+بعضی چیزا رو باید رها کنی.
_این کاریه که تو میکنی؟
+من دقیقا برعکسشو انجام میدم.
هدایت شده از دارم دیوانه میشوم
ابجیم امروز پاستیلهای بنفش رو تمومکرده اومده برای مامانم تو آشپزخونه خلاصهشو میگه، کل بچگیم اومد جلو چشمام =))))
ولی این که سوپرنچرال اینقدر توش واقعی به خونواده معنا داده میشه و محکم و واقعی «خونواده» توش وجود داره باعث میشه خیلی راحتتر دوستش داشته باشم.
*چندشب پیش که دفترمو میخوندم فهمیدم قبلا از فیلمایی که به مفهوم خونواده بها میدن متنفر بودهم
ژانوس ؛
ولی این که سوپرنچرال اینقدر توش واقعی به خونواده معنا داده میشه و محکم و واقعی «خونواده» توش وجود
یعنی میدونید، برخلاف خیلی فیلم و سریالای اونوری، توش خونواده این شکلی نیست که بچهها به حال خودشون سرگردون باشن و مامان بابا وسط زندگیهاشون حالا یه نیم نگاهی هم به بچهها داشته باشن
خونوادهشون اصیله. اسم خونواده نداره، واقعا خونوادهست. دین داره میگه یه شب یواشکی رفتم بیرون و بابام اومد مچمو گرفت و پیدام کرد و بهش گفتم ازش متنفرم، اما اون گفت «کار من این نیست که دوستم داشته باشی، کارم اینه که درست بزرگت کنم».
تا جایی که میدونم توی اکثر سریالا اینطوری نبود
و این موقع تماشاشون منو وحشتزده میکرد. به این فکر میکردم که یعنی همین؟ فقط همین؟ توی این دنیای درندشت بدون کسی که بیقیدوشرط پیشمون باشه رهاییم؟ به دنیا میایم و بهمون بیتوجهی میشه و باید خودمون اینقدر به در و دیوار بخوریم تا شاید بتونیم نیمهسالم و زنده بمونیم؟ تنها؟
متوجه شدم که گاهی آره، گاهی هم نه.
سوپرنچرال منو یاد اون «گاهی هم نه» میندازه.