داشتم زودتر مسجد صفا رو از نزدیک ببینم؛ مخصوصاً که در آن دوره، خودم هم تازه تغییر کرده بودم و بیست‌وچهاری دست به‌گوشی بودم و زنگ می‌زدم دفتر احکام مراجع. با خودم عهد کرده بودم حالا که قرار است تغییر کنم، این تغییر باید روی اصول باشد. این تغییر رویه باعث شده بود چیزهایی به چشمم بیاید که تا آن روز اصلاً برایم سؤال نشده بود؛ «چرا باید موقع وضو گرفتن لاک نداشته باشیم؟» «نماز و روزه دانشجوی مسافر حکمش چیه؟» «چرا موقع نماز جماعت یک‌سری نیم‌خیز نشسته بودن؟» و خیلی چراهای دیگر. 🌱مرتضی هم که سرش درد می‌کرد برای مباحثه، شده بود رساله...😁 . .
. 🌱سلام از کلاس خارج طبِ این هفته .
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 📌برای اینکه نوجوان به حرفمون گوش بده و هر چی میگیم بهش برنخوره : 🔺مهمه که مزاجش رو بشناسیم 🔺
. 🌱خوب 🔺چه خوراکی بدیم که نوجوان آرومتر بشه و کمی حرف‌شنوی داشته باشه و لج نکنه. 🤔 🔺علاوه بر تدابیر رفتاری که تو همه کتب روانشناسی در مورد نوجوان گفته میشه، تدابیر تغذیه ای هم خیلی مهمه و حتما باید درنظر گرفته بشه. .
. یه مهمون سرزدۀ عزیز دارم، میام بقیه مطالب رو میگم 👌 .
. 🌱مهمونم از این نوجوون های ادایی هست که رو همه چی سس شکلات می‌ریزه 😂 🌱دیگه مجبوریم با دل مهمون راه بیایم، ولی همین که راضی شده کیک و شربت طبیعی بخوره یه قدم بزرگی محسوب میشه 😁 .
. 📌من حسابی مشغول بودم تازه وقت کردم بیام سراغ گوشی 🌱بریم سراغ خوراکی های مخصوص صفرا که برای نوجوون ها خوبه 👌 .
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 📌برای اینکه نوجوان به حرفمون گوش بده و هر چی میگیم بهش برنخوره : 🔺مهمه که مزاجش رو بشناسیم 🔺
. 📌خوراکی های که برای غلبه صفرا خوب هستن : 🌱زرشک، تمشک، خیار، کاهو، هویج 🌱 زردآلو، هلو، روغن زیتون، کنجد، سیب، 🌱گلابی، سوپ جو، کدو خورشتی 🌱خوراک قارچ، کدو حلوایی، اسفناج 🌱گشنیز، نخود فرنگی، عدس، ماش، جو دوسر 🌱 لیموعمانی، بامیه خورشتی، پیاز 🌱برگه هلو، برگه زردآلو، مغز بادام خام 🌱برنج قهوه‌ای با روغن زیتون . https://eitaa.com/joinchat/736495219Cbf0338da95 .