طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱با حوصله همه را جواب میداد. خیلی صبورانه مسئله را جوری باز میکرد که انگار جلوی
.
#هواتو_دارم
🌱در این میان بدترین برداشت ممکن
این بود که خیلی از اطرافیان فکر
میکردند این تغییرات به اجبار مرتضی
اتفاق افتاده و مرتضی من را مجبور کرده
محجبه شوم و در رفتارم تغییر ایجاد کنم.
🌱 این نکته بیشتر از هر چیزی از من
انرژی میگرفت که بقیه را متوجه کنم قبل
از آمدن مرتضی، چادر سر کردهام،
مرتضی هم واقعاً کمکم میکرد و
روزبهروز در چند ماه گذشته، حجابم
کاملتر شده بود.
🌱تابستان آن سال، خدا حسابی بغلمان
کرده بود. قسمت شد من و مرتضی به
فاصلۀ یک هفته راهی مکه و زیارت خانۀ
خدا شدیم. اول من و بابا و مامان به حج
عمره رفتیم و یک هفته از برگشتن ما
نگذشته بود که مرتضی هم همراه با
دوستان همدورهای مسجد صفا عازم
زیارت خانۀ خدا شد.😍
🌱سفر ما همزمان شده بود با عمرۀ
رجبیه و اولین نگاهم به قبله، به خانۀ امن
الهی وصفنشدنی بود. هرچند دوست
داشتم در این نگاه اول مرتضی هم کنارم
باشد، ولی دلخوش بودم که به فاصلۀ
کمی، مرتضی هم درست همین جایی که
من ایستادهام، نگاهش به کعبه، خانۀ
باعظمت خدا، خواهد افتاد.
🌱وقتی برگشتیم، همه به استقبالمان
آمده بودند و کلی بنر خوشامدگویی روی
دیوارها بود. تنها کسی که بنر چاپ نکرده
بود، مرتضی بود. میگفت: «وقتی من
خودم با پای خودم اومدم فرودگاه دنبالت،
برات گل خریدم، دیگه بنر برای چیه؟ این
کارها اسرافه. اگر بنر نزنیم نه آسمون به
زمین میآد، نه اتفاقی میافته.»
🌱اعتقاد داشت وقتی زائر از راه میرسد،
باید اسپند دود کنیم، ریسه بزنیم،
چاووشخوان بیاوریم که با سلام و
صلوات از زائر استقبال بشود.
.
#قسمت_بیستُ_چهار
.
.
روزیِ امروزمون زیارت شهدا ❤️🩹❤️
.
.
چقدر نذر قشنگی بود 😍❤️
.
.
شمام اینجورید که خونۀ خاله
انگار خونه خود آدمِ😁
🌱تا حدی خونه خود آدمِ که، ما از
ساعت ۲ اینجاییم و صابخونه کار
داشت و بیرونه و هنوز نیومده و ما
نهار خوردیم چای خوردیم و استراحت
کردیم و همچنان صابخونه نیومده 😁😂
.