ܦࡎܠܙ ܥࡐܩܢ
#پارت_۶۵ | نزدیکِ لو رفتن
رادمهر چند ثانیه به رها خیره موند.
«پس آدم درستی رو پیدا کردی.»
رادمهر لبخند کوتاهی زد.
«خیلی مطمئنی؟»
رها بدون تغییر حالت گفت:
«اگه مطمئن نبودم، اینجا نبودم.»
رادمهر از کنارش رد شد و به سمت میز رفت.
روی میز چند پوشه، چند عکس و یک لپتاپ قرار داشت.
«بشین.»
رها نشست.
رادمهر روبهروش قرار گرفت.
«مهسا نادری...»
مکث کرد.
«سه سال ناپدید شدی. نه تماس، نه خبر، نه حتی یه رد ساده.»
رها شانهای بالا انداخت.
«بعضی وقتا ناپدید شدن، تنها راه زنده موندنه.»
رادمهر لبخند زد.
«این جمله رو قبلاً هم شنیدم.»
رها آرام جواب داد:
«پس احتمالاً آدمهای زیادی مثل من دیدی.»
رادمهر خندید.
اما ناگهان یک عکس از داخل پوشه بیرون آورد.
عکس همان دختر واقعی بود.
رادمهر عکس را جلوی رها گذاشت.
«یه سؤال.»
رها به عکس نگاه کرد.
«بپرس.»
«آخرین بار که مهسا این عکس رو دید، چه کسی کنارش بود؟»
رها برای یک لحظه مکث کرد.
این سؤال در هیچکدام از اطلاعاتی که نیهان داده بود نبود.
رادمهر دقیقاً داشت امتحانش میکرد.
رها عکس را برداشت.
چند ثانیه نگاه کرد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
«مردی به اسم فرهاد.»
رادمهر ابرو بالا انداخت.
«اسم کاملش؟»
رها بدون مکث گفت:
«فرهاد نیکپی.»
رادمهر به پشتی صندلی تکیه داد.
«و از کجا فهمیدی؟»
رها عکس را روی میز گذاشت.
«چون کسی که این عکس رو گرفته، خودش فرهاد بوده.»
رادمهر چند لحظه ساکت موند.
بعد لبخند زد.
«خوبه.»
آراد از گوشهی اتاق همهچیز رو زیر نظر داشت.
اما رها حتی یک بار هم به سمتش نگاه نکرد.
رادمهر پوشهی دیگری باز کرد.
«حالا بریم سر اصل مطلب.»
یک نقشه روی میز گذاشت.
«دفتر کامران کجاست؟»
رها آرام گفت:
«اگه میدونستم، اول خودم پیداش میکردم.»
رادمهر گفت:
**«پس چی داری؟»
رها جواب داد:
«یه سرنخ.»
رادمهر جلوتر خم شد.
«چه سرنخی؟»
رها به نقشه اشاره کرد.
«کامران قبل از ناپدید شدنش، یه مسیر مشخص برای انتقال اطلاعات داشته. سه نفر از اون مسیر خبر داشتن.»
رادمهر پرسید:
**«اسمهاشون؟»
رها دو اسم گفت.
بعد مکث کرد.
«سومی رو فقط وقتی میگم که بدونم آراد و باران سالم هستن.»
رادمهر لبخند زد.
«پس دربارهی اون دوتا هم خبر داری.»
رها مستقیم نگاهش کرد.
«همهی آدمهای تو دربارهشون حرف میزنن.»
رادمهر چند ثانیه به او خیره موند.
بعد از جا بلند شد.
«جالب شد.»
به یکی از افرادش اشاره کرد.
«آراد رو بیارید.»
رها برای اولین بار مجبور شد تمام تمرکزش رو جمع کنه.
در باز شد.
آراد وارد شد.
چهرهاش خسته بود، اما محکم قدم برمیداشت.
رها نگاه کوتاهی بهش انداخت.
فقط یک نگاه.
بعد دوباره چشمش رو روی میز گذاشت.
رادمهر گفت:
«مهسا، میخوام یه چیز رو ازت بدونم.»
رها جواب داد:
«چی؟»
رادمهر کنار آراد ایستاد.
«اگه مجبور بشی بین دفتر کامران و جون این مرد یکی رو انتخاب کنی...»
مکث کرد.
«کدوم رو انتخاب میکنی؟»
رها حتی یک لحظه هم جا نزد.
«دفتر کامران.»
آراد نگاهش کرد.
رادمهر لبخند زد.
«بدون فکر؟»
«من برای احساسات نیومدم اینجا.»
رادمهر چند قدم دور شد.
بعد ناگهان برگشت.
«پس چرا وقتی وارد شدی، به آراد نگاه کردی؟»
سکوت.
رها فهمید این همان لحظهای است که کوچکترین اشتباه میتواند همهچیز را خراب کند.
رادمهر آرام جلو آمد.
«چون مهسا هیچوقت آراد رو از نزدیک ندیده بود.»
رها نگاهش را از رادمهر برنداشت.
اما رادمهر یک قدم دیگر جلو آمد.
«پس تو از کجا میدونی اسمش آراده؟»
سکوت کامل اتاق را گرفت.
آراد هم هیچ واکنشی نشان نداد.
رادمهر منتظر جواب بود.
رها آرام نفس کشید.
بعد لبخند خیلی کوچکی زد.
«چون خودت چند دقیقه پیش جلوی من اسمشو گفتی.»
رادمهر ساکت شد.
رها ادامه داد:
«یا یادت رفته؟»
چند ثانیه گذشت.
بعد رادمهر خندید.
«خوبه.»
به صندلی برگشت.
«خیلی خوبه.»
اما این بار نگاهش فرق کرده بود.
هنوز شک داشت.
رها فهمید.
و از همه بدتر...
رادمهر یک پوشهی جدید برداشت.
روی آن فقط یک اسم نوشته شده بود:
RAHA KIAN
رها برای یک لحظه خشک شد.
اما فقط برای یک لحظه.
رادمهر پوشه را جلوی خودش گذاشت.
«حالا بریم سراغ یه آدم دیگه...»
رها آرام پرسید:
«کی؟»
رادمهر انگشتش را روی اسم روی پوشه گذاشت.
«رها کیان.»
آراد برای اولین بار نگاهش را از رها گرفت و به رادمهر دوخت.
رادمهر لبخند زد.
«ببینیم تو دربارهی اون چی میدونی.»
رها فهمید...
امتحان واقعی تازه شروع شده.
پایان پارت ۶۵... 🔥