eitaa logo
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
5.7هزار دنبال‌کننده
909 عکس
114 ویدیو
0 فایل
🌱طیطه یعنی بانوی محترمِ صاحبِ منزلت مثل بانوی ایــــــرانی🇮🇷 ❣اینجا دفترچهٔ روزمره‌نویسی‌های طبیبِ مفتخر به مقام «مادری» هست که اومده به شما مشاورهٔ سلامتی بده. ارتباط با من: @Titeh_admin نوبت مشاوره: @visit_h_njhad
مشاهده در ایتا
دانلود
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱به‌عادت وقت‌هایی که می‌خواستم مجبّتم را بیشتر به مرتضی برسانم، محمد صدایش کردم و
. 🌱«فریزهندا!» «کجا؟!» «روستای فریزهندا؛ محل آب‌واجِدادی ما.» «حالا چرا فریزهندا؟! انگار روستای خارجکیه!» 🌱خندید: «از قدیم اسمش همین بوده. ما خودمون یه داستان خیالی درست کردیم برای اسمش.» «چه داستانی؟» 🌱«لابد یه جهانگرد خارجی داشته از اینجا رد می‌شده، دستشو می‌بره توی آب رودخونه، از بس خنک بوده یخ می‌کنه. بعد بلند می‌گه فریزهندا! فریزهندا! دستم یخ کرد! دستم یخ کرد!» 🌱به پیشنهاد مرتضی، همان روز همراه خانواده راه افتادیم سمت فریزهندا. مادرجون تعریف می‌کرد معمولاً وقت‌هایی که پدرشوهرم مأموریت داشت، خانواده را می‌برد آنجا تا هم حال‌وهوایی عوض کنند و هم بچه‌ها در کوه‌و‌کمر بازی کنند. 🌱گفتم: «مگه باباجون خیلی مأموریت می‌رفت؟» 🌱مادرجون گفت: «زمان جنگ اکثراً منطقه بود. خیلی از روزهای سخت پیششون نبود. یکی‌ش موقع به دنیا اومدن مرتضی. تهران هم زیر بمباران بود و روزهای سختی رو می‌گذروندیم.» 🌱«با چند تا بچه خیلی سخته بخوای بار یه زندگی رو تنهایی به دوش بکشی.» «خونه‌داری و بچه‌داری که می‌کردیم هیچ، هر کجا می‌شد می‌رفتیم کمک برای کارهای پشت جبهه. از کانون سلمان فارسی پایین خیابون کمیل بگیر تا زینبیه خیابون جمهوری. 🌱با خانم‌ها دور هم کلاه و شال می‌بافتیم، مربا می‌پختیم و داخل شیشه بسته‌بندی می‌کردیم. وقت‌هایی هم که کار به خصوصی نبود، دست بچه‌ها رو می‌گرفتیم، سوار اتوبوس می‌شدیم، می‌رفتیم توی مراسم‌ها و نمازجمعه شرکت می‌کردیم. وقت‌هایی که شوهرامون توی شهر نبودن حس مسئولیت‌مون بیشتر می‌شد که اینجاها خلوت نباشه. 🌱گرم صحبت با مادرجون بودم که رسیدیم به فریزهندا. مرتضی عاشق روستای پدری‌اش بود؛ به حدی که دوست داشت عروسی‌مان را هم همان‌جا بگیریم. به خاطر همین علاقه، پدرشوهرم را راضی کرده بود تا یک خانه کوچک در زمینی که در فریزهندا داشتند، بسازد. 🌱 پدرشوهرم می‌گفت: «مگه ما چقدر می‌ریم اونجا؟» ولی به‌قدری ذوق داشت و تشویق کرد تا بالاخره همه باهم دست‌به‌کار شدیم برای ساختن خانه. 🌱نقشه تمام قسمت‌های ساختمان را مرتضی خودش طراحی کرد. خیلی از کارها را هم خودمان انجام می‌دادیم. از کف‌پوش کردن خانه با آجرهای مربعی قدیمی تا جوشکاری و رنگ‌کاری نرده‌ها. 🌱بعد از ساختن آن ساختمان، هروقت فرصت پیش می‌آمد، فاصله سیصدوکیلومتری تهران تا فریزهندا را می‌رفتیم تا در فضای روستا نفسی تازه کنیم .... 🌱طبق معمول، خودم به استقبالش رفتم. در را باز کردم و منتظر شدم تا از پله‌ها بالا بیاید. احساس کردم دستش را به کمرش گرفته. نگران شدم که نکند اتفاقی افتاده باشد. تا خواستم بپرسم چی شده، چرا دست به کمر راه می‌ری . . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱. از روستاهای باصفای شهرستان نطنز در استان اصفهان. روستایی کوهستانی با دامنه‌های سرسبز و چشمه‌های متعدد ازجمله چشمه آب‌سرخ.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱«فریزهندا!» «کجا؟!» «روستای فریزهندا؛ محل آب‌واجِدادی ما.» «حالا چرا فریزهندا؟!
. 🌱دستش را از پشتش جلو آورد. باورکردنی نبود. فکرش را هم نمی‌کردم مرتضی روز ۱۸ آذر را یادش مانده باشد. 🔺 اولین سالگرد عقدمان. 🌱 بهترین هدیه ممکن را گرفته بود. درست همان دسته‌گلی که روز عقد گرفته بود. از همان گل‌فروشی و با همان جنس و تزئین. ۱۵ شاخه گل رز که نوک گلبرگ‌هایش صورتی بود. با دسته‌گل مراسم عقدمان که خشک کرده بودم مو نمی‌زد. اصلاً جوری برخورد نمی‌کرد که با خودم فکر کنم چنین مناسبت‌هایی برایش مهم است. همیشه می‌گفت نباید منتظر تاریخ یا مناسبت خاصی باشیم. اعتقاد داشت هدیه دادن محبت می‌آورد و نیاز به روز خاص ندارد. 🌱بعد از شام، طبق عادت‌مان، با مرتضی رفتیم پیاده‌روی شبانه. دسته‌ بدمینتون‌ها را هم برداشتیم و رفتیم سمت پارک سرخه‌حصار. چون آن ساعت از شب در پارک پرنده پر نمی‌زد، راحت می‌توانستیم بازی کنیم. مرتضی بهترین همراه برای من در روزهای نامزدی بود. واقعاً برایم وقت می‌گذاشت و شرایط را جوری فراهم می‌کرد که من هم بتوانم به ورزش و تفریح‌هایی که دوست دارم، برسم. 🌱سعی می‌کردیم برنامه‌ریزی کنیم که تعطیلات آخرهفته یا فرجه‌های بین ترم هر دو تهران باشیم؛ ولی به هر دلیلی اگر این اتفاق نمی‌افتاد، حتماً خانه پدرو‌مادرهای هم سرمی‌زدیم. روزها را تقسیم می‌کردم؛ مثلاً اگر سه روز تهران بودم، دو روز خانه مامان می‌ماندم و یک روز می‌رفتم خانه مادرشوهرم. سری بعد، برعکس، اول خانه مادرشوهرم می‌رفتم بعد خانه خودمان و کاری هم نداشتم که مرتضی هست یا نیست. 🌱مرتضی هم حسابی جایش را بین خانواده‌ ما باز کرده بود. همیشه جویای احوال خانواده بود و هروقت تهران بود، سعی می‌کرد هر کاری که از دستش برمی‌آمد، برای تک‌تک اعضای خانواده‌ام انجام بدهد. 🌱پیش از او در خانواده ما پسری نبود و شده بود عزیزکرده مامان و بابا. زودبه‌زود دلتنگ مرتضی می‌شدند و زندگی خانوادگی ما با حضور مرتضی خیلی متفاوت شده بود. 🌱همان‌طور که به پدرومادر خودش محبت داشت، به پدرومادر من هم ویژه احترام می‌گذاشت. هر بار بابا از خانه برای کاری حتی تا داخل حیاط بیرون می‌رفت و برمی‌گشت یا وقتی مامان برای ما چای و میوه می‌آورد، پیش‌پایش بلند می‌شد. مامان این‌طور وقت‌ها حسابی قربان‌صدقه‌اش می‌رفت و می‌گفت: «پسرم، وقتی تو این‌طوری می‌کنی، من و علی‌آقا عذاب وجدان می‌گیریم، مجبوریم بیایم بغل دست تو بشینیم که به خاطر ما بلند نشی.» 🌱تعطیلات آخرهفته که تمام می‌شد، معمولاً مرتضی ساعت ۱۲ شب با اتوبوس‌های ترمینال آرژانتین می‌رفت شاهرود. من اما اغلب صبح‌ها راه می‌افتادم. اصلاً این ساعت‌های آخر روز جمعه را که هول‌هولکی و با استرس باید خداحافظی می‌کردیم تا مرتضی به اتوبوس برسد، دوست نداشتم! اما شوق اینکه بالاخره این روزهای سخت هم خواهد گذشت و ما یک زندگی خوب را شروع خواهیم کرد، بهم انرژی می‌داد تا سختی‌ها را تحمل کنم. .
🌱سلام از بدو بدو های امروز امروز هم تدریس دارم هم باید برم ثبت‌نام دانشگاه 😍 هم ویزیت دارم هم باید تمیزکاری خونه رو تموم کنم هم غذا بذارم و چندتا هم دیگه دعا کنید به همشون برسم 🤲 🍃امیدوارم آخر هفته خوبی داشته باشید 🤗 🌱من مهمون دارم بعد از چند سال، مامانم داره میاد برا همین همش رو دور تندم😁 🔸انقد ما تند تند میریم شهرستان، اصلا مجال نمیدیم اونا بیان یه سر بزنن 🥴 .