هدایت شده از Trailers After Dark
خونه/جایی که فعلاً باید صداش کنیم خونه، جدیداً خیلی ساکته. فقط ماییم و تنهایی و غربتی که بیشتر از همیشه حسش میکنم و هیچوقت فکر نمیکردم همچین روزهایی رو ببینم. از زمانی که دیگه صدای بهار کوچولو هم توی خونهمون نمیاد و دیگه رفته شهر خودشون، خیلی سوت و کورتر از قبلشه. چند روزیه بیشتر درس میخونم و تلاش میکنم که برای کشورمون و خانوادهم کافی باشم اما فکر میکنم موفق نبودم. خیلی دارم تلاش میکنم این وضعیتی که توش هستیم رو به روی خودم نیارم و احتمالاً توی این یکی تا حدودی موفق بودم. از اونجایی که دیگه باشگاهی در کار نیست برای فرار از این چرخه که هرروز تکرار میشه راهی ندارم. یه چیز دیگه که هست، من فکر نمیکردم روزی اگر از کسی دور بشم، دلیلش برام مهم باشه اما الآن فهمیدم که اصلاً آدمی نیستم که از چیزی عبور کنم اما خب خسته میشم از اینکه بهش فکر کنم. در نهایت برای یه سری اتفاقات و رفتارها نیاز به دلایل قانع کننده دارم و همچین چیزی توی زندگی من قفله و انگار توی یه چارچوبم که فقط من باید به بقیه توضیح بدم و نیازی نیست توضیح بشنوم. اما خب مهم نیست، به دیدن Suits و ندیدن Supernatural ادامه میدیم و درس میخونیم تا حداقل به محدودهٔ نهایی برسیم. از این چیزها زیاد پیش میاد.