eitaa logo
ژانوس ؛
162 دنبال‌کننده
193 عکس
56 ویدیو
0 فایل
و اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی بقیه‌شو میدونید ‌ | برگرفته از «حملات طویل» https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dy19yze&btn=مشکی - you can also call me Mishka.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مشکی/Mishka
یه ویدیو پیدا کردم لایو بوده از جنسن و میشا انقدر قدیمیه که کلا ۱۶ نفر توی لایو بودن و جنسن سلام می‌کنه و تک تک داره اسم می‌خونه.
این سکانسو دیدم و به این فکر کردم که بعضی وقتا این، زنجیر نیست که تو رو نگه داشته این خودتی که زنجیرا رو چسبیدی if you know what I mean
506.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اَی اَی اَی روزگار.🧎🏻‍♀
هدایت شده از مشکی/Mishka
تهران، 2 اردیبهشت 42 در هیاهوی اشیاء بود که مرا صدا زدی. در صدایت مهر بود و نوازش بود. هرچه به دور از هم افتاده باشیم، گاه دریچه‌هامان را می‌گشاییم، و یکدیگر را صدا می‌زنیم، و صدا زدن چه خوش است. صدایی نیست که نپیچد. و پیامی نیست که نرسد. هستی مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم. من گوش به زنگِ وزش‌ها نشسته‌ام. و نگاه می‌کنم. زندگی را جور دیگر نمی‌خواهم. چنان سرشار است که دیوانه‌ام می‌کند. دست به پیرایش جهان نزنیم. دیروز باغبان آمد، و درخت را هَرَس کرد. و من چیزی درنیافتم. به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست. و او درنیافت. گاه از خود می‌پرسم: پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پر خواهد شد. راستی چه هنگام. کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده‌ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخۀ بید خانۀ ما، هم‌اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم‌براهی می‌سوخت. همه‌چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ا‌م که خرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم. و پژمردگی را هم. دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد. و نان و سبزی هم. آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند، در سیمای سنگ هست. در ابر آسمان هست. میان زباله‌ها هم هست، شاید از آغاز، خدا را، و حقیقت را در دشت‌های آفرینش درو کرده‌اند. اما هرسو خوشه‌ها بجاست. من از همۀ صخره‌ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم. از دوباره دیدن هیچ رنگی خسته نخواهم شد: نگاه را تازه کرده‌ام. من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد_بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روان من هر بار در شورِ تماشا چه می‌کند. دریغ که پلک‌ها در این پرتوِ سرمدی گشوده نمی‌گردد. دل‌هایی هست که جوانه نمی‌زند. من این را دیر دریافتم. و سخت باورم شد. چه هنگام آیا روان‌ها بادبان خواهد گسترید. و قطره‌ها دریا خواهد شد. نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب‌پاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم. و اگر تنهایی از نفس افتاد، در بگشاییم. و یکدیگر را صدا بزنیم. _سهراب سپهری
هدایت شده از  پایان.